سهراب سروشغیبی
دههی هشتاد هجری ـ خورشیدی، در یکصد سال اخیر افغانستان، یک دههی ویژهیبود. حداقل برای ادبیات ـ به دیگر ابعاد زندگی کار ندارم ـ ویژهی بود. نمیگویم ایدهآل بود؛ ولی دههی پرباری بود. در این یک دهه، سطح آفرینش آثار ادبی (شعر، داستان، رمان و...) ـ به لحاظ کمیت وکیفیت ـ به میزان چشم گیری بالا بودند. در این یک دهه به یمن امنیت نسبی که در کشور مستقر بود؛ کانونها و حلقات فرهنگی ـ ادبی پرتعدادی به فعالیت آغاز نمودند، جوانان زیادی به وادی ادبیات گام نهادند، نشریات متعددی با موضوعات محوری ادبیات و هنر، پشتسریهم زیر ماشین چاپ رفتند، مجموعههای شعری و داستانی و رمانهای قابل درنگ به طبع رسیدند و باالآخره اینکه در رگهای فرسودهی ادبیات جنگزدهی ما خون تازه دوید. ظهور چهرههای جوان و جدید، با دیدگاهها و دغدغههای نو از یک سو؛ نشان دادن قدرت و تحرک شاعران و نویسندگان بزرگسالتر از جانب دیگر، دههی هشتاد را یک دههی طلایی و استثنای تثبیت نمودند.
با یک دیدگاه دیگر، ما در همین دهه، شاهد وفات و جان دادن بسیاری از همین حلقات ونشریات و چهرههای نو ظهور یافته نیز بودیم. میخواهم دامن بحث را کمی جمع کنم و صرف به بررسی فضای ادبی بلخ در این یک دهه تمرکز کنم. به استناد قاطع در این یک دهه تب ادبیات و شعر و شور در بلخ، قدیمی ترین شهر زبان فارسی، نسبت به کابل و هرات و سایر نقاط کشور داغ تر و شدید تر و پربارتر بود. به گونهی که میتوان گفت با انفجار حلقات و نشریات و کارهای فرهنگی و ادبی در بلخ رو به رو بودیم. در سالهای میانی این دهه که نقطهی اوج فعالیتهای این کانونها بود؛ بیش از ده انجمن، حلقه، خانه و کانون در شهر مزارشریف باالفعل کار مینمودند که هریک نزدیک به چهل ـ پنجاه شاعر و نویسنده، عضو داشتند. و هرهفته جداگانه و مرتب برنامههای نقد و خوانش شعر و داستان برگزار مینمودند.
مهمترین آنها عبارت بودند از: «حلقهی فرهنگی ـ ادبی زلفیار»، «کانون فرهنگی ـ ادبی پرتو»، «انجمن فرهنگی ـ ادبی ظهیرالدینمحمد بابر»، «انجمن آزاد نویسندهگان بلخ»، «خانه داستان بلخ»، «کانون فرهنگی ـ ادبی پر»، «خانه خورشید»، «حلقه فرهنگی ـ ادبی پرواز» و بعدها «جبههی ادبی الف تا یا». این کانونها در آن سالها، با حرارت تمام به ادبیات میپرداختند. هرهفته بیش از ده محفل نقد و خوانش آثار ادبی در این کانونها به راه انداخته میشد. مهمتر از همه اینکه: بیشتر این حلقات، نشریات مستقل را با سوژهیمحوری ادبیات به چاپ میرسانیدند. از آن جمله ماهنامهی «ترنم» از سوی حلقهی فرهنگی زلفیار، ماهنامهی «پرتو» از سوی کانون فرهنگی پرتو، ماهنامهی «خنیا» از سوی حلقه فرهنگی پرواز و ماهنامهی «الف تا یا» از سوی کلبهی فرهنگی بلخ از معروفترینشان به حساب میآیند. از این میان حلقهی فرهنگی زلفیار (بچههای بلخ) و کانون فرهنگی پرتو (دختران بلخ) خوشبینیها و امیدواریهای زیادی را بر انگیخته بودند. انتظار میرفت نهادهای ذکر شده، چون نهاد فرهنگی «دُردری» در مشهد و «خانه ادبیات افغانستان» در تهران بتواند در راستای پالایش و بهبود ادبیات افغانستان سهم پررنگ ایفا کنند و جریان ساز شود؛ اما چنین نشد. و اکنون که زمانی چندان دوری از آن روزها نمیگذرد، شاهدیم که جز خانه داستان بلخ و انجمن آزاد نویسندگان، متباقی دیگر در قیدحیات به سرنمیبرند. خیلی خاموش و بیصدا به جرگهی هیچی و نابودی پیوستهاند به گونهی که میتوان گفت: بلی! همان یک انفجار بود. یک انفجار و عناصر انفجار شامل انفجار گردیدند و سوختند و دود شدند و نابود شدند. سوال این جاست! چرا این حلقات در آوان طفولیت به پیری زودرس مبتلا شدند؟ علل شکنندهگی این حلقات در کجاست؟ و چرا شاعران و نویسندگان نمیتوانند همدیگر را تحمل کند؟!
یقیناً این سوالها جوابهای مشخص دارند و مهم و لازم هم هست که به آنها پاسخ گفته شود، اما در این جا تصمیم ندارم به آن بپردازم. آنچه میخواهم در این جا به آن بپردازم و آنچه مسلم است و گذشته به ما درس داده این است که: شکلگیری با دوام و با قوام انجمنها و حلقات فرهنگی و ادبی در بلخ برای این نسل دیگر دشوار است و یا اصلا ممکن نیست. مسلم آن است که این نویسندگان و شاعران اهل کاری «تیمی» نیستند و نمیتوانند روی یک هدف نهایی و غایی که همان ادبیات است، به صورت جمعی متمرکز شوند و عمل کنند. چرا نیستند؟ و چرا نمیتوانند؟ این را دیگر من نمیدانم و باید خود شان پاسخ دهند، اما این را میدانم که دیگر قارچ کار جمعی روی ادبیات در این شهر رشد نمیکنند.
این درحالی است که پس از وفات و تدفین زود هنگام تمام حلقات و کانونهای فرهنگی بلخ به تازهگی، جمعی دیگری میرود سروسامان بگیرد. و تا جایی هم رو به راه شده است. جمعی که در واقع سوژهی اصلی این نبشته است. جمعی جدید با نام جدید و زمان و مکان جدید. ولی با همان اعضا و عناصر کهنه و رویکرد کهنه و خاصیتهای کهنه. جمعی زیر نام سه شنبههای مزار، من نمیدانم اینها با این جمع بازیها دنبال چیست؟ و میخواهند چه را ثابت کنند ؟ و چه را به دست آورند؟ اگر هدف شان نقد و بررسی و خوانش و ارزیابی آثار همدیرشان است. و تصمیم دارند در این برنامهها گفتمان تیوری ادبی راه اندازی کنند و به ارزیابی ارزشها و کاستیهای آفرینشهای شان بپردازند؛ چرا این کارها را هنگامی که حلقهی فرهنگی زلفیار فعال بود انجام ندادند؟ و مگر جبهه ادبی الف تا یا چه مشکل داشت؟ و...
