روستاهای شبیه روستایم

 روستاهای شبیه روستایم

سهراب سروش غيبي

نگاهي به مجموعه‌ي داستاني «كابل جاي آدم نيست.» اثر سيد علي موسوي، چاپ 1390 نشرتاك، كابل، افغانستان.

 

درآمد

اساسن دریافت‌ها از خوانش یک اثر، به خصوص اثر داستانی، تا حدی زیادی، بستگی به زمان و مکان دارد. من مجموعه‌ی داستانی کابل جای آدم نیست، را در مزار، به زعم شرایط آن زمانیام به دقت خوانده بودم. پس از گذشت بیشتر از یک سال، بار دیگر این مجموعه را در روستایم «غیبی»، در ولایت دایکندی،  باز خوانی کردم. این بار دریافت‌هایم از خوانش داستان‌های موسوی فرق داشت. انگار چیزهای ته‌نشین شده‌ی چندین ساله، در ذهنم به هوا بلند شد. شاید یکی از دلایل لذت بردنم  از  باز خوانی داستان‌ها این باشد که برای اولین بار در روستایم داستان خواندم. اصلن برای نخستین بار یک آدم در این روستا داستان خواند. آن هم داستان‌های که زمینه‌ی بیشتر شان روستاهای شمال کشور  است. روستاهای که از بیشتر جهات، با روستایی من هیچ تفاوت ندارد.

ادامه نوشته

ستاره‌ها خیز می‌زنند

سهراب سروش‌غیبی

شمال خنک می‌وزد. می‌خواهم پهلو بگردانم. نمی‌گردانم. تخته به پشت خوابم. بیدارم. چشمانم تنگ باز می‌شود. تمام ستاره‌های آسمان به سرعت این طرف و آن طرف خیز می‌زنند. چشمانم را خوب باز می‌کنم. تمام ستاره‌های آسمان به سرعت این طرف و آن طرف خیز می‌زنند. کرپگ نمی‌زنم. وحشت زده سیل می‌کنم. تمام ستاره‌های آسمان به سرعت این طرف و آن طرف خیز می‌زنند. ستاره‌ها دو برابر روشن شده‌اند. پایین آمده‌اند. مثل تیر از این سر آسمان به آن سر آسمان خیز می‌زنند. از سر «کوه قبله» کنده می‌شود برسری «بندی کوزه‌ها» گم می‌شود. از سری بندی کوزه‌ها کنده می‌شود برسری کوه قبله... «خدایا! مه خواوم. نه! بیداروم. بیداروم»

راست برسری جاگه‌ام می‌نشینم. چشمم به آسمان است. ستاره‌ها هرطرف خیز می‌زنند. «خدایا! دنیا ره چه شیده؟ مه ره چه شیده؟ ستارا ره چه شیده؟مردم قریه خواو بشه یا بیدار؟ ستارا ره مینگره که هر طرف خیز خیزک موکونه یا نه...؟»

چپ و راستم را سیل می‌کنم. قریه گور واری تاریک است. خاموش است. ولی همه چیز سری جای‌شان هستند. کوها، تپه‌ها، خانه‌های همسایه، درخت‌های صف کشیده‌ی لب جوی پیش خانه، من هم بالای صفه؛ سری جاگه‌ام هستم. جاگه‌های دیگران هم آن سری صفه سری‌جای‌شان هستند. فقط ستاره‌ها سری‌جای‌شان نیستند. هرطرف خیز می‌زنند. چراغ دستی‌ام را روشن می‌کنم. نورش را می‌اندازم سری جاگه‌ها. «اوه... جاگه‌ها خالیه. گهواره خوارکم خالیه. هیچ کسی‌خدای نیسته. چه خبر شده خدایا!؟...»

ستاره‌ها هم‌چنان خیز می‌زنند. تیاقم را از کنار تی‌سری‌ام می‌گیرم. می‌خیزم. دنبال لنگه‌ی کفشم می‌گردم. روشنک را هر طرف می‌اندازم. باد می‌وزد. پیش نور چراغ دستی‌ام گرد و خاک می‌شود. نرگاو پایبندش به میخ بسته دم نور چراغ دستی‌ام قرار می‌گیرد. سراسیمه زیر درختان استاده است. برگ‌های آویزان درختان تکان ـ تکان می‌خورد. ستاره‌ها هم‌چنان خیز می‌زنند. نور چراغ دستی‌ام را هر طرف می‌اندازم.. یک لنگه‌ی کفش عزیزه و یک لنگ کفش مرتضی هست. کفش‌های گلشن هست. ولی کفش‌های آیه مه.  وآته مه نیست. یک لنگ کفش عزیزه را می پوشم. لنگان ـ لنگان  خود را به در وازه‌ی خانه می‌رسانم. دروازه قلف است. قلف است. به دروازه تکیه داده‌ام. می‌خواهم فریاد بکشم. داد بزنم. می‌ترسم. می‌لرزم. رویم را به آسمان می‌کنم. «خدایا!... اوه... ستارا خیز خیزک نمیزه نه. مرمی‌هایه که خیز خیزک میزه نه. حتمی جنگ شیده جنگ شیده. خدایا! چکار کونوم؟ جنگ شیده. جنگ.... شیده ....»

جنگ شده بود. همی قسم مرمی‌ها از این سری کوه به آن سری کوه خیز می‌زدند. تق و توق... تق تق تق تق تق... مرمی‌ها خیز می‌زدند. ما هم‌خیز می‌زدیم. تمام مردم قریه خیز می‌زدیم. گاو و ماله مانده، خانه‌ها را قلف زده بودیم. خیلی‌ها پای لوچ از راه دره خیز می‌زدیم. می‌دویدیم. می‌گریختیم. ناگهان در تاریکی یکی بوغ زده بود. «دریش!» همه درجای‌مان خشکیده بودیم. می لرزیدم. یکدفعه یک چیز مثل کچالو پیشم غلطیده بود. همه هر طرف تیت شده بود. مه به طرف آسمان....

نمی‌دانم چندروز بعدش وقتی به هوش آمده بودم. در قریه‌ی خربیدک بودیم. مادرم زیر سرم نشسته بود و بی صدا گریه می‌کرد. دیگران فقط لب‌های شان شور شور می‌خوردند. هرچه زور زدم نتوانستم. هیچ صدایی را بشنوم. وقتی جنگ تمام شده بود و برگشته بودیم به خانه، نرگاو ما از گرسنه‌گی سری میخ مرده بود. بازهم جنگ شده. مرمی‌ها مثل ستاره‌ها هر طرف خیز می‌زنند. همه مثل پارسال گریخته‌اند. مره خبر نکرده اند. مه تق و توق را شنیده نتوانسته‌ام همه گریخته‌اند مه بیدار ماندیم. مه هم باید بگریزم. باید جانم را بکشم. «چه قسم خیز کونوم؟ یک پایه چه قسم دوته کونوم؟... باید چراغ خوره گل کونوم...»

