سپیدار خانه‌ی ما

 سهراب سروش غیبی

سلام دوستان عزیز! تصمیم دارم بعد از این داستان‌ها، خاطرات، نقد و نظرها، نامه‌ها و سایر نوشته هایم را از این پنچره به نمایش بگذارم. نقد و نظرهای شما صد در صد برایم مهم است.

اکنون داستانی را می گذارم که یک سال پیش نوشته بودم. تاریخ دقیق نوشتن این داستان در پایان داستان درج شده است.

تا هفته های بعد که با داستان‌ها و نوشته‌های جدید می آیم؛ امیدوارم نظر دهید.

چشم براه نظرهای شما خوبان هستم.    

 

شمال سرد به سر و رویم می‌وزد. می‌خواهم پهلو بگردانم. پهلو می‌گردانم. چشمانم کمی باز می‌شود. چشمانم را باز می‌کنم.

«اوه هوا روشن شده. باید نماز بخوانم. هله زود باش! افتو میایه. افتو مزاره خو می‌فامی که پیش از نماز میایه.»

سرم را از روی بالش برمی‌دارم. ایستاد می‌شوم. یخنم را مرتب می‌کنم، پایین یخن‌قاقم را زیر کمربندم می‌برم. کمر‌بندم را تنگ‌تر می‌بندم. متوجه می‌شوم که یک پاکت سیگار نزدیک مبایلم در کنار بالشم است.

«اِی سیگار از کیس، ده جیب مه خو نبود!»

زود برمی‌دارم. بازش می‌کنم. پُر است. به سرعت اطرافم را می‌پایم تا سوراخی، جایی، چیزی بیابم و سیگار را پنهان کنم.

«اگه پدرم ببینه پوست از سرم می‌کنه.»

سیگار را می‌برم و می‌مانم در سوراخی کنار لانه‌ی موسیچه، زیر پرچال دروازه‌ی بام و بر‌می‌گردم.

 داخل حویلی را می‌بینم، پشت دروازه‌ی تشناب ما زن‌ها صف بسته‌اند. زن‌هایی که به‌خاطر «شب‌خینه‌ی» کبرا  به خانه‌ی ما آمده‌اند. زن‌ها ردیف، منتظر نوبت مانده‌اند. بعضی‌ها آفتابه‌ به‌دست، تعدادی هم بی‌آفتابه.

«اگه صبر کنم این‌ها سبزه‌به‌ناز، سبزه‌به‌ناز تمام شوه روز چاشت می‌شه، باز پدرم چشم‌های‌شه سرم سیاه و سفید می‌کنه.»

«باز هم ابلیسه سر شکمت سوار کدی پدر نالت!»

از دروازه‌ی بام وارد راه‌پله‌ها می‌شوم. ترق‌ترق از منزل دو می‌گذرم. نرسیده به منزل اول مادرم را می‌بینم با‌چشمانی که از بی‌خوابی سرخ گشته، به من خیره می‌شود.

«کومه تو چی داره او بچه؟»

 دستم را روی گونه‌ام بردم. یک راه‌پله پایین‌تر آمدم.

«چیه ده کومه مه؟»

«سرخ می‌زنه زخم خو نشده؟»

کمی نزدیک‌تر می‌آید و دقیق‌تر به گونه‌ام خیره می‌شود. تمام اجزای صورتش برای اجرای یک تبسم با هم هکاری می‌کند می‌خندد.

«کِی شَو روی تو ره ماچ کده؟... هه... هه ... هه...

« چی دره کومه مه؟»

  از دستم می‌گیرد و می‌آوردم در حمام، جلو آیینه. خودم را در آیینه وارسی می‌کنم. درست روی گونه‌ام چاپ سرخ لب‌های لبسیرین‌دار را در دم تشخیص می‌دهم. صدای خنده‌ی مادرم بلند‌تر می‌شود. رنگ از صورتم می‌پرد. خجالت‌زده می‌شوم. دقیق‌تر در آیینه می‌بینم، لب‌ها کمی از هم باز است، زیرا وسط هر دو لب که منحنی‌یی به شکل یک بیضوی به‌هم بسته شده، کمی سفید مانده‌است. یقین کردم که جای بوسه است. مگر کی بی‌کار است در تاریکی شب با رنگ و برس بیاید پشت بام و روی گونه‌ام با این‌همه ظرافت عکس لب نقاشی کند و من هم بیدار نشوم؟ اما مگر کی است او کی است که شب بیاید پشت بام و  روی مرا ببوسد.  من همچنان در خواب بمانم؟

 شیر آب را باز می‌کنم. در حالی‌که از شرم زبانم به تته پته افتاده، به مادرم می‌گوم: «کی... کی... کی... شَو پُش... پُش... پشت بام آمده؟ هر... هرکس که است مه جگرشه خون می‌کنم!»

مادرم جدیی است. از آن مزاق‌های چندلحظه قبل خبری نیست. رنگ و لحنش تغیر کرده  در حالی که از  از حمام می‌رود بیرون، می‌گوید: «خوده ده غلطی و بی‌خبری نزن اُو بی‌ترس.  اگه آغایت بوفامه هر دوی ما ره تَهِ خاک می‌کنه. سی‌کو آبرو ریزی نه کده باشی!...»

هر‌چه می‌کنم با آبْ پاک نمی‌شود. صابون می‌گیرم، به زحمت پاکش می‌کنم. دست‌هایم را روی موهایم می‌کشم که خشک شود. بروتم را که به اندازه‌ی یک ابرویم پیش بینی‌ام سبز شده مرتب می‌کنم. از حمام می‌برایم. روی حویلی، شقایق، هم‌دانشگاهی کابلی کبرا را می‌بینم. دور‌تر از زن‌ها کنار آفتابه‌اش، نزدیک تنها سپیدار حویلی ایستاده است. فقط چشم در چشم می شویم. سلام نمی‌‎گویم. زنها نگاه مان میکند. سرم را خم گرفته از کنار زن‌هایی که پشت دروازه‌ی تشناب منتظر نوبت‌اند، می‌گذرم. از داخل خانه بیرون و به بیرون خانه داخل می‌شوم.

