دلم پر است از مملو
یک وقت کیلاس آموزش عکاسی میرفتم تا عکاس شوم. استاد ما میگفت: «عکاس با دوربینش باید لحظاتی خوب را شکار کند.» می گفت: «با دوربینش شکار کند.» می گفت:« لحظات خوب را شکار کند.» اما شاگرد ناخلف آن استاد (من) نه با دوربینم شکار توانستم و نه لحظه ی خوبی را. با ضبط صوت (وایس ریکاردر) ی خود لحظهی بدی را شکار کردهام.
ساعت 9 بجه ی صبح بود و من داخل سالون یک "هوتل" در بازار نیلی، مرکز ولایت دایکندی، داشتم چای صبحم را صرف مینمودم. در سالون جز من کسی دیگری نبود و صدای شستن استکانها از آشپز خانه رستورانت داخل سالون میآمد. نا گهان دروازه نه! پنجره باز شد. و دو تا جوان از پنجره آمد داخل. قبل از اینکه یک طرف بنشینند؛ یکی از آنها دنبال تف دانی میگشت تا خاکستر سیگارش را در آن بتکاند. دود از سیگارش چون ماری که از ساقه ی به لانه ی بالا می رود بالا می رفت. و دیگری شروع کرد به خواندن شعری که روی یک صفحه کاغذ خوشنویسی شده بود و روی دیوار چسپانده شده بود.
بستهگان و کسانم «سوراب» صدایم میکند. معلمانم سهراب خان میگوید مرا. داکتران در خانه خالی سر نسخهی شان« ارجمند سهراب جان» می نویسند. دوستانم سروش گفته مخاطب قرارم میدهند و اما خودم؛ بستهگی دارد. اگر در جای غیر از کلاس درس و مطب داکتر و اوتاق نشیمن خانهی مان خودم را معرفی کنم. گوشهایم آوزی را می شنود که میگوید: سهراب سروشغیبی هستم. اما در این جا خودم را این گونه برای تان معرفی میکنم