شب 3 سرطان 1391

مزار شریف ـ نوبهار

لشکرکشی

سهراب سروش‌غیبی

مورچه‌ها زمان لشکرکشی کردند که آدم‌ها لشکرکشی کرده بودند. لشکرآدم‌ها، شب‌هنگام آمده بودند. پشت تفنگ‌های‌شان جا گرفته؛ خانه‌یی قومندان را قلف محاصره نموده بودند. فریاد کشیده الله‌اکبر گفته بودند. درحالی که انگشت‌های لرزان‌شان روی ماشه‌های تفنگ‌های‌شان خزیده بودند؛ از قومندان خواسته بودند که تسلیم شوند.


ادامه نوشته

خواب خوش پدربزرگ

سهراب سروش‌‌غیبی

در نهمین روز اقامت در آبادی و در اولین جمعه‌ی سال، پدر بزرگ، پس از ادای نماز ظهر به خواب رفت. نُه روز پیش، وقتی پس از بیست و چند سال غربت به آبادی برگشته بودند؛ آبادی آبادی نبود. ویرانه بود. حتی درخت‌های بزرگ‌سال به جمع خاموش نابودی پیوسته بودند. آدم‌ها که همه رفته بودند؛  به ایران، پاکستان، قبرستان و... تنها چیزهایی که در آبادیی ویرانه به چشم می‌خوردند؛ آب بود و باد بود و خاک بود و خاک.

پدر بزرگ بیش از دیگران خوش حال بود و سرحال. می‌گفت:«جنازه مه د خاکم دفن میشه...»

خودش با هر سه پسرش و نواسه‌هایش شروع کردند به کار. جای سوراخ‌های مرمی و راکت و خمپاره‌ی روی دیواره‌های قلعه را ترمیم کردند. دهلیزها را آب پاشیدند. همه جا را جارو زدند. اوتاق‌ها را فرش نمودند، مادر بزرگ نیز با هر دو عروسش، دیگ دان و تنور را آماده ساختند. دیگ و کاسه و آفتابه را در جاهای معین چیدند. و در این نه روز همه چیز رو به راه شده بودند که پدر بزرگ به خواب رفت.

پدربزرگ وقتی بیدار شد، همه را فراخواند. با هیجانی کم سابقه‌ی گفت:« خواو عجیبی دیدم. آمده بودم از جایی پشت قلا (با دستش به پشت قلعه اشاره کرد.) لب جوی شیشتم. که مانده‌گی مره بگیرم. د پالویم سری تیاق خوره د زمین گور کدم. دیدم قدرت خدا چوب خشک سوز شد، جوانه زد، جوانه‌هایش کلان شدند. تبدیل به شاخه شدند. شاخه‌ها بالا رفتند. بالا رفتند. تیاق مه به اندازه‌ی یک ساقه درخت، لوگ شده بود. درخت پر از گل شد. بوی گل د تمام آبادی پیچیده بود. د یک لحظه درخت کلانی با برگ‌های سوز تیره، مثلی یک چتری سرم سایه انداخت. وقتی بالای سرمه سیل کدوم. سیب‌های سرخ میان برگا مثل ستاره‌ها بل می‌زدند. سیب‌ها یکه ـ یکه بدریز کدند. د زمین غلطیدند. مه دلم شد یک سیبه بگیرم. دست خوره دراز کدوم. دست مه نرسیده د سیب بیدارشیدم....»

عروس خوردش گفت: «رقم همو نقلای پادشایی خو واری قصه کدی بابه» پسری کلانش گفت:« نقل پادشایی خود خوره قصه کد. پادشای د خواو.» همه خندیدند. مادر بزرگ گفت: « فصل بهار استه. بورید پشت قلا نهال شانی کنید.»

همه قبول کردند. پدربزرگ با بچه‌ها و نواسه‌هایش بیل و نهال و کلنگ آماده کردند و آمدند پشت قلعه. پدر بزرگ لب جوی نشست تا مانده‌گی‌اش را بگیرد. بچه‌هایش در امتداد جوی می‌رفتند تا جای مناسب را برای حفر کردن  و بعد غرس نمودن انتخاب کند. نواسه‌هایش این طرف و آن طرف کارتوس می‌پالیدند. پسرش آن طرف‌‍تر بیل را بالا برد. که بر زمین فرو کند، ناگهان گرووووم...

قارچ انفجار به هوا رفت. آسمان پر شد از آواز. انفجار مثل یک چتر سایه افگند. خاک و خاکستر پاشید روی صورت مبهوت پیرمرد که مبهوت به خاکستر به هوا شده نگاه می‌کرد. پیر مرد سر از پا نشناخت و دوید به طرف انفجار. به زمین افتاد. برخاست. دوید. افتاد. برخواست. دید یک پای از زانو قاط شده به زمین افتاده که از پاچه‌ی تنبانش آتش شعله می‌کشد. تکه‌های گوشت می‌باریدند. بوی باروت و گوشت سوخته در تمام آبادی پیچید. پیر مرد آن طرف‌تر کله‌ی پرموی پسرش را دید که به زمین غلطیده و از آن دود به هوا می‌رود. پیرمرد خواست سری پسرش را در آغوش گیرد، دستانی لرزانش را دراز کرد. ولی دستانش به سری پسرش نرسیده هم‌چنان دراز ماند. سرش مثل یک جوجه میانی شانه‌هایش فرورفت، شبیه کسی که می‌شاشد. در جا منتظر ماند و دیگر هر گز تکان نخورد.

شب 27 جوزا 1391

نوبهارـ مزارشریف

آقای گوش

سلام! این هم دومین کاریکاتورم.

من قبر نمی‌خواهم

سهراب سروش غیبی

«شمایل بچیم پیش از ای که رسوایی زیاد شوه و بابه تو به دست خودش تو ره شهید کنه، ایقه مرگ موش بخور... ایقه مرگ موش بخور... مرگ موش بخور... مرگ موش... مرگ...»