در کوچه شمال ملایمی می‌وزد. قدم می‌زنم. سخت با خودم درگیرم. چه حس دارد وقتی برای اولین بار آدم می فهمد کسی او را دوست دارد. این حس زمانی قابل وصف نیست که آدم مشکوک است.

«خدای من کی روی‌مه بوسیده؟ چرا مه بیدار نشدیم؟ حتمن قایم به خواب رفته بودیم. شب‌های بهار خواب آدم عمیق اس. مانده بودیم. بی‌خواب هم بودیم. از دو روز به اِی طرف نخوابیده بودیم. امشَو هم تا ساعت دوازده بیدار بودم. خوب، عروسی از اِی گپ‌ها داره، اُو هم عروسی خواهر آدم باشه باید آدم جنجال بکشه، بی‌خوابی بکشه. »

 دست‌هایم را پشت کونم در جیب‌های پطلونم فرو برده‌ام. سرم را خم گرفته‌ام. چشم‌هایم را دوخته‌ام به بوت‌های سیاهِ نوک‌تیزم که آرام آرام در امتدار کوچه‌ها  از هم پس و پیش می‌شود. کوچه خلوتِ خلوت است. تمام حواسم به گونه‌ام است؛ انگار گونه‌ام را چیزی گزیده؛ انگار گونه‌ام ورم کرده؛ انگار رنگ لبسیرین  از روی گونه‌ام پاک نه شده. سخت باخودم درگیرم.

آفتاب کم‌کم می‌رود که همه‌جا را فرا بگیرد. نماز مماز رفته از راه پاره‌اش. همه جا روشن است. جز افکار من.

«نکنه روی‌مه شقایق بوسیده باشه؟اگه آغایم بوفامه چه بگویم؟ نه او نیس.  کاش او باشه. فرشته‌واری اس!خودش عزراییل اس. آدمه می‌کشه. چی یک چشم‌هایی داره! ازپشت عینک که به آدم زُل می‌زنه، ده دل و جگر آدم قند اَو می‌شه. نگاه‌هایش یک رقم دیگه اس، فقط بگویی چشم‌هایش سگ داره.»

دو روز پیش با پدر و مادرش از دروازه‌ی موتر بیرون آمد. انگار سپیدار حویلی ما از موتر بیرون آمد. از موتر بیرن نیامد از سینه‌ام دلم رفت بیرون. دلم رفت داخل چشم‌هایش.

کبرا او را معرفی کرد: «خانم شقایق، دانشجوی دانشکده‌ی ادبیات کابل، هم‌صنفی‌ام.»

بی‌اختیار گفتم: «زندگی خالی نیست...»

ولی از پدرش شرمیدم و «...تا شقایق هست، زندگی باید کرد» را قورت دادم و درون سینه‌ام گفتم: «آری تا شقایق هست زندگی باید کرد!»

کبرا مرا معرفی کرد: «سخی بیادرم...،داستان هم نوشته می کنه.»

او طرفم نگاه کرد از پشت عینک. یک رقم نگاهم می‌کرد راست به چشمم که دلم، جگرم و سینه‌ام را آتش گرفته بود؛ انکار سیخ جوش‌کاری را با آهن سرد وصل کرده باشد. دلم صدا می‌داد. دلم روشن شده بود، بزرگ شده بود.

بعد او برایم گفت: «یک داستانت را در یک مجله خواندیم.»

شانه‌ام را بالا انداختم و گفتم: «خواهش می‌کنم، بزرگ‌نوازی می‌کنید!»

کبرا گفت: «لوده! کوچک‌نوازی، نه بزرگ‌نوازی!»

از کوچه تا مهمان‌خانه یک‌سره به او نگاه می‌کردم. انگار سپیدار خانه‌ی ما راه می‌رفت. پتلون خاکستری‌رنگ پوشیده بود. پاهایش شبیه ساقه‌ی سپیدار باریک بود، ولی بلند، دامنش از پشت زانو‌ها تا شانه‌هایش سبز بود، سبز مثل برگ‌های تیره‌ی سپیدار. دست‌های درازش چون دو شاخه‌ی سپیدار در امتداد قد باریک و بلندش آویزان بودند. روسری آسمانی‌رنگ بر سرش بسته بود، ولی موهایش منحنی، منحنی از زیر روسری‌اش بیرون زده بود؛ و اما صورتش انگار مهتاب شب چهاردهم را در نوک برگ‌های سپیدار می‌دیدی. در مهمانخانه برای‌شان چای ریختم و برگشتم حویلی تا به کارهای دیگر برسم.

کبرا آرام آمد و به گوشم گفت: «تو که پری پیشت سَوز می‌شد؛ خمیازه کشیده رویته می‌گشتاندی؛ حالا چرا ایقه دست و پایته گم کدی؟»

خندیدم و برایش گفتم: «به فکر مه نباش! برو به خودت برس تا داماد چاق نرسیده خودته رنگمالی کده بشین که بَبَو بگردی.»

«همیشه با کبرا چنگ کرده ام. حالا دیگه او هم میره سراغ زندگی خودش.»

