سلام دوستان!

این هم مصاحبه ی من با روزنامه ی ما ندگار. منتظر داستانهای جدید من با شید که به زودی به روز می شود

مصاحبه کننده: اخترسهیل

پرسش: آقای سهراب سروش غیبی! اضافه‌تر از این‌که سروش غیبی هستی، چیزی دیگری می‌توانید بگویید؟ پاسخ: به نظرم این سوال کمی مبهم است؛ یعنی لازم است آدم وارد بُعد فلسفی موضوع شود تا پاسخ دهد.

اما اگرحاشیه‌روی کنم؛ بلی، نام من سهراب سروش غیبی است. سال‌ها قبل دردهکده‌یی به نام «غیبی» در ولایت دایکندی چشم گشوده‌ام که تا حال بیست‌سال از تاریخ تولدم فاصله گرفته‌ام. وقتی کم کم با دهقانی و چوپانی بزرگ ‌شدم، فهمیدم که خانواده‌ام فقیرترین خانواده‌ی دهکده ‌است. پدر و مادرم جز مهربانی، از آب‌ونان گرفته تا لبخند، تا خوشبختی همه را کم داشتند؛ ولی رنج، دربه‌دری، تلخی و... تا چشم کار می‌کرد در اختیارشان بود.

درسال 1381 زمانی که طیاره‌های جنگی امریکایی شبیه علامت جمع از پهنه‌ی کم‌عرض آسمان دهکده‌ی ما گذشتند و طالبان را شکست دادند، من طول پانزده سال زندگی‌ام را متر گرفته بودم. و در این پانزده‌سال پشت گوشم را دیده بودم، اما روی کتاب را نه. حتا یاد نگرفته بودم که الف چند نقطه دارد!

پس از سقوط طالبان یک موسسه‌ی تعلیمی که برای افراد بزرگسال زمینه‌ی تعلیم را فراهم می‌کرد، به دهکده‌ی ما آمد و من را به قول مادرم به مکتب «سیاه» کرد. در عرض دو سال، شش صنف را خواندم. بعد از آن، از دهکده فرار کردم، آمدم مزار شریف.

و الان حدود سه سال است که در مزار هستم و عرض زندگی‌ام را متر می‌کنم. وقتی این سه سال را با آن پانزده سال مقایسه می‌کنم، نتیجه می‌گیرم که طول زندگی مهم نیست؛ مهم عرض آن است. اکنون صنف دوازدهم مکتب هستم. در مزار با صدها نوع سوال مواجه شدم. صدها نوع احساس به من دست داد. صدها نوع کتاب خواندم. شاعر شدم. تا اینکه سر از داستان‌نویسی درآوردم و حال مدتی‌ست که داستان می‌نویسم.

ـ تا جایی که من می‌دانم دوسال است که شما می‌نویسید؛ شعر و بعد داستان. چرا داستان را انتخاب کردید؟

ـ برای این‌که چرا داستان را انتخاب کردم، دلایل زیادی دارم؛ از جمله فکرمی‌کنم داستان خودش زندگی است، رابطه است: رابطه با زندگی، با احساسات، حوادث، غم، شادی، گذشته، آینده و خیلی چیزهای دیگر. البته شعر هم این گونه است؛ ولی برای من فرق می‌کند. بالاخره حقیقت این است که داستان مرا انتخات کرد، نه من داستان را.

ـ آیا در شعر موفق نه بودید؟ چرا؟

ـ در شعر موفق بودم، شاید هم نبودم؛ ولی به هر حال اگر ادامه می‌دادم، موفق می‌شدم. با وجود اینکه من با شعر پیوندی ناگسستنی دارم و یکی دو شعر همیشه چاشنی شب و روز من است؛ اما دردهای من و گفتنی‌های من از جنس شعر نیست و به صراحت گفته می‌توانم: چیزی را که می‌توان در داستان گفت، در شعر نمی‌شود آن را گفت.