آمده‌ای این‌جا، با پاهای لچ، این‌جا زیر برنده، کنار یک ستون از کتاره‌های چوبی برنده نشسته‌ای و هرلحظه راه گلویت را بغضی تلخ و بدمزه‌یی می‌بندد. قلبت لبریز است از غصه، قلبت آکنده است از ترس، از درد. تمام جانت درد می‌کند، گردنت، شانه‌هایت، تخته‌ی پشتت، خالی‌گاه‌های گرده‌ات، دنبه‌هایت. اصلا به جای خون در سراپایت درد می‌دود. درد می‌دود در تمام رگ‌هایت. درد ژاله ژاله از چشمانت به بیرون می‌تراود. اشک نمی گذار د که نگاه کنی به خانه‌ها، آدم‌ها و جوی و درخت‌های روبه‌روی خانه‌ی‌تان. باد هو می‌کشد. بادها دیوانه شده‌اند. سپیدارهای بلند لب جوی روبرویت چون ردیفی از آدم‌های پیر که عصای‌شان را گم کرده باشند، به دست نامرئی باد به چپ و راست خم می‌شوند.

روبه‌روی خانه‌ی‌تان، پیش منبر، مردم جمع‌اند و مجلس می‌کنند، تا برای کشت وکار امسال نذر و خیرات کنند. تا برکت زیاد شود. پدرت هم آن‌جاست. اشک نمی ماند به آنها نگاه کنی.  به کوه‌ها بنگری، کوه‌های سنگی سیاه که در اطراف دهکده سر به فلک کشیده‌اند. انگار سنگینی تمام کوه‌ها روی شانه‌هایت است. هرلحظه صدای «ننه شیرو» در مغز مغز سرت می‌پیچد: «شمایل بچیم ایقه مرگ موش بخور... مرگ موش بخور... مرگ موش... مرگ...»

ادامه نوشته

سپیدار خانه‌ی ما

 سهراب سروش غیبی

سلام دوستان عزیز! تصمیم دارم بعد از این داستان‌ها، خاطرات، نقد و نظرها، نامه‌ها و سایر نوشته هایم را از این پنچره به نمایش بگذارم. نقد و نظرهای شما صد در صد برایم مهم است.

اکنون داستانی را می گذارم که یک سال پیش نوشته بودم. تاریخ دقیق نوشتن این داستان در پایان داستان درج شده است.

تا هفته های بعد که با داستان‌ها و نوشته‌های جدید می آیم؛ امیدوارم نظر دهید.

چشم براه نظرهای شما خوبان هستم.    

 

شمال سرد به سر و رویم می‌وزد. می‌خواهم پهلو بگردانم. پهلو می‌گردانم. چشمانم کمی باز می‌شود. چشمانم را باز می‌کنم.

«اوه هوا روشن شده. باید نماز بخوانم. هله زود باش! افتو میایه. افتو مزاره خو می‌فامی که پیش از نماز میایه.»

سرم را از روی بالش برمی‌دارم. ایستاد می‌شوم. یخنم را مرتب می‌کنم، پایین یخن‌قاقم را زیر کمربندم می‌برم. کمر‌بندم را تنگ‌تر می‌بندم. متوجه می‌شوم که یک پاکت سیگار نزدیک مبایلم در کنار بالشم است.

«اِی سیگار از کیس، ده جیب مه خو نبود!»

زود برمی‌دارم. بازش می‌کنم. پُر است. به سرعت اطرافم را می‌پایم تا سوراخی، جایی، چیزی بیابم و سیگار را پنهان کنم.

«اگه پدرم ببینه پوست از سرم می‌کنه.»

سیگار را می‌برم و می‌مانم در سوراخی کنار لانه‌ی موسیچه، زیر پرچال دروازه‌ی بام و بر‌می‌گردم.

 داخل حویلی را می‌بینم، پشت دروازه‌ی تشناب ما زن‌ها صف بسته‌اند. زن‌هایی که به‌خاطر «شب‌خینه‌ی» کبرا  به خانه‌ی ما آمده‌اند. زن‌ها ردیف، منتظر نوبت مانده‌اند. بعضی‌ها آفتابه‌ به‌دست، تعدادی هم بی‌آفتابه.

«اگه صبر کنم این‌ها سبزه‌به‌ناز، سبزه‌به‌ناز تمام شوه روز چاشت می‌شه، باز پدرم چشم‌های‌شه سرم سیاه و سفید می‌کنه.»

«باز هم ابلیسه سر شکمت سوار کدی پدر نالت!»

از دروازه‌ی بام وارد راه‌پله‌ها می‌شوم. ترق‌ترق از منزل دو می‌گذرم. نرسیده به منزل اول مادرم را می‌بینم با‌چشمانی که از بی‌خوابی سرخ گشته، به من خیره می‌شود.

«کومه تو چی داره او بچه؟»

 دستم را روی گونه‌ام بردم. یک راه‌پله پایین‌تر آمدم.

«چیه ده کومه مه؟»

«سرخ می‌زنه زخم خو نشده؟»

کمی نزدیک‌تر می‌آید و دقیق‌تر به گونه‌ام خیره می‌شود. تمام اجزای صورتش برای اجرای یک تبسم با هم هکاری می‌کند می‌خندد.

«کِی شَو روی تو ره ماچ کده؟... هه... هه ... هه...

« چی دره کومه مه؟»

  از دستم می‌گیرد و می‌آوردم در حمام، جلو آیینه. خودم را در آیینه وارسی می‌کنم. درست روی گونه‌ام چاپ سرخ لب‌های لبسیرین‌دار را در دم تشخیص می‌دهم. صدای خنده‌ی مادرم بلند‌تر می‌شود. رنگ از صورتم می‌پرد. خجالت‌زده می‌شوم. دقیق‌تر در آیینه می‌بینم، لب‌ها کمی از هم باز است، زیرا وسط هر دو لب که منحنی‌یی به شکل یک بیضوی به‌هم بسته شده، کمی سفید مانده‌است. یقین کردم که جای بوسه است. مگر کی بی‌کار است در تاریکی شب با رنگ و برس بیاید پشت بام و روی گونه‌ام با این‌همه ظرافت عکس لب نقاشی کند و من هم بیدار نشوم؟ اما مگر کی است او کی است که شب بیاید پشت بام و  روی مرا ببوسد.  من همچنان در خواب بمانم؟

 شیر آب را باز می‌کنم. در حالی‌که از شرم زبانم به تته پته افتاده، به مادرم می‌گوم: «کی... کی... کی... شَو پُش... پُش... پشت بام آمده؟ هر... هرکس که است مه جگرشه خون می‌کنم!»

مادرم جدیی است. از آن مزاق‌های چندلحظه قبل خبری نیست. رنگ و لحنش تغیر کرده  در حالی که از  از حمام می‌رود بیرون، می‌گوید: «خوده ده غلطی و بی‌خبری نزن اُو بی‌ترس.  اگه آغایت بوفامه هر دوی ما ره تَهِ خاک می‌کنه. سی‌کو آبرو ریزی نه کده باشی!...»

