روستاهای شبیه روستایم

 روستاهای شبیه روستایم

سهراب سروش غيبي

نگاهي به مجموعه‌ي داستاني «كابل جاي آدم نيست.» اثر سيد علي موسوي، چاپ 1390 نشرتاك، كابل، افغانستان.

 

درآمد

اساسن دریافت‌ها از خوانش یک اثر، به خصوص اثر داستانی، تا حدی زیادی، بستگی به زمان و مکان دارد. من مجموعه‌ی داستانی کابل جای آدم نیست، را در مزار، به زعم شرایط آن زمانیام به دقت خوانده بودم. پس از گذشت بیشتر از یک سال، بار دیگر این مجموعه را در روستایم «غیبی»، در ولایت دایکندی،  باز خوانی کردم. این بار دریافت‌هایم از خوانش داستان‌های موسوی فرق داشت. انگار چیزهای ته‌نشین شده‌ی چندین ساله، در ذهنم به هوا بلند شد. شاید یکی از دلایل لذت بردنم  از  باز خوانی داستان‌ها این باشد که برای اولین بار در روستایم داستان خواندم. اصلن برای نخستین بار یک آدم در این روستا داستان خواند. آن هم داستان‌های که زمینه‌ی بیشتر شان روستاهای شمال کشور  است. روستاهای که از بیشتر جهات، با روستایی من هیچ تفاوت ندارد.

ادامه نوشته

اگر ما خسته نشویم...

اگر ما خسته نشویم...

سهراب سروش غیبی

چندی پیش دوست خوبم آقای انتظار، زریعه‌ی «فیس بوک» از من خواست تا در پیوند با دو سالگی ماه نامه‌ی «عقاب آزادی» چیزی بنویسم. از آنجایی که آسانی‌ها و دشواری‌های هرگونه کاری فرهنگی، ارتباط مستقیم دارد با جامعه، وامانده‌ام که چه بنویسم. آن هم جامعه خودم. جامعه‌ی که با کتاب و خط قهر است. با روزنامه و فرهنگ مطالعه آشتی نیست. جامعه‌ی که ترجیح می‌دهد به جای خواندن فقط بشنوند. جامعه که وضعیت مطالعه و روزنامه‌خوانی در آن، به اندازه وضعیت آب و هوای زمستان کابل سرد است. جامعه‌ی که هیچ نیاز به جستجو و کاوش در خود احساس نمی‌کند. زیرا درونش از پرسش تهی است. جامعه که دچار خودشیفتگی فرهنگی و قومی است. جامعه‌ی که جهان را ریزه خواران خود می‌پندارند و معتقدند کشورهای پیشرفته، علوم جدید را همگی از مسلمین و تمدن اسلامی وام گرفته‌اند. جامعه‌ی که ترس از شک و پرسش در آن ریشه دوانده است و از هر پرسشی می‌ترسیم.  زیرا می‌هراسیم، پذیرش هر پرسشی مجموعه‌ی اعتقاداتمان را در هم می‌ریزد. و نظم سنتی و گذشته‌ی‌مان  را از هم می‌پاشاند. می‌ترسیم هندسه معرفتی و چهار چوب باورهای‌مان شکسته شود.

 جامعه که در آن دین دارانی به سر می‌برند. دین دارانی که معتقدند هر آنچه لازم بوده است، توسط دین به آن‌ها داده شده است و باقی همه علم نیست. بلکه «لاشه علم » است. جامعه که دیگر اندیشی در آن اتهام و گناه نابخشودنی تلقی می‌شود. جامعه‌ی که همواره فرجام کارهایش با اسف و یاس همراه بوده است. وا مانده ام که چه بنویسم.