و برعکس آن. شعر یک فریاد است؛ تصویر یک پرنده‌ی ناقرار که کنار جسد مرده‌ی جفت خود نشسته وادارت می‌کند که فریاد بزنی. ولی در داستان برعلاوه‌یی که فریاد می‌کشی، دنبال حقیقت موضوع نیز هستی، و با جزییات به آن می‌پردازی و کاوش می‌کنی تا علت موضوع را نیز درک نمایی.

ـ کدام داستان و کدام نویسنده را برای خود الگو می‌دانید؟

ـ من از نویسندگان، زیاد اثر پذیرفته‌ام و یا در حال اثر پذیرفتن هستم. از نویسندگان خوب کشورمان، از نویسندگان جهانی مثلاً از تقی واحدی، از محمدحسین محمدی و...، از مارکز، چخوف، بارکاس یوسا و دیگران.

ـ وقتی داستان می‌نویسید، چقدر خواننده و چقدر داستان‌نویس هستی؟

منظورت خواننده داستان خودم یا خواننده داستان‌های دیگران؟ اگر منظورت گزینه‌ی اول باشد، باید بگویم که من به این جمله‌یی که «بهترین منتقد نویسنده، خودش است»، اعتقاد کامل دارم. و اما اگر هدفت گزینه‌ی دومی‌ست، از نظر من متأثرترین عامل خوب نوشتن داستان، خوب خواندن داستان است؛ ولی گاهی هم اتفاق می‌افتد که یک خواننده‌ی خوب باشی، اما یک نویسنده‌ی خوب نه؛ طوری که ما داستان‌شناسان زیادی داریم، ولی داستان‌نویس کم. به هرحال، من ترجیح می‌دهم و سعی می‌کنم که هم خواننده‌یی خوب باشم و هم نویسنده‌یی خوب.

ـ کدام سوژه‌ها را برای نوشتن انتخاب می‌کنید؟

نمی‌فهمم که این جمله را در کجا خوانده‌ام که نوشته بود «سوژه‌ی بد وجود ندارد؛ نویسنده‌های بد زیاد است.» حضرت مولانا نیز در این مورد اشاره‌یی دارد:

کاملی، گر خاک گیرد زرشود

ناقص ار زر برد خاکسترشود.

اما من هر سوژه‌یی را که بنویسم، هرگز از جنگ نمی‌نویسم؛ «جنگ خطرناک‌ترین اختراع دماغ متوحش بشر است.» از نظر من نوشتن از جنگ، کمکی به موضوع می‌کند؛ چه از جنگ نوشته شود، چه برای جنگ، فرقی نمی‌کند، هردو توجه به جنگ است.

یک راننده به هر طرف که نگاه کند، موتر به همان سمت می‌رود، چه معنا دارد اگر بگوید من دارم به پیش می‌روم در صورتی که نگاهش به گودال کنار سرک باشد. اگر نگاهش را از آن برندارد، دیر یا زود در آن خواهد افتاد.

امروز اکثر داستان‌نویسان افغانستان از قبیل: محمدحسین محمدی، عتیق رحیمی، آصف سلطان‌زاده و... دان و دندان افتاده به جان جنگ؛ امروز کمتر داستان افغانی می‌خوانیم که روایت از خون گرم، روایت از چشم و دهان بازمانده، روایت از زخم، روایت از دست‌های درازمانده، روایت از خاک و لباس‌های مندرس، روایت از پاهای برهنه، دست‌های پینه بسته و روایت از ترس و حشت و مرگ نداشته باشد.

امروز هر داستان افغانستانی که می‌خوانیم، با مرگ آغاز می‌شود؛ اگر نه آغاز! اما حتماً به مرگ منتهی می‎شود. یکی به من بگوید در این افغانستان چی خبراست؛ کی با کی یا اصلاً برای چی می‌جگند؟ آیا از این 30 میلیون انسانی که در افغانستان زندگی می‌کنند، یکی هم بلد نیست که بخندد؟ آیا جز زندان، طناب، عزا، شلاق، زاری و اشک چیز دیگری هم در افغانستان است؟

طوری که از ورای داستان‌های فعلی افغانستان می‌بینیم، در افغانستان هیچ چیز نیست جز «گلوله‌ی مفت و سینه‌ی لخت». قبول دارم که چندین سال جنگ تحمیلی و ویرانی کشور را سپری کرده ایم، ولی حالا صلح نسبی در کشور ما وجود دارد، همچنین زندگی هم در این کشور جریان دارد.