آفتاب همه جا هموار شده بود. دود به دود سیگار می‌کشم. سرم را خم گرفته‌ام و چشم‌هایم را دوخته‌ام به بوت‌های سیاه نوک‌تیزم که در امتداد کوچه‌ها از صبح تا‌به‌حال از هم پس و پیش می‌شود. به دیشب می‌اندیشم که کِی غیر از شقایق رویم را بوسیده؟ شب کنار چاه در سایه‌ی سپیدار نشسته بودم و پنهانی سیگار می‌کشیدم. آن‌طرف‌تر سارا بود، با لباس‌های شیک و نو. کنارش داماد بود. مادرم بود زن‌ها بودند، به دست عروس و داماد حنا می بستند. زن‌ها بودند، با چنان آرایش‌های غلیظ که حجم رنگ، پلک زدن را برای‌شان سخت ساخته بود. سرو صدای ساز و آهنگ چنان بلند بود که زمین می‌لرزید. شانه‌های آدم بی‌اختیار به شورخوردن می‌آمد. زن‌ها کف می‌زدند، می‌رقصیدند:

«مبارک! مبارک! شب حنا مبارک! آغا‌داماد جوانی/ چرا نامهربانی؟/ باید که به جای کارد/ یک چند روپه بانی...»

از لای برگ‌های سپیدار در سو‌سوی چراغ برق، شقایق را می‌دیدم. او هم مرا نگاه می‌کرد. از میان زن‌ها جدا شد.

«شاید تشنابش گرفته؟!»

ولی او راست می‌آمد طرف چاه. گلویم را صاف کردم تا با اعتماد به نفس معلوم شوم. آمد پیش رویم کنار سپیدار ایستاد.

گفتم: «آفتابه بتم بریت؟»

ولی او هم‌زمان با حرف من گفت: «از امشب یک داستان نمی‌نویسی؟»

«هیچ خوشم نمیایه!»

«از چه خوشت نمیایه؟»

«از همین عروسی و بی‌خوابی و سرو‌صدا.»

« چرا ؟»

«چه خبره از سری شب تا به حال آرامی ندارید؟ هی کف بزن. چیغ بکش. سروصدا...!»

«عروسی است دیگه!باید درشبانه روز عروسی شادی کد.»

از بس که ژست با اعتماد به نفس‌ها را گرفته بودم، کاملاً جدی شده بودم. گفتم:

«بدم میایه! از شادی و قرت و پورت بدم میایه»

«خی چی خوشت میایه؟»

دستم را دراز کردم و ناخنم را طرفش نشانه گرفتم. مکس کردی و تند گفت:

«از مه؟»

در چشم‌های هم‌دیگر خیره شدیم، خندیدم و گفتم: «نخیر دیوانه!. اِی سپیداره می‌گم! از ای سپیدار خوشم می آیه»

«از سپیدار چرا خوشت میایه؟»

بی‌اختیار، انگار که شعری را دکلمه کرده باشم، گفتم: «به خاطری که شبیه توست!»

و در چشم‌های یکدیگر زُل زدیم. آب شدم، غرق شدم، آتش شدم، سوختم. خون می‌رفت که جریان طبیعی خود را در رگ‌هایم از دست بدهد. از بخت مُردارم سه زن لعنتی طرف چاه آمدند. من نگاه‌های حیران و پرسشگرم را از او برداشتم. سیاهی شب نگذاشت که چشمانش را بخوانم. از جایم بلند شدم و رفتم. یک دوشک و یک بالش گرفتم و رفتم پشت بام. به ستاره‌ها خیره شدم. خواستم سیگار بکشم اما هر قدر جیب‌هایم را پالیدم سیگار نبود. سروصدای آهنگ و کف زدن و تپیدن هیجانیِ قلبم نمی‌گذاشت به خواب بروم. ساعت یازده و نیم شب بود. از دو روز به این‌طرف نخوابیده بودم. بعد از کمی غلت زدن روی دوشک‌ام، سیاهی شب مرا با‌خود برد.

«حتمن او صدای عشق‌ِمه شنیده. وقتی که مه می‌رفتیم طرف بام، تعقیبم کده. صبر کده تا کسی متوجه او نشه. بعد، از راه‌پله‌ها بالا آمده پشت بام. کنارم شیشته، سرِشه خم کده. صدای نفس‌های‌ِمه شنیده، صدای قلبیمه شنیده، باز... بدون اِیکه خودش فهمیده باشه چاپ لب‌هایش روی گونه‌ام مانده. خودش است، حتمن خودش است. می‌رُم و از او می‌پرسم؛ اگه او بوده حتمن چیزی می‌گه.»

به سرعت به طرف خانه می‌روم پیش خانه‌ی ما پر است از آدم، از بچه‌های قد و نیم‌قد، از موتر و موترسایکل. یک ملی‌بس و یک کرولای سفید گل‌پوش نیز کنار دیگر موتر‌ها در دو طرف کوچه پارک شده‌اند. حویلی ما پر است از زن‌ها. حویلی همسایه پر است از مرد‌ها. خدمت‌کار‌ها دست‌ها را می‌شویند، دسترخوان هموار می‌کنند. آشپز‌ها پلو تقسیم می‌کنند. مردم می‌خورند و آب می‌خواهند، سیر می‌شوند، چای می‌نوشند و بعضی‌ها سیگار می‌کشند. در هردو حویلی تیپ‌ها با بلند‌گوهای بزرگ‌شان چنان می‌کوبند که شانه‌های ملا عمر به‌رقص می‌آید. شقایق را در وسط انبوهی از زن‌های آرایش‌شده می‌بینم که کنار کبرا می‌درخشد و با دُمِ چشم‌هایش به طرف من می‌بیند. تبسم ساده‌یی روی لبانش نقش بسته است. می‌خواهم به خودم جرأت بدهم و طرفش چشمک بزنم، ولی می‌ترسم کسی متوجه ما نشود. می‌ترسم اصلن او مرا نبوسیده باشد.