هر‌چه می‌کنم با آبْ پاک نمی‌شود. صابون می‌گیرم، به زحمت پاکش می‌کنم. دست‌هایم را روی موهایم می‌کشم که خشک شود. بروتم را که به اندازه‌ی یک ابرویم پیش بینی‌ام سبز شده مرتب می‌کنم. از حمام می‌برایم. روی حویلی، شقایق، هم‌دانشگاهی کابلی کبرا را می‌بینم. دور‌تر از زن‌ها کنار آفتابه‌اش، نزدیک تنها سپیدار حویلی ایستاده است. فقط چشم در چشم می شویم. سلام نمی‌‎گویم. زنها نگاه مان میکند. سرم را خم گرفته از کنار زن‌هایی که پشت دروازه‌ی تشناب منتظر نوبت‌اند، می‌گذرم. از داخل خانه بیرون و به بیرون خانه داخل می‌شوم.

در کوچه شمال ملایمی می‌وزد. قدم می‌زنم. سخت با خودم درگیرم. چه حس دارد وقتی برای اولین بار آدم می فهمد کسی او را دوست دارد. این حس زمانی قابل وصف نیست که آدم مشکوک است.

«خدای من کی روی‌مه بوسیده؟ چرا مه بیدار نشدیم؟ حتمن قایم به خواب رفته بودیم. شب‌های بهار خواب آدم عمیق اس. مانده بودیم. بی‌خواب هم بودیم. از دو روز به اِی طرف نخوابیده بودیم. امشَو هم تا ساعت دوازده بیدار بودم. خوب، عروسی از اِی گپ‌ها داره، اُو هم عروسی خواهر آدم باشه باید آدم جنجال بکشه، بی‌خوابی بکشه. »

 دست‌هایم را پشت کونم در جیب‌های پطلونم فرو برده‌ام. سرم را خم گرفته‌ام. چشم‌هایم را دوخته‌ام به بوت‌های سیاهِ نوک‌تیزم که آرام آرام در امتدار کوچه‌ها  از هم پس و پیش می‌شود. کوچه خلوتِ خلوت است. تمام حواسم به گونه‌ام است؛ انگار گونه‌ام را چیزی گزیده؛ انگار گونه‌ام ورم کرده؛ انگار رنگ لبسیرین  از روی گونه‌ام پاک نه شده. سخت باخودم درگیرم.

آفتاب کم‌کم می‌رود که همه‌جا را فرا بگیرد. نماز مماز رفته از راه پاره‌اش. همه جا روشن است. جز افکار من.

«نکنه روی‌مه شقایق بوسیده باشه؟اگه آغایم بوفامه چه بگویم؟ نه او نیس.  کاش او باشه. فرشته‌واری اس!خودش عزراییل اس. آدمه می‌کشه. چی یک چشم‌هایی داره! ازپشت عینک که به آدم زُل می‌زنه، ده دل و جگر آدم قند اَو می‌شه. نگاه‌هایش یک رقم دیگه اس، فقط بگویی چشم‌هایش سگ داره.»

دو روز پیش با پدر و مادرش از دروازه‌ی موتر بیرون آمد. انگار سپیدار حویلی ما از موتر بیرون آمد. از موتر بیرن نیامد از سینه‌ام دلم رفت بیرون. دلم رفت داخل چشم‌هایش.

کبرا او را معرفی کرد: «خانم شقایق، دانشجوی دانشکده‌ی ادبیات کابل، هم‌صنفی‌ام.»

بی‌اختیار گفتم: «زندگی خالی نیست...»

ولی از پدرش شرمیدم و «...تا شقایق هست، زندگی باید کرد» را قورت دادم و درون سینه‌ام گفتم: «آری تا شقایق هست زندگی باید کرد!»

کبرا مرا معرفی کرد: «سخی بیادرم...،داستان هم نوشته می کنه.»

او طرفم نگاه کرد از پشت عینک. یک رقم نگاهم می‌کرد راست به چشمم که دلم، جگرم و سینه‌ام را آتش گرفته بود؛ انکار سیخ جوش‌کاری را با آهن سرد وصل کرده باشد. دلم صدا می‌داد. دلم روشن شده بود، بزرگ شده بود.

بعد او برایم گفت: «یک داستانت را در یک مجله خواندیم.»

شانه‌ام را بالا انداختم و گفتم: «خواهش می‌کنم، بزرگ‌نوازی می‌کنید!»

کبرا گفت: «لوده! کوچک‌نوازی، نه بزرگ‌نوازی!»

از کوچه تا مهمان‌خانه یک‌سره به او نگاه می‌کردم. انگار سپیدار خانه‌ی ما راه می‌رفت. پتلون خاکستری‌رنگ پوشیده بود. پاهایش شبیه ساقه‌ی سپیدار باریک بود، ولی بلند، دامنش از پشت زانو‌ها تا شانه‌هایش سبز بود، سبز مثل برگ‌های تیره‌ی سپیدار. دست‌های درازش چون دو شاخه‌ی سپیدار در امتداد قد باریک و بلندش آویزان بودند. روسری آسمانی‌رنگ بر سرش بسته بود، ولی موهایش منحنی، منحنی از زیر روسری‌اش بیرون زده بود؛ و اما صورتش انگار مهتاب شب چهاردهم را در نوک برگ‌های سپیدار می‌دیدی. در مهمانخانه برای‌شان چای ریختم و برگشتم حویلی تا به کارهای دیگر برسم.

کبرا آرام آمد و به گوشم گفت: «تو که پری پیشت سَوز می‌شد؛ خمیازه کشیده رویته می‌گشتاندی؛ حالا چرا ایقه دست و پایته گم کدی؟»

خندیدم و برایش گفتم: «به فکر مه نباش! برو به خودت برس تا داماد چاق نرسیده خودته رنگمالی کده بشین که بَبَو بگردی.»

«همیشه با کبرا چنگ کرده ام. حالا دیگه او هم میره سراغ زندگی خودش.»

آفتاب همه جا هموار شده بود. دود به دود سیگار می‌کشم. سرم را خم گرفته‌ام و چشم‌هایم را دوخته‌ام به بوت‌های سیاه نوک‌تیزم که در امتداد کوچه‌ها از صبح تا‌به‌حال از هم پس و پیش می‌شود. به دیشب می‌اندیشم که کِی غیر از شقایق رویم را بوسیده؟ شب کنار چاه در سایه‌ی سپیدار نشسته بودم و پنهانی سیگار می‌کشیدم. آن‌طرف‌تر سارا بود، با لباس‌های شیک و نو. کنارش داماد بود. مادرم بود زن‌ها بودند، به دست عروس و داماد حنا می بستند. زن‌ها بودند، با چنان آرایش‌های غلیظ که حجم رنگ، پلک زدن را برای‌شان سخت ساخته بود. سرو صدای ساز و آهنگ چنان بلند بود که زمین می‌لرزید. شانه‌های آدم بی‌اختیار به شورخوردن می‌آمد. زن‌ها کف می‌زدند، می‌رقصیدند:

«مبارک! مبارک! شب حنا مبارک! آغا‌داماد جوانی/ چرا نامهربانی؟/ باید که به جای کارد/ یک چند روپه بانی...»