به قول سپهری «چشم‌ها را باید شست.» فکر می‌کنم جدی شدم؛ اما حقیقت این است که توجه به یک مورد، آدم را محدود می‌کند حال آن‌که چیزهای زیادی هست برای گفتن؛ داستان که تنها روایت جنگ و بدبختی نیست. خلاصه این‌که جنگ را باید به دست فراموشی سپرد.

ـ اگر دوست داشته باشم یکی از داستان‌های شما را بخوانم، کدام را به من پیشنهاد می‌کنید؟

ـ شما فعلاً این داستان‌هایی را که نوشته‌ام، بخوانید؛ اما بعد، رمانی را که چند سال دیگر خواهم نوشت، به شما پیشنهاد می‌کنم.

ـ گاهی شده خود را با یکی از نویسندگان جهان مقایسه کنید؛ اگر شده، به چه نتیجه‌یی رسیده‌اید؟

ـ من گاهی نسبت به بعضی از نویسندگان غبطه خورده‌ام. و همچنان کوشش کرده‌ام آنها را الگو قرار دهم و از تجارب‌شان استفاده کنم.

اما خود را با آنها هرگز مقایسه نکرده‌ام؛ زیرا من می‌توانم در این دنیا فقط یک سهراب سروش غیبی خوب باشم و بس. هیچ‌کس روی این فرفره‌ی بزرگ، شبیه من نیست. و من نیز نمی‌توانم شبیه کس دیگری باشم؛ بنابرین، آدم باید خودش باشد.

ـ شخصیت‌های داستانی‌تان چقدر نزدیک است به شخصیت سهراب سروش غیبی؟

ـ آثار هنری از قبیل نقاشی، موسیقی، شعر، داستان و... همه افرازات و تراوشات روان هنرمند است. به این لحاظ، شاید شخصیت‌های داستان‌هایم، خودم باشم. اگر هم خودم نباشم، لااقل آنها را می‌شناسم و با دردهای آنها آشنا هستم.

نمی‌فهمم شاید موضوع فرق کند؛ اما شما حدس بزنید رستم و فردوسی چقدر به هم نزدیک استند، یا «خوزه اورلیانو» با «گابریل گارسیا مارکز»، یا «پیرمرد دریا» با «ارنست همینگوی» و....

ـ در پایان، گپ دیگری با مخاطبان ِ خود دارید؟

ـ متأسفانه امروز فقیرترین پدیده در میان تمام پدیده‌ها در افغانستان، ادبیات است. عدم مخاطب، یکی از جدی‌ترین مشکلات ادبیات است و این بی‌مخاطبی، دلایل زیادی می‌تواند داشته باشد؛ از جمله این‌که سطح ادبیات دارد به سمت مدرنیسم می‌رود و رفته است. این جای خوشحالی است؛ اما عموم مردم نمی‌توانند از این نوع ادبیات برداشت کنند.

متأسفانه داستان بیشترین آسیب را از این ناحیه به‌دوش می‌کشد؛ زیرا به نظر مردم یک پدیده‌ی نو و یک قالب نوشتاری ناشناخته می‌‌آید، در حالی که تعبیر مردم افغانستان از داستان؛ قصه، حکایت و معادل اینهاست و نهایت آگاهی آنها، از درک داستان‌های خطی عامه‌پسند فراتر نرفته است.

با این وضعیت، معلوم است که داستان‌های مدرن و ساختارمند در افغانستان با عدم مخاطب مواجه می‌شود. به امید یک افغانستان با داستان‌نویس‌های جهانی... خدانگهدار.