پدرم باعصبانیت همیشه‌گی‌اش می‌گوید: «تو کجاستی او اِیلَه‌گشت؟ چرا دستْ پیش نمی‌کنی، کمک نمی‌کنی؟ زود برآی از بین زن‌ها! مردم چه می‌گه اُو خر!»

بیرون می‌روم و زود برمی‌گردم بین زن‌ها و تا بعد از ظهر خود را ایلایی، ایلایی مصروف نشان می‌دهم و کوشش می‌کنم به شقایق نزدیک شوم، ولی نمی‌توانم. نمی‌شود از او سوال کنم سرو‌صدا گوش‌ها را کَر می‌کند. کبرا را با لباس‌ عروسی و چادر بزرگ که حتا رویش را پوشانده، از خانه بیرون می‌کنند. داماد، چاق است و متبسم؛ و در کنارکبرا، مثل یک گاو با وقار و معتبرآرام آرام قدم می‌زند. پیسه‌ها بیستی و دهی چرخان، چرخان به سر آنها سقوط می‌کند. نُقل‌ها به سرعت شبیه ژاله بر سر مردم می‌بارد. بچه‌ها هجوم می‌آروند که برای خود‌شان مزدوری کنند. از میان گرد و خاک، وسط مردم باز شقایق را می‌بینم که هم‌چنان می‌درخشد. عروس و داماد در موتر گل‌پوش‌شان جا می‌گیرند. شقایق را می‌بینم، انگار سپیدار خانه‌ی ما داخل ملی‌بس رفت. ملی‌بس تا دهان، پر می‌شود. موتر‌سکلیت‌ها «هارن» می‌زنند، موترها «هارن» می‌زنند، ملی‌بس بلند‌تر از همه بی‌وقفه «هارن» می‌زند و راه می‌افتند. من در دروازه‌ی ملی‌بس خود را آویزان گرفته‌ام و از میان آدم‌ها و گرد و غبار، مادرم را می‌بینم که در آستانه‌ی در مثل یک تندیس ایستاده و اشک می‌ریزد. از خانه دور می‌شویم. شقایق را می‌بینم که روی یک چوکی تنگ نشسته و با دیگر دختران گل میگویند وگل می شوند. گاهی هم یک پایش هم‌ریتم با آهنگِ «اُو بانو بانو جانا، اُو شهر‌بانو جانا...» به کف ملی‌بس ضرب می‌نوازد. هم‌زمان یک رشته از مو‌هایش روی صورتش شمشیر‌بازی می‌کند. لب‌های سرخش هم‌صدا با تَیپي ملی‌بس شور شور می‌خورند.

«ای خدا جان! کاش همی لب‌ها روی کومیم چسپیده باشه. حتمن همین لب‌ها بوده. مه خواب بودیم و اِی لب‌ها روی کومیم چسپیده و صدایش بلند شده «مچ...». لعنت به مه و خوابم .سگ‌واری به خواب ماندیم. لب‌های‌شه که چسپانده بود به کومیم بیدار می‌شدم، دستای‌مه آرام دور کمرش حلقه می‌کدم و تنگ در آغوشم می‌فشردمش. و «مسْ مس» می‌بوسیدمش و بَریش از عشق می گفتم! بَریش می‌گفتم، فورن پدر و مادرمه خواستگاری روان می‌کنم و با هم پیمان می‌بیستیم. مچْ مچ و مسْ مس می‌بوسیدیم هم‌دیگر را و هیچ‌کس خبر نمی‌شد. عجیب اِی‌که کسی دیشب او را ندیده. عجیب نا‌ترس است به خدا! نکنه کدام مرد آمده باشه و می‌خواسته همرایم کدام مرده‌گَوِی کنه؟ ولی مرد که لبسیرین نداره. خی سیگاری که صبح نزدیک مبایلم در کنار بالشتم بود از کی بود؟ زن که سیگار نمی‌کشه! مرد که لبسیرین نمی‌زنه! خاک به سرم به نظرم شقایق نبوده. هر‌کسی بوده سیگاری بوده. از کجا معلوم کنم؟ از کجا بفامم کی بوده؟ بهترین راهش ای است که از شقایق سوال کنم.»

چشمانم از شقایق کنده نمی‌شود. موتر‌ها بی‌وقفه هارن می‌زنند. یکی تا کمرش خودش را از شیشه‌ی کرولا بیرون کرده، دوربین فلمبرداری را شبیه یک «راکت» روی شانه‌اش گرفته فلم‌برداری می‌کند. بچه‌های لچک دهان‌هایشان باز است. جیغ می‌زنند و دستمال‌های‌شان را گرد سرشان می‌چرخانند. اطراف چارباغ روضه را دوره می‌زنیم و می‌رویم ، به خانه‌ی داماد. به خانه‌‌ی جدید کبرا.

 تا شام مثل یک پشه‌ی مزاحم اطراف شقایق دورک می‌زنم، ولی نمی‌شود. نمی‌توانم از او سوال کنم.

«عجب آدم بی‌شرمی هستم! چه‌قسم ازش سوال کنم؟ هر‌که مره بوسیده سیگاری بوده. او از سوالم بدش بیایه و اشک‌هایش سرازیر شوه، فورن بره پیش کبرا خدا‌حافظی کنه و با پدر و مادرش برگرده کابل. اصلاً خدا‌حافظی نکنه، کبرا بریش زنگ بزنه. او به کبرا بگویه جلو بیادر لچک‌ته بگیر. شاید از مه هیچ خوشش نیایه. شاید نامزاد داشته باشه. «دزد هرقدر که قابل باشه نشانه‌ی از خود به جا می‌مانه.» هر‌کسی مره بوسیده سیگاری بوده و سیگار‌شه مه بردم ده سوراخ کنار لانه موسیچه ماندم. زن‌ها سیگار نمی‌کشه، ولی مرد‌ها لب‌سیرین نداره. هر‌که بوده لب‌شه سرخ کده، آمده به کومیم مالیده. می‌خواسته همرایم شوخی کنه. اگه بفامم هربی‌ناموسی که هست، کاری کنم ده حقش که سگ‌واری پیشمان شوه. جگریشه خون میکنم!»