از همه مهمتر و مهمتر از همه؛ جامعه‌ی که نوشتن و روزنامه‌نگاری در آن کاری است دشوار، برای اینکه حروف باید در کنار هم قرار بگیرند، تا یک واژه نوشته شود. پس از آن باید واژه‌ها در کنار یگدیگر بنشینند تا یک جمله ساخته شود. از کنار هم قرار گرفتند این جملات مطلبی به وجود آید. کسی که مطلبی را می‌خواند باید برای درک معنای جمله‌ها، صبر و شکیبایی لازم را به کار ببندد. اما چشم‌های جامعه ی ما به خواندن  حروف عادت ندارد، ما که به آسانی ساعت‌ها و ساعت‌ها حرف می‌زنیم و فلم می‌بینیم و در کنار هم تسبیح می‌گردانیم. پس از چند دقیقه مطالعه چشم‌های‌مان بر روی هم می‌افتد و بخواب می‌رویم. مطالعه و روزنامه‌خوانی برای کسانی مانند ما افغانستانی‌ها که به ارتباط شفاهی عادت داریم، کار دشواریست. واقعیت دردناک این است که ما با کتاب و روزنامه بیگانه‌ایم. اما با بیگانه‌گانی که همه‌ی وقت‌مان می‌ربایند در صلح و دوستی هستیم.

امروزه جامه‌ی افغانستان یک جامعه‌ی شفاهی است و در یک جامعه شفاهی به فرجام رسانیدن یک کار رسمی فرهنگی، چه بسا عذاب‌آور است. این مقدمه‌ی دراز را نگاشتم تا برای دوستم آقای انتظار وهمکاران ورجاوندش در ماه نامه‌ی عقاب آزادی این چند جمله‌ی زیر را بنویسم.

روزنامه و روزنامه‌نگار همواره در جامعه‌ی ما مورد کم لطفی و بی‌مهری واقع می‌شود. در این میان روزنامه نگار و فرهنگی واقعی کسانی را باید دانست که مداومت و پشت کار را شعار کار خود قرار دهند. عقاب آزادی دوسال در جامعه‌ی دارایی ویژه‌گی‌های که در بالا بر شمردم، دوام آورده است. و این خود مداومت و پشت‌کار عزیزان متصدی، در این ماه نامه را نشان می‌دهد.  پس باید دست اندرکاران عقاب آزادی را صمیمانه ستود. من برای تلاش‌های خسته‌گی ناپذیر همکارانی عقاب‌آزادی صمیمانه کف می‌زنم و برای شان می‌گویم اگر ما خسته نشویم روزی جامعه ما تغیر خواهد کرد و ما شاهد جامعه‌ی روزنامه خوان و روزنامه دوست خواهیم بود. خواستار توفیقات مزید از خداوند متعال برای شما می‌باشم. گام‌های‌تان سبز باد.

تراوش های گوشه پناهی

تراوش های گوشه پناهی

امان از دست شما ؛ دلهره، تشویش، نگرانی و... نفرین بر شما نفرین. نشد که یک لحظه‌، فقط یک لحظه از دست شما  نفس آرام بگیرم. آرام پلک روی هم بگذارم. آرام یک چکه آب از گلویم پایین برود. آرام، آرامش داشته باشم. آرام...  گل گفته بود؛ صادق هدایت، زمانی که از دست شما  به ستوه آمده بود: « در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.» (بوف کور)
راست گفته بود سهراب: «ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس
./ هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،/ به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت/ و روي شانه ما دست مي‌گذارد / و ما حرارت انگشت هاي روشن او را/ بسان سم گوارايي / كنار حادثه سر مي‌كشيم. » (مسافر)

و درست گفته بود سنت اگزو دوپری: «همیشه ی خدا، یک پای بساط لنگ است.» (شازده کوچولو)

 و راست و درست گفته بود مولانا:

«آن یکی خر داشت پالانش نبود              یافت پالان گرگ خر را در ربود.
کوزه بودش آب می نامد به دست             آب را چون یافت خود کوزه شکست» (مثنوی معنوی)

 و تا چشم کار کند از دلم نگاشته بود ناپلیون هیل، با آن  لحن عصبی اش از زبان سرنوشت: « و سرنوشت می‌گوید: ای نابخرد! چه کاری را بکنی وچه نکنی ملعونی! در هر مقطعی از  زندگی نارضایتی در سایه و به استهزای ما ایستاده است و می‌گوید راه خودت را برو! در آخر به تو خواهم رسید.» (مقاله اعتماد به نفس)