من فکر میکنم این جمع مثل دیگر جمعهای که شکل گرفتند و از میان رفتند بیشتر به یک ساعتتیری چند روزه شباهت دارد تا به یک نهاد فرهنگی ـ ادبی. اگر با این حرف سری سازگاری ندارید! لطفا عنوانهای پر طمطراق چون جریان سیب تلخ و جبههی ادبی الف تا یا و یا پنج عصر را به یاد بیاورید. که در یک مقطع بسیار کوتاه، مثل هذیانهای یک تب تابستانی بالا گرفت و خیلی زود به واسطهی خودشان به چالش کشیده شدند و فروکش نمودند. لطفا نشستهای ادبی الف تا یا را به یاد بیاورید! که با تمام حرارت و امکانات هرگز نقدهای جدیی در آن شکل نگرفت و در جلسات آن پس از خواندن مثلا یک غزل تعریفهای چشم بسته به خاطر گل روی صاحب اثر بالا میگرفت و این گونه نقد میشد: به به، آفرین، واه واه، بیشک و... گاهی هم اگر پای بحث و نقد جدی به میان میآمد؛ آنگاه نقد را عرصه ی ارزیابی ارزشها و کاستیهای اثر نمیپنداشتند، بلکه منحیث حربهی برای تصفیه حسابهای شخصی مورد استقبال قرار میگرفت. همه میدانند که هرگز چنین دیدگاه در مورد نقد نمیتواند دربالندگی و رشد آثار ادبی مفید و موثر واقع شود. باید ذکر کرد که در مجموع وضعیت نقد در جامعهی ادبی ما این گونه است. جامعهی که نویسندگان و شاعرانش معدوداند وهمدیگر را همه روزه رو در رو می بینند و رو دربایستی دارند؛ بعید نیست که تعارف وتملق از روابط روز مره به نقد هم سرایت کنند آن وقت منتقد یا نان قرض میگیرد و یا نان قرضی را پس میدهد و این چنین شده است که عادت به تملق شنیدن کردهایم وهرگاه واقعا مورد نقد واقع شویم از کوره در میرویم ودرصدد تخریب جمع میبرآیم. جمع را از هم میپاشانیم و چند روزی دیگر از نو یک جمع دیگر را راه اندازی میکنیم .
به هرحال پیشنهاد من به این جمع جدیدالتاسیس این است: بهتر آنست به جای این ساعت تیریهای چند روزه به همان انزوا و فردیت تان پناه ببرید. براساس همان ضرب المثل که خفته نمیتواند خفته را بیدار کند، تلاش تان بی نتیجه خواهد بود و به قول خودتان در همان تنهای تان دست ببرید به ذخیره ذهن تان و هر آنچه را که حد اقل قابل یک بار خواندن است، در آورید ودر یک جای بیچاپانید.
درآخر میخواهم بگویم که غرض از نوشتن این یادداشت کوتاه نه نقد و بررسی وضعیت ادبیات بلخ است و نه اهانت به کسی، بلکه گزارش مختصر و شاید نا قصی است از وضعیت فرهنگی بلخ. این را هم باید بگویم که تصمیم ندارم دانش وآثار دوستان عزیزم را زیر سوال ببرم. من صادقانه مجموعههای شعری که دراین سالها از این شاعران ما به چاپ رسیدهاند؛ با ارزش میپندارم و روی شان حساب میکنم و از دیدگاه من آثار گران سنگ و مایهی مباهات است. ولی هرگز کارهای جمعی که درا ین سالها از سوی این عزیزان ما به معرض اجرا در آمداند را قبول ندارم و به این باور رسیدهام که اینها نمیتوانند کار جمعی انجام دهد. این را هم باید یاد آوری کنم؛ من منحیث یک شیفتهی ادبیات حق خود میدانم که پیرامون وضعیت ادبی در شهرم اظهار نظر نمایم. از این رو از دوستان عزیزم هم خواهش میکنم که اگر کسی آمد و صمیمانه برای تان گفت : «بالای چشمت ابروست»، ابرو درهم کشیده نگویید «من چه هیزوم تری به تو فروخته ام؟» خیلی راحت آنرا بپذیرید. به قول کنفوسیوس حکیم یا «دلی داشته باش سخن پذیر یا سخن داشته باش دل پذیر».چشم به راه سخنان دل پذیر شما هستم .