بر‌می‌گردم  به خانه‌ی خودما. مادرم پشت دخترش زار زار می‌گرید. پدرم هم گرفته‌حال است. در اتاق می‌روم که بخوابم، اما خوابم نمی‌برد و تا صبح روی دوشک غلط می‌خورم.

«ای بی‌ناموس کی بوده که روی مره ماچ کده؟ مرد‌ها بین زن‌ها آمده نمی‌تانستن. حتمن از پشت بام آمده، شب عروسی است هر رقم آدم میایه. بی‌خود لب‌هایشه سرخ کده و به رویم مالیده.»

صبح وقت شقایق با پدر و مادرش آمد خانه‌ی ما. گفتند بر‌می‌گردیم و من حس کردم جریان خونم بند آمد. قلبم از کار افتاد. می‌خواستم برایش بگویم؛ هر‌نیمه یک نیمه‌یی دارد و اگر هر یک از این نیمه‌ها با نیمه‌ی دیگری در جایی دیگری وصل شود، مثل یک وصله‌ی ناجور می‌ماند و همین‌طور تا آخر عمر. مهم نیست که کی صورتم را بوسیده، مهم این است که دوستت دارم. پدرش با پدرم در آستانه‌ی حویلی دست داد. مادرم با مادرش رو‌بوسی کرد و بعد شقایق را بوسید. من هم با پدرش دست دادم و خدا‌حافظی کردیم. به موتر‌شان نشستند. از شیشه‌ی موتر، از پشت عینکش یک‌رقم نگاه می‌کرد. آب می‌شدم، غرق می‌شدم، آتش می‌شدم، می‌سوختم و هیچ‌کاری نمی‌توانستم بکنم. موتر از ما دور شد. تا بعد از ظهر سرم از درد می‌ترکید. کارد به استخوانم رسیده بود. رفتم به آشپز‌خانه. دزدانه کبریت را گرفتم آمدم، بالای بام،پشت بام جای امنی است برای سیگار کشیدن. آفتاب در افق شهر آتش گرفته است. بالای سرم یک فوج کبوتر سفید بر فراز شهر پرواز می‌کند، شاید کبوتران روضه باشد. پاکت سیگار را از سوراخ کنار لانه‌ی موسیچه گرفتم. بازش کردم، یک نخ سیگار را بیرون کشیدم. همراه با نخ سیگار یک کاغذ نیز بیرون آمد. با عجله باز کردم و خواندم:

« در این دنیایی که لب‌ها لبخند بی‌هزینه‌یی را فراموش کرده‌اند، چه رسد به عشق، پیدا کردن کسی چون تویی و برای قلب ساده‌یی مثل منی هیچ‌چیزی جز معجزه‌ی عشق نمی‌تواند باشد. شب سیگارت پیش چاه ماندی و رفتی! و............................................................................................................................

............ شقایق».

 پایان

شب نهم میزان 1390

مزارشریف نوبهار

 

 

 

فراخوان نخستین جشنواره ادبیات مقاومت وجهاد افغانستان ( داستان کوتاه کوتاه )

موضوع کلی برای آثاردر نظر گرفته شده ؛مقاومت وجهاد ملت افغانستان می باشد.

(تمامی موضوعات پیرامون جنگ ونیز تاثیرات پس از آن ،در این محدوده قرار می گیرند)

قالب و شرایط  آثار ارسالی:
آثار می بایست در قالب داستان کوتاه کوتاه (مینی مال) و (فلش فیکشن) باشد..
آثار ارسالی نباید در جشنواره های دیگرحائز رتبه شده باشند..

آثار ارائه شده نباید درقالب کتاب ویا مجموعه چاپ شده باشند.

 تعداد داستان‌های ارسالی از سوی یک نویسنده برای شرکت در جشنواره  محدودیتی ندارد.

 ارسال آثار:

مهلت ارسال تا( ۲۸ اسد؛سالروزاستقلال افغانستان) ۲۸ مردادماه سال جاری۱۳۹۱ است.

نحوه ارسال آثار: ارسال آثار به آدرس اینترنتی (ایمیل)

tasnim.dastan@yahoo.com

 tasnim.farhang@yahoo.com

  _ ارسال مشخصات (بیوگرافی کامل) در فایل پیوست:

نام ونام خانوادگی / نام پدر / نام وتعداد آثار ارسالی به جشنواره /شماره تماس / ایمیل /تاریخ تولد)

آدرس محل سکونت  به همراه اسکن و ارسال یک قطعه عکس

آثاربرگزیده درقالب مجموعه کتاب ادبیات پایداری افغانستان(داستان کوتاه)باذکرنام صاحب چاپ ومنتشر میگردد.

   این جشنواره به همت انتشارات هزاره ققنوس

   و مشارکت بنیاد ادبیات داستانی برگزار میگردد.

 بخش جنبی جشنواره (افغانستان):

  موسسه فرهنگی ، هنری تسنیم

www.tasnim-ins.com

 

فراخوان  پنجمین مسابقه داستان نویسی خانه داستان بلخ

خانه داستان بلخ با حمایت نشریه زرنگار پنجمین دور مسابقه داستان نویسی «اوسانه سی سانه» را برگزار می نماید.