از لای برگ‌های سپیدار در سو‌سوی چراغ برق، شقایق را می‌دیدم. او هم مرا نگاه می‌کرد. از میان زن‌ها جدا شد.

«شاید تشنابش گرفته؟!»

ولی او راست می‌آمد طرف چاه. گلویم را صاف کردم تا با اعتماد به نفس معلوم شوم. آمد پیش رویم کنار سپیدار ایستاد.

گفتم: «آفتابه بتم بریت؟»

ولی او هم‌زمان با حرف من گفت: «از امشب یک داستان نمی‌نویسی؟»

«هیچ خوشم نمیایه!»

«از چه خوشت نمیایه؟»

«از همین عروسی و بی‌خوابی و سرو‌صدا.»

« چرا ؟»

«چه خبره از سری شب تا به حال آرامی ندارید؟ هی کف بزن. چیغ بکش. سروصدا...!»

«عروسی است دیگه!باید درشبانه روز عروسی شادی کد.»

از بس که ژست با اعتماد به نفس‌ها را گرفته بودم، کاملاً جدی شده بودم. گفتم:

«بدم میایه! از شادی و قرت و پورت بدم میایه»

«خی چی خوشت میایه؟»

دستم را دراز کردم و ناخنم را طرفش نشانه گرفتم. مکس کردی و تند گفت:

«از مه؟»

در چشم‌های هم‌دیگر خیره شدیم، خندیدم و گفتم: «نخیر دیوانه!. اِی سپیداره می‌گم! از ای سپیدار خوشم می آیه»

«از سپیدار چرا خوشت میایه؟»

بی‌اختیار، انگار که شعری را دکلمه کرده باشم، گفتم: «به خاطری که شبیه توست!»

و در چشم‌های یکدیگر زُل زدیم. آب شدم، غرق شدم، آتش شدم، سوختم. خون می‌رفت که جریان طبیعی خود را در رگ‌هایم از دست بدهد. از بخت مُردارم سه زن لعنتی طرف چاه آمدند. من نگاه‌های حیران و پرسشگرم را از او برداشتم. سیاهی شب نگذاشت که چشمانش را بخوانم. از جایم بلند شدم و رفتم. یک دوشک و یک بالش گرفتم و رفتم پشت بام. به ستاره‌ها خیره شدم. خواستم سیگار بکشم اما هر قدر جیب‌هایم را پالیدم سیگار نبود. سروصدای آهنگ و کف زدن و تپیدن هیجانیِ قلبم نمی‌گذاشت به خواب بروم. ساعت یازده و نیم شب بود. از دو روز به این‌طرف نخوابیده بودم. بعد از کمی غلت زدن روی دوشک‌ام، سیاهی شب مرا با‌خود برد.

«حتمن او صدای عشق‌ِمه شنیده. وقتی که مه می‌رفتیم طرف بام، تعقیبم کده. صبر کده تا کسی متوجه او نشه. بعد، از راه‌پله‌ها بالا آمده پشت بام. کنارم شیشته، سرِشه خم کده. صدای نفس‌های‌ِمه شنیده، صدای قلبیمه شنیده، باز... بدون اِیکه خودش فهمیده باشه چاپ لب‌هایش روی گونه‌ام مانده. خودش است، حتمن خودش است. می‌رُم و از او می‌پرسم؛ اگه او بوده حتمن چیزی می‌گه.»

به سرعت به طرف خانه می‌روم پیش خانه‌ی ما پر است از آدم، از بچه‌های قد و نیم‌قد، از موتر و موترسایکل. یک ملی‌بس و یک کرولای سفید گل‌پوش نیز کنار دیگر موتر‌ها در دو طرف کوچه پارک شده‌اند. حویلی ما پر است از زن‌ها. حویلی همسایه پر است از مرد‌ها. خدمت‌کار‌ها دست‌ها را می‌شویند، دسترخوان هموار می‌کنند. آشپز‌ها پلو تقسیم می‌کنند. مردم می‌خورند و آب می‌خواهند، سیر می‌شوند، چای می‌نوشند و بعضی‌ها سیگار می‌کشند. در هردو حویلی تیپ‌ها با بلند‌گوهای بزرگ‌شان چنان می‌کوبند که شانه‌های ملا عمر به‌رقص می‌آید. شقایق را در وسط انبوهی از زن‌های آرایش‌شده می‌بینم که کنار کبرا می‌درخشد و با دُمِ چشم‌هایش به طرف من می‌بیند. تبسم ساده‌یی روی لبانش نقش بسته است. می‌خواهم به خودم جرأت بدهم و طرفش چشمک بزنم، ولی می‌ترسم کسی متوجه ما نشود. می‌ترسم اصلن او مرا نبوسیده باشد.

پدرم باعصبانیت همیشه‌گی‌اش می‌گوید: «تو کجاستی او اِیلَه‌گشت؟ چرا دستْ پیش نمی‌کنی، کمک نمی‌کنی؟ زود برآی از بین زن‌ها! مردم چه می‌گه اُو خر!»

بیرون می‌روم و زود برمی‌گردم بین زن‌ها و تا بعد از ظهر خود را ایلایی، ایلایی مصروف نشان می‌دهم و کوشش می‌کنم به شقایق نزدیک شوم، ولی نمی‌توانم. نمی‌شود از او سوال کنم سرو‌صدا گوش‌ها را کَر می‌کند. کبرا را با لباس‌ عروسی و چادر بزرگ که حتا رویش را پوشانده، از خانه بیرون می‌کنند. داماد، چاق است و متبسم؛ و در کنارکبرا، مثل یک گاو با وقار و معتبرآرام آرام قدم می‌زند. پیسه‌ها بیستی و دهی چرخان، چرخان به سر آنها سقوط می‌کند. نُقل‌ها به سرعت شبیه ژاله بر سر مردم می‌بارد. بچه‌ها هجوم می‌آروند که برای خود‌شان مزدوری کنند. از میان گرد و خاک، وسط مردم باز شقایق را می‌بینم که هم‌چنان می‌درخشد. عروس و داماد در موتر گل‌پوش‌شان جا می‌گیرند. شقایق را می‌بینم، انگار سپیدار خانه‌ی ما داخل ملی‌بس رفت. ملی‌بس تا دهان، پر می‌شود. موتر‌سکلیت‌ها «هارن» می‌زنند، موترها «هارن» می‌زنند، ملی‌بس بلند‌تر از همه بی‌وقفه «هارن» می‌زند و راه می‌افتند. من در دروازه‌ی ملی‌بس خود را آویزان گرفته‌ام و از میان آدم‌ها و گرد و غبار، مادرم را می‌بینم که در آستانه‌ی در مثل یک تندیس ایستاده و اشک می‌ریزد. از خانه دور می‌شویم. شقایق را می‌بینم که روی یک چوکی تنگ نشسته و با دیگر دختران گل میگویند وگل می شوند. گاهی هم یک پایش هم‌ریتم با آهنگِ «اُو بانو بانو جانا، اُو شهر‌بانو جانا...» به کف ملی‌بس ضرب می‌نوازد. هم‌زمان یک رشته از مو‌هایش روی صورتش شمشیر‌بازی می‌کند. لب‌های سرخش هم‌صدا با تَیپي ملی‌بس شور شور می‌خورند.

