تنها من، تنها منگل، فقط ما دو تا می سوزیم
بدبختی این جاست که در دایکندی و در مجموع افغانستان، تقریبن تمام این گروه ها (دهقان، معلم، داکتر، دوکاندار، سیاست باز، نسوارفروش، چوپان، خرکار و...) باز باهم شباهت دارند. همه یک ساخت اند. یک سایز منش و واکنش، یک قالب رفتاری و زندگی دارند. ولی در دایکندی یک نفر است که متفاوت است. با همه فرق می کند.
نامش "منگل خان هزاره" ست. می بینید که حتا نام منگل خان هزاره با نام دیگران هم خوانی ندارد. او هیچ چیز ندارد. زن ندارد. بچه ندارد. خانه ندارد. پول ندارد. او هیچ چیز ندارد. تنها چیزی که دارد چهل و چند سال عمر است که آن را هم از دست داده. مردم می گویند عقل هم ندارد. مردم می گویند منگل دیوانه است. من نمی گویم؛ مردم می گویند. ولی خود او می گوید من سواد دارم. آگاهی دارم. درد دارم. منگل راست می گوید. او واقعن درد دارد. درد همه ی مردم را او به تنهایی دارد. بعد از نامش این درد یکی دیگر از فرق های است که با دیگران دارد. در واقع عمده ترین فرقش از دیگران همین دردش هست.
بستهگان و کسانم «سوراب» صدایم میکند. معلمانم سهراب خان میگوید مرا. داکتران در خانه خالی سر نسخهی شان« ارجمند سهراب جان» می نویسند. دوستانم سروش گفته مخاطب قرارم میدهند و اما خودم؛ بستهگی دارد. اگر در جای غیر از کلاس درس و مطب داکتر و اوتاق نشیمن خانهی مان خودم را معرفی کنم. گوشهایم آوزی را می شنود که میگوید: سهراب سروشغیبی هستم. اما در این جا خودم را این گونه برای تان معرفی میکنم