داستان نویسان زیر سی سال افغانستانی ـ مقیم داخل و خارج کشور ـ می توانند در این مسابقه اشتراک نمایند به شرط اینکه؛

1 ـ داستان به زبان دری و کوتاه باشد.(حد اکثر 5000 کلمه)

 2 ــ داستان‌ قبلا در مسابقه ی دیگر اشتراک داده نشده باشد.

3 ـ داستان کمپیوتر شده باشد و به صورت سافت ارائه گردد.

  • هر شرکت کننده می‌تواند فقط یک اثر برای اشتراک در مسابقه بفرستد.
  • آخرین مهلت ارسال آثار، آخر ماه اسد می باشد
  • برای نفرات برگزیده علاوه بر ستایش نامه، جوایز نقدی در نظر گرفته شده است؛ به این ترتیب که برای نفر اول بیست هزار افغانی، برای نفر دوم دوازده هزار افغانی و برای نفر سوم هشت هزار افغانی.
  • نویسنده همراه داستان، نشانی، شماره تماس و آدرس ایمیل ـ در صورت امکان ـ خود را ضمیمه کند
  • داوران، نویسندگان ذیل خواهند بود؛ مریم محبوب، شفیق نامدار، سید اسحاق شجاعی، علی موسوی و تقی واحدی
  • نتایج مسابقه در پاییز سال(1391) اعلام خواهد شد.

 

 

لطفا داستان‌های‌تان را برای شرکت در این مسابقه به نشانی‌های زیر بفرستید:

  • shafiq_mzr@yahoo.com
  • taqi_wahedi@yahoo.com
  • alim1364@yahoo.com

 

با به این نشانی‌‌ تسلیم کنید:

  • مزار شریف ـ شرق روضه مبارک ـ گذر محمد بیگ سرهنگ ـ کتابخانه کمیسیون حقوق بشر افغانستان (تقی واحدی)

 

در صورت نیاز به راهنمایی یا هر گونه پرسش به این شماره‌ها تماس بگیرید:

0798247957                          0799494882              0700539366

 

بچه ی دیوانه ی پدرم

سهراب سروش‌غیبی هستم. بچه‌ی دیوانه پدرم، سهراب جان مادرم، گل لاله‌ی خواهرانم و برادر برادرانم. همین طور صاحب کفش‌ها و شنونده‌ی تماس‌های تلفونی‌ام.

قبل از سال 1369 سهراب سروش غیبی نبودم. هیچ چیز نبودم و هیچ چیز نبود. کلمه نبود، نام نبود، امانت نبود، رسالت نبود، خدا نبود، مورد نبود، معنا نبود، ستاره نبود، سیگارنبود. پلاستیک نبود، کلوخ نبود، درد نبود، اندوه نبود، ...، نبود هم نبود. نیستی بود. آنچه نبود؛ بود.

بعد از سال 1369 همه چیز هست: من هستم، 1369 هست، سال هست، همه هست، چیز هست، هست هست، « سیب هست/ مهربانی هست/ ایمان هست/ عشق هست». 1369 مبداء ازلیت است و آغاز جهان.  درست در یک لحظه‌ی همین سال بود که زمین شروع کرد به چرخیدن، آفتاب به درخشیدن، آب به  جَرَیان و من به بازی. دیدم زندگی آهنگ‌های بسیار دارد و پرده‌های بی‌شمار. فهمیدم که بی هیچ تصمیم  انداخته شده‌ام تا در جریان صدای گام‌هایم قرار بیگرم و در این سناریوی  پرصحنه‌ی کمدی ـ تراژدی شرکت جویم.

 شرکت کرده‌ام در همه‌جا، در هرجای که بادهای سرگردان وزیده است، آب‌های بیمار ترانه خوانده است، گلی بو داده است، زنبوری پرزده است، قطره‌ی چکیده است، چشم خیره شده است، لب خندی کال محو شده است و ... حضور یافته ام و اکنون هستم.  در همه جا، با همه کس. یعنی در میان اطراف خودم هستم. « مرکز جهان خویشتنم»

 روستا زاده هستم. زاده‌ی روستای غیبی. دایکندی ولایت من است. ولی شهر نشینم. اهل مزارم. مزار شهر من است.

فقط سه سال مکتب رفته‌ام. نه دو روز زیاد و نه یک روز کم. فقط یک روز دانشگاه رفته‌ام؛ آن هم برای دیدن یکی از دوستانم، اما سالهاست که دانشجویم. دنیا کلاس درس من است؛ نه تخته‌ی سیاه و چوکی‌های صف کشیده. روزگار استاد من است؛ نه سعدالله خان که همیشه «طریق تعلیم» امضا می‌کند.

بیشتر می‌خوانم. کمتر می‌نویسم. مرطوب می‌گریم. داخل پرانتز (می‌خندم). «آب بی فلسفه می‌خورم» تشناب تنها می‌روم. جاری فکر می‌کنم . به خدا که فکر می‌کنم سرفه‌ام می‌گیرد.

می‌نویسم، تا هستم، باشم. آخر مشکوکم، تنهایم، ناچارم. آخر نمی‌دانم برای چه پدرم داماد شد و مادرم عروس؟ آخرنمی‌دانم من چه ربطی به « حماء مسنون» دارم؟ و چرا نمی‌توانم «کن فیکون» کنم؟ چرا مادرم برای اینکه مادرم است؛ سال‌هاست که از خون جگرش تغذیه می‌کند؟ چرا پدرم تا باران نبارد چشمش به آسمان است؛ وقتی هم می‌بارد خیره به زمین تا سبزه‌ها سربرآرند؟ چرا «من عاشق او هستم و او عاشق او» لا حوله ولا قوته الا بالله. گفتم که سهراب سروش‌غیبی هستم.