«ای خدا جان! کاش همی لب‌ها روی کومیم چسپیده باشه. حتمن همین لب‌ها بوده. مه خواب بودیم و اِی لب‌ها روی کومیم چسپیده و صدایش بلند شده «مچ...». لعنت به مه و خوابم .سگ‌واری به خواب ماندیم. لب‌های‌شه که چسپانده بود به کومیم بیدار می‌شدم، دستای‌مه آرام دور کمرش حلقه می‌کدم و تنگ در آغوشم می‌فشردمش. و «مسْ مس» می‌بوسیدمش و بَریش از عشق می گفتم! بَریش می‌گفتم، فورن پدر و مادرمه خواستگاری روان می‌کنم و با هم پیمان می‌بیستیم. مچْ مچ و مسْ مس می‌بوسیدیم هم‌دیگر را و هیچ‌کس خبر نمی‌شد. عجیب اِی‌که کسی دیشب او را ندیده. عجیب نا‌ترس است به خدا! نکنه کدام مرد آمده باشه و می‌خواسته همرایم کدام مرده‌گَوِی کنه؟ ولی مرد که لبسیرین نداره. خی سیگاری که صبح نزدیک مبایلم در کنار بالشتم بود از کی بود؟ زن که سیگار نمی‌کشه! مرد که لبسیرین نمی‌زنه! خاک به سرم به نظرم شقایق نبوده. هر‌کسی بوده سیگاری بوده. از کجا معلوم کنم؟ از کجا بفامم کی بوده؟ بهترین راهش ای است که از شقایق سوال کنم.»

چشمانم از شقایق کنده نمی‌شود. موتر‌ها بی‌وقفه هارن می‌زنند. یکی تا کمرش خودش را از شیشه‌ی کرولا بیرون کرده، دوربین فلمبرداری را شبیه یک «راکت» روی شانه‌اش گرفته فلم‌برداری می‌کند. بچه‌های لچک دهان‌هایشان باز است. جیغ می‌زنند و دستمال‌های‌شان را گرد سرشان می‌چرخانند. اطراف چارباغ روضه را دوره می‌زنیم و می‌رویم ، به خانه‌ی داماد. به خانه‌‌ی جدید کبرا.

 تا شام مثل یک پشه‌ی مزاحم اطراف شقایق دورک می‌زنم، ولی نمی‌شود. نمی‌توانم از او سوال کنم.

«عجب آدم بی‌شرمی هستم! چه‌قسم ازش سوال کنم؟ هر‌که مره بوسیده سیگاری بوده. او از سوالم بدش بیایه و اشک‌هایش سرازیر شوه، فورن بره پیش کبرا خدا‌حافظی کنه و با پدر و مادرش برگرده کابل. اصلاً خدا‌حافظی نکنه، کبرا بریش زنگ بزنه. او به کبرا بگویه جلو بیادر لچک‌ته بگیر. شاید از مه هیچ خوشش نیایه. شاید نامزاد داشته باشه. «دزد هرقدر که قابل باشه نشانه‌ی از خود به جا می‌مانه.» هر‌کسی مره بوسیده سیگاری بوده و سیگار‌شه مه بردم ده سوراخ کنار لانه موسیچه ماندم. زن‌ها سیگار نمی‌کشه، ولی مرد‌ها لب‌سیرین نداره. هر‌که بوده لب‌شه سرخ کده، آمده به کومیم مالیده. می‌خواسته همرایم شوخی کنه. اگه بفامم هربی‌ناموسی که هست، کاری کنم ده حقش که سگ‌واری پیشمان شوه. جگریشه خون میکنم!»

بر‌می‌گردم  به خانه‌ی خودما. مادرم پشت دخترش زار زار می‌گرید. پدرم هم گرفته‌حال است. در اتاق می‌روم که بخوابم، اما خوابم نمی‌برد و تا صبح روی دوشک غلط می‌خورم.

«ای بی‌ناموس کی بوده که روی مره ماچ کده؟ مرد‌ها بین زن‌ها آمده نمی‌تانستن. حتمن از پشت بام آمده، شب عروسی است هر رقم آدم میایه. بی‌خود لب‌هایشه سرخ کده و به رویم مالیده.»

صبح وقت شقایق با پدر و مادرش آمد خانه‌ی ما. گفتند بر‌می‌گردیم و من حس کردم جریان خونم بند آمد. قلبم از کار افتاد. می‌خواستم برایش بگویم؛ هر‌نیمه یک نیمه‌یی دارد و اگر هر یک از این نیمه‌ها با نیمه‌ی دیگری در جایی دیگری وصل شود، مثل یک وصله‌ی ناجور می‌ماند و همین‌طور تا آخر عمر. مهم نیست که کی صورتم را بوسیده، مهم این است که دوستت دارم. پدرش با پدرم در آستانه‌ی حویلی دست داد. مادرم با مادرش رو‌بوسی کرد و بعد شقایق را بوسید. من هم با پدرش دست دادم و خدا‌حافظی کردیم. به موتر‌شان نشستند. از شیشه‌ی موتر، از پشت عینکش یک‌رقم نگاه می‌کرد. آب می‌شدم، غرق می‌شدم، آتش می‌شدم، می‌سوختم و هیچ‌کاری نمی‌توانستم بکنم. موتر از ما دور شد. تا بعد از ظهر سرم از درد می‌ترکید. کارد به استخوانم رسیده بود. رفتم به آشپز‌خانه. دزدانه کبریت را گرفتم آمدم، بالای بام،پشت بام جای امنی است برای سیگار کشیدن. آفتاب در افق شهر آتش گرفته است. بالای سرم یک فوج کبوتر سفید بر فراز شهر پرواز می‌کند، شاید کبوتران روضه باشد. پاکت سیگار را از سوراخ کنار لانه‌ی موسیچه گرفتم. بازش کردم، یک نخ سیگار را بیرون کشیدم. همراه با نخ سیگار یک کاغذ نیز بیرون آمد. با عجله باز کردم و خواندم:

« در این دنیایی که لب‌ها لبخند بی‌هزینه‌یی را فراموش کرده‌اند، چه رسد به عشق، پیدا کردن کسی چون تویی و برای قلب ساده‌یی مثل منی هیچ‌چیزی جز معجزه‌ی عشق نمی‌تواند باشد. شب سیگارت پیش چاه ماندی و رفتی! و............................................................................................................................