نخوانید! درد تان می گیرد

سهراب سروش غیبی

با یکی از رفیقانم در اتاقش نشسته بودیم. داشتیم فیلم میدیدیم. ناگهان گرووووم... در و دیوار اتاق لرزید. شیشههای پنجره صداداد. ساعت نزدیک به ده شب بود. ازآنجایی که در افغانستان همیشه این نوع صداها با مرگ و خون و اشک و زاری و ترس همراه بودهاست ـ و به قول روانشناسان سیستم ناخودآگاه عصبی ما افغانستانیها هم در مقابل اینگونه آوازها شرطی شدهاست ـ سراسیمه شدم. ترسیدم. لرزیدم. چه شد؟ چه بود؟ درهمین حال برای بار دوم گرووووم... رفیقم که متوجه سراسیمهگی من شده بود خندید و گفت:

«بیرون آتشبازی است. نگران نباش!»

بازهم گرووووم... خیز زدم به بیرون تا منظرهی آتشبازی را از نزدیک به چشم ببینم. به طرف بیرون میدویدم. همزمان با رسیدن من به دم در ورودی آپارتمان، یکی دیگر از این گلولههای آتشبازی بر فراز آسمان شهر گرووووم ترکید. فضای شب و شهر رنگین و روشن شد و تصویر زیبا و دیدنی در آسمان ترسیم گردید.

پس انتحار و انفجاری درکار نبود؛ بلکه امری خیر بود. آنهم به مناسبت شادی وخوشحالی. لذا تا اینجای قصه راحت باشید و دردتان نگیرد.

دارم قصهی همین شب اول نوروز «1391» را میگویم. وآتشبازییی که در این شب در شهر مزارشریف به نمایش گذاشته شد. در آن هنگام من در سمت شرق روضه شریف، در خیابان «شهید احمدشاه مسعود» بودم. در این شب هوا به شدت سرد بود. من هم سراسیمه، بیهیچ شال و کلاه به خیابان آمده بودم. اما سردی را احساس نمیکردم. چشمانم را دوخته بودم به آسمان، بر فراز آنجایی که گلوله‌‌های آتش از آنجا شلیک میشدند. هرلحظه، اول یک صدای خفیف سوت را میشنیدم، سپس گرووووم و به تعقیبش همهچیز را در اطراف خود برای یک لحظهی کوتاه، روشنتر از روز میدیدم. پس از هر سوت و گروم و روشنایی  چیغ و داد افرادی که در آن شب سرد به خیابانهای اطراف روضهی مبارک ریخته بودند تا سال نوشان را تجلیل کنند، به هوا بلند میشد. آواز «فرفر» موترهایی که از خیابان به سرعت میگذشتند و فریادهای گوناگون آدمها، لحظهی فرار و فضای جنگ را در ذهن آدم تداعی میکرد.

درست از روبهروی لیسهی سلطان غیاثالدین داشتم طرف روضه میرفتم که صدای دیگری، ترسناک، گوشخراش و متفاوت از صداهای انفجار گلولههای آتشبازی را در چندقدمیام شنیدم. وقتی متوجه شدم این صدا از چیست، پاهایم انگار مثل دو تا میخ در زمین فرورفت. شبیه درخت درجا به زمین چسبیدم. یک موتر «صرف» به شدت تمام به یک موتر «کرولا» که هردو پس و پیش هم در یک سمت در حرکت بودند، برخورد کرد. کرولا به سرعت از سرک منحرف شد؛ از کنار درخت سرو گذشت و روی کتارههای فلزی میان دو باند خیابان، پرتاب شد.

رانندهی «صرف» میخواست فرار کند. اندکی به پیش راند، ولی وقتی دید که موتر خودش هم از کار افتاده، موتر را در وسط سرک گذاشت و جان خودش را از آب کشید. این درحالی است که فرار از محل حادثه از نگاه قانون، جرم را سنگینتر میسازد. البته فرار از حادثه در افغانستان یک چیز مروج و عادی است، زیرا، اول اینکه: فرهنگ اعتراف به اشتباه و جرم، و حس انسانیت در افغانستان معنا ندارد. دوم اینکه: اگر مجرم به اشتباه خود اعتراف کند و خود را به دست قانون بسپارد، ارگانهای عدلی و قضایی کشور چندان شفافیت ندارد و فرد معترف باید تا آخر عمرش سرگرم بازی با محکه و پولیس و... باشد. اما با همهی اینها خوب است شخصی که عامل حادثه است افراد آسیبدیده را به شفاخانه برساند و خود را تسلیم کند. اما او نامردانه از محل حادثه گریخت.

هرچند در این قسمت آدم دردش میگیرد؛ اما ادامهی مطلب را بخوانید.

در دقیقه هرچه آدمی که در خیابان بود در اطراف کرولای واژگونشده گرد آمدند. من هم یکی از آن آدمهایی بودم که خیلی زود خود را به کرولا رسانیده بودم. متوجه شدم که کرولا حامل دوتا زن که دو کودک بههمراه داشتند، چهار دختر جوان و آقای راننده بودهاست. «تول بکس» کرولا شبیه یک آهن کهنه به کلی از ریخت افتاده بود؛ شیشههای شکسته بود؛ چراغ اشارهی عقب کمی دورتر از موتر، روی زمین افتاده بود؛ اما سیمش قطع نشده بود و مثل یک ستارهی سرخ گلوار، گلوار میشد. سرنیشنان موتر درحالی که وحشتزده، داد و فریاد میکشیدند، از موتر بیرون آمدند. آدمها شبیه لشکر مورچههایی که بر سر یک توته قند هجوم میآورند، در اطراف آنها حلقه زده بودند. آنها در حالی که میگریستند، وحشت زده ما را میپاییدند و چشمشان روی هیچیک از ما گیر نمیکرد. در همین حال هرازچند لحظه صدای بزرگ انفجار آتشبازی، گوشها را پر میکرد.