............ شقایق».

 پایان

شب نهم میزان 1390

مزارشریف نوبهار

 

 

 

اعداد بی‌سرنوشت

... تَرَپ تَرَپ... شش، تَرَپ تَرَپ... هفت، تَرَپ تَرَپ... هشت، با گذشتن از کنار هر خوابیده،کمی‌به آنها دقیق شده و یکی از این شماره‌ها را به آهستگی زیر لب می‌شمارد. نُه، تَرَپ تَرَپ... ده، آواز خُرخُر آدم‌هایی که به فاصله‌ی چند قدمی‌ و یا نزدیک هم‌دیگر روی سنگ فرش‌ها خوابیده‌اند، را می‌شنود ولی به آنها فکر نمی‌کند و ادامه می‌دهد.

یازده، تَرَپ تَرَپ، ناگهان پاهایش درجا به زمین می‌چسپد. شبیه درختی که در کنارش است. چند قدم پیش رویش سگی دمش را زیر کونش قات کرده و به او نگاه می‌کند. او هم وحشت‌زده بدون این‌که پلک بزند به سگ می‌نگرد. پس از نگاه‌های عمیق و طولانی، یک‌باره سگ روی چهار پایش می‌ایستد و دمش شبیه شلاق در عقبش به نوسان می‌افتد. تکانی می‌خورد و به سرعت می‌چرخد. تَرَق... کله‌اش محکم به ساقه‌ی درخت برخورد می‌کند و مثل توپی که به تیرک دروازه اصابت کند، برمی‌گردد. صدای ناموزنی از او بلند شده و سکوت شب را می‌درد. «عووووو...» ولی خیلی کوتاه. به زمین می‌غلطد. سگ جیغ گوش‌خراش می‌کشد و در حالی که دمش را به هردو پای عقبش چسپانده به سمت نا‌معلومی‌ می‌گریزد.

می‌نشیند و دستش را روی نقطه‌ی درد قرار می‌دهد. دهانش را کج و وج کرده اوف و پوف می‌کشد. بعد از چند لحظه بر‌می‌خیزد و سرگردان به چهار سویش می‌نگرد و راه می‌افتد. نقطه‌یی در پیشانی‌اش زق زق می‌کند.  چند قدم را بی هدف در امتداد دیوار چهار باغ بر‌می‌دارد. باز تمام شماره‌هایی را که حساب کرده بود از یاد می‌برد. از نو آغاز می‌کند. یک، تَرَپ تَرَپ... دو، تَرَپ تَرَپ... سه، سرفه‌ی خشک یکی از خوابیده‌ها بلند می‌شود، ولی او بدون این‌‌که به آن گوش بدهد ادامه می‌دهد. چار، تَرَپ تَرَپ... پنج، تَرَپ تَرَپ...، نرسیده به ختم یک ضلع دیوار چهار باغ،  باز به همان جایی می‌رسد که شب‌های زیادی به خاطر آن در اطراف روضه قدم زده و تمام آدم‌های خوابیده راحساب کرده است. همان بوجی کهنه، که معلوم نیست داخلش چیست، همراه با یک پتوی عجین شده با خاک و دوتا بوتل خالی پلاستکی، که چسپیده با بوجی، به حالت خوابیده روی سنگ‌فرش‌ قرار دارند.

مثل همیشه با دیدن آنها، چیزهای مرموزی در تالاق سرش مُرمُر می‌کند. شاید بتوان آنرا نوعی دل‌سوزی تعبیر کرد. روبه‌روی آنها می‌نشیند و حیران به آنها زل زده، آهسته می‌گوید:

«تو کجا رفتی. تو همین‌جه گم شدی. اِی چیزای تو گم نه می‌شه؟...»

بعد از این‌که چند لحظ باجای خالی حرف می‌زند، برمی‌خیزد و می‌گوید:

«تو ره می‌پالم. تو ره پیدا می‌کنم...»

در امتداد ضلع دیگر چهارباغ قدم می‌زند و به شمارش خوابیده‌ها می‌پردازد. یک، تَرَپ تَرَپ... دو، تَرَپ تَرَپ... سه. این شماره‌ها را زیر لب زمزمه کرده و ازکنار خوابیده‌ها تیر می‌شود. پنج، تَرَپ تَرَپ... شش، زود زود قدم برمی‌دارد. صدای تَرَپ تَرَپ قدم‌هایش با شماره‌هایی که زمزمه می‌کند هم ریتم می‌شود.

یک‌باره پاچه‌ی کشال تنبانش به نوک کفش کهنه‌اش گیر‌می‌کند. به سرعت ازجا می‌پرد. دست‌هایش را در هوا تکان می‌دهد. تا می‌خواهد خود را نگهدارد، خَم شده به شدت با دست‌ها و زانوهایش روی سنگ‌فرش‌ها کوبیده می‌شود. از جایش نیم‌خیز شده و کوشش می‌کند که خود را استوار نگهدارد، که یک پایش داخل جوی کثافات می‌غلتد. هنوز هم تقلا می‌کند که با تخت پشت وسط آب‌های گند و غلیظ جوی می‌افتد. بار دیگر صدای ناموزونی که بیشتر به آواز یک گاو شباهت دارد، از او بلند می‌شود و در فضای شب می‌پیچد.

عووووو...

دست‌ها و پاهایش را در هوا تکان می‌دهد. تا این‌که یک دستش به کناره‌ی جوی تماس پیدا می‌کند. درحالی که دو پایش تا زیر زانو داخل گنداب است، می‌ایستد. گنداب از سرو صورت و لباس‌هایش می‌چکد. باز هم تمام شماره‌هایی که حساب کرده بود از یادش می‌رود.

به زحمت از جوی می‌برآید. سرگردان به چهار سویش می‌بیند و نمی‌داند به کدام سمت برود. چراغ یک موتر مستقیم به چشم‌هایش می‌زند و بعد «هارن» خشک آن در فضای شب ‌پیچده، به سرعت دور می‌شود.

کوتاه کوتاه قدم برمی‌دارد. جای کفش‌هایش روی سرک، در پرتو خیره‌رنگ مهتاب و در سو‌سوی چراغ برق که ازلای برگ‌های درختان می‌تابد، نقطه نقطه، سیاه دیده می‌شود.

«شَلَپ شَلَپ» کنان، بدون این‌که خوابیده‌ها را حساب کند، در امتداد دیوار چهارباغ قدم می‌زند. سپس در کنار دیوار می‌نشیند. زانوهایش را جمع می‌کند وپشتش را به دیوار تکیه می‌دهد. بعد دستش را در جیب کُت چرکین‌اش داخل می‌کند و از نان‌های قاقی که در جیبش است و در گنداب نم کشیده، یک تکه بیرون می‌آورد و در دهانش می‌گذارد. بعد تکه‌ی دیگر را، همچنان می‌جود... یک تکه را هنوز قورت نداده که خوابش می‌برد.

در سو‌سوی خیره‌رنگ نور مهتاب و چراغ برق، چهره‌اش واضح دیده می‌شود:

کله‌ی کشیده و دراز، که رو‌به‌بالا حالت تیزی به خود گرفته. موهای برهم درهم، که انگار روی مقداری پنبه قیر ریخته باشی. ریش و بروتش مثل رشته‌های کاهِ دود زده، از پیش بینی و نوک چانه‌اش رو به پایین ریخته. دست‌هایش کمی ‌رها و گردنش اندکی به یک طرف کج شده است. «دهانش باز و لب‌هایش درگودی جوف دهان فرو رفته، گویی که همه‌ی عالم را می‌بلعد». چشمانش اندکی از هم باز مانده. چهره‌اش حالتی را دارد که انگار به چیزی شگفتی تعجب کرده باشد.

زمانی کمی نگذشته که بیدار می‌شود و در امتداد ضلع دیگر چهار‌باغ قدم می‌زند و به کارش ادامه می‌دهد.

نیمه‌های شب است. چراغ پُرنوری در رأس گنبد روضه نور‌افشانی می‌کند. چوکی‌های خالی چهارباغ در روشنایی مهتاب و چراغ‌ها، سبز می‌زنند. هیچ‌کبوتری پر نمی‌زند. هیچ مرغابی‌یی قارقار نمی‌کند. همه به خواب رفته‌اند. فقط سگ‌‌های شهر است که بی‌وقفه پارس می‌کنند.

یک پلیس در یکی از دروازه‌های چهار‌باغ روی چوکی نشسته، گاهی به سیگارش پُکی می‌زند و گاهی با تلفن‌اش مصروف می‌شود.

ستاره‌ها به شکل خستگی‌ناپذیری در آسمان شهر چشمک می‌زنند. ولی او هرگز از آسمان خبر ندارد. او هیچ‌گاه به آسمان و چیز‌های آن فکر نمی‌کند. به معنی سکوت شب نمی‌اندیشد. به خودش هم نمی‌اندیشد. از گذشته چیزی را به‌یاد ندارد. از آینده نمی‌ترسد. حال را هم نمی‌فهمد. اصلن او به هیچ‌چیز فکر نمی‌کند. او نامش را یاد دارد؛ ولی نمی‌فهمد یعنی چه. او حساب کردن را هم یاد دارد. او نان را می‌شناسد و می‌فهمد که، اگر لباسم را لُچ کنم و سرم را به هر طرف شور بدهم و «الله هو... الله هو...» بگویم، مردم به من نان می‌دهند. مردم را هم نمی‌فهمد؛ فقط «نان می‌دهد» را می‌فهمد. همه‌ی این‌ها را طبیعی می‌داند و برای انجام هیچ کدامش تصمیم نمی‌گیرد؛ فقط انجام می‌دهد.

او بدون این‌که بخواهد، می‌خواهد کسی را که جایش در قطار خوابیده‌ها است ولی خودش نیست را، پیدا کند. از این‌رو شب‌ها وقتی چهارباغ و اطراف آن از آدم‌ها خالی می‌شود و رنگ‌ها در‌هم می‌آمیزد و سکوت همه جا را فرا می‌گیرد، تا صبح در اطراف دیوارهای چهارباغ راه می‌رود و تمام خوابیده‌ها را نگاه کرده می‌شمارد، تا صاحب آن بوجی را پیدا کند. مدت‌ها می‌گذرد؛ ولی او تا به حال هیچ شب موفق نشده است که حسابش را تکمیل کند.

هنوز کناره‌ی یک دیوار را نشمرده اتفاقی می‌افتد و او همه چیز را از یاد می‌برد. آغاز و آخر هم برایش مهم نیست. از هر‌کجایی که دلش شد آغاز می‌کند. یک، تَرَپ تَرَپ... دو، تَرَپ تَرَپ...سه، تَرَپ تَرَپ... چهار. باز هم به همان جای خالی می‌رسد. باز هم کنار همان جای خالی می‌نشیند. همراه آدمی که نیست، گپ می‌زند و باز هم به دنبال او راه می‌افتد.

قدم می‌زند، حساب می‌کند، و از یادش می‌رود. باز قدم می‌زند. باز حساب کرده‌هایش فراموشش می‌شود. باز کنار جای خالی می‌رسد.باز با آدمی که نیست گپ می‌زند و باز به دنبال او می‌رود.

تَرَپ تَرَپ... یک، تَرَپ تَرَپ... دو،... تَرَپ تَرَپ... هشت... موتری از پشت سرش می‌آید، سایه‌ی او درازتر از دیوار چهارباغ روی سنگ‌فرش‌ها شور شور می‌خورد. با نزدیک شدن موتر، سایه‌اش به آهستگی به دورش می‌چرخد. چشمانش از فرط دقت هم‌زمان با سایه‌اش به دورش چرخ می‌زند و بدون این‌که بفهمد چه شد، برعکس راه می‌افتد و به شمارش می‌پردازد. باز به جای خالی می‌رسد. می‌نشیند و با آدمی که نیست، گپ می‌زند:

«تو کجا استی؟

چرا پیدا نمی‌شی؟...»

هنوز گپ‌هایش تمام نشده که سرش روی بوجی می‌غلتد و خوابش می‌برد. کمی‌ بعد اذان می‌دهد. هوا روشن می‌شود؛ ولی او هنوز در جای خودش خواب است.

اندکی بعد‌تر سرک‌ها پر از آدم می‌گردد. و او در هیاهو گم می‌شود.

 

پایان

سه‌شنبه شب، 20 /7/1389