خوشبختانه هیچیک از آنها آسیب جدی ندیده بود. فقط موترشان از کار افتاده بود. پس مرگ و آسیبی درکار نبود. یعنی حادثه خوشبختانه چندان دلخراش نبود. لذا تا اینجای قصه هم راحت باشید و دردتان نگیرد. اما ادامهی مطلب را بخوانید.

چنانچه دیدم زنها و دختران و کودکان آسیب ندیده بود، ولی به شدت ترسیده بودند. نه از تصادف موترشان، بلکه از هجوم آنهمه مرد که در اطرافشان جمع شده بودند.

آقای راننده، که تنها مرد همراه آنها بود، به دنبال صاحب «صرف» سرگردان بود. زنها و دختران که آرایشهای خیلی غلیظ داشتند، از شدت سراسیمهگی چادرها از سرهایشان کنار رفته بودند و توجه همهی مردها، که اکثرشان سیگار به لب داشتند، را به خود جلب کرده بودند. میگریستند و از شدت سرمای آن شب میلرزیدند. حیران مانده بودند که چهکار کنند؟ در همین وقت گلولههای آتش همچنان در فضا منفجر میشدند و صداهای مهیب را تولید میکردند. در چنین وضعیت، مردها بهجای اینکه به پولیس زنگ بزنند، چهارچشم به زنها و دختران خیره شده بودند. یکی پیش خزید کُرتیاش را از تنش درآورد و به طرف یکی از دخترها پیش کرد:

«بگیر دختر خاله جان! که سرما میخوری»

 دیگری هم کُتاش را درآورد و به یکی دیگر از دخترها که داشت میگریست پیش کرد و عاشقانه گفت:

«دختر خاله جان،  هوا سرد اس. یخ میکنی، بگی ای ره!»

تعدادی دیگر هم شروع کردند به کشیدن کرتی و لباسهایشان و دادن آنها به دختران. یکی دستمالش را پیش میکرد، دیگری خیز میزد طرف زن، میخواست کودکش را بگیرد تا کودک سرما نخورد. یکی رفته بود حتا جمپرش را روی شانههای یکی از دخترها گذاشته بود و میخواست مرتب کند. به نظر میرسید که تصمیم دارد دکمههایش را نیز ببندد، تا بیشتر از دیگران مهربان جلوه کند.

دختر درحالی که در میان یک حلقه عاشق مهربان گیر مانده بود و گریه میکرد، بچه را پس زد. دستش را همراه با گوشی مبایل که در آن بود بالا برد و با صدای بلند و گریان گفت:

«این چه قسم کشور است! کو پولیس؟ کو امنیت؟ شما از خود خواهر و مادر ندارید؟ مرگ به این دولت! مرگ به کرزی!»

صدای هورا و تشویق و کف زدن بلند شد... بلندتر شد و ادامه پیداکرد:

«به به چه سخنرانییی، چه سخنرانییی بیشک دختر خاله!»

دیگر آتشبازی تمام شده بود. ولی وضعیت همچنان ادامه داشت تا اینکه پولیس سررسید. آدمها پراکنده شدند. زنها و دختران هم نمیدانم به کجا رفتند.

افغانستان کشوری است که زنها بیش از هرجای دیگر جهان در آن از متن زندگی اجتماعی به حاشیه رانده شدهاند، و بسیاری از حقوقشان به وسیلهی مردان خانوادهیشان سلب شدهاست. یکی از دلایل مهجور ماندن زنها در افغانستان، حساس بودن مردان افغانستان در برابر «ناموس»شان است. و این برداشت کاذب مردان افغانستانی از غیرت، همیشه زنها را به درون سوراخهای خانه قید کردهاست و جالهای درهمتنیدهیی را به نام «چادری» پیش چشم روشنبین نیمی از پیکر اجتماع گرفتهاست. در این صورت وقتی آدم منظرهیی مثل منظره‌‌ی بالا را از این مردهای ناموسپرست مشاهده میکند، واقعاً دردش میگیرد و قصه، فضا و رنگ کمیک ـ تراژیک به خودش میگیرد. برای من که اینگونه بود. دردم گرفت. به حال فرهنگ و اجتماعم تأسف خوردم. برای شما چگونه است؟ شما هم دردتان میگیرد؟

 

سه شنبه‌های مزار؛ یک چند روز ساعت تیری

 

سهراب سروش‌غیبی

دهه‌ی هشتاد هجری ـ خورشیدی، در یک‌صد سال اخیر افغانستان، یک دهه‌ی ویژه‌ی‌بود. حداقل برای ادبیات ـ به دیگر ابعاد زندگی کار ندارم ـ ویژه‌ی بود. نمی‌گویم ایده‌آل بود؛ ولی دهه‌ی پرباری بود. در این یک دهه، سطح آفرینش آثار‌ ادبی (شعر، داستان، رمان و...) ـ به لحاظ کمیت وکیفیت ـ به میزان چشم گیری بالا بودند. در این یک دهه به یمن امنیت نسبی که  در کشور مستقر بود؛ کانون‌ها و حلقات فرهنگی ـ ادبی پرتعدادی به فعالیت آغاز نمودند، جوانان زیادی به وادی ادبیات گام نهادند، نشریات متعددی با موضوعات محوری ادبیات و هنر، پشت‌سری‌هم زیر ماشین چاپ رفتند، مجموعه‌های شعری و داستانی و رمان‌های قابل درنگ به طبع رسیدند و باالآخره اینکه در رگ‌های فرسوده‌ی ادبیات جنگ‌زده‌ی ما خون تازه دوید. ظهور چهره‌های جوان و جدید، با دیدگاه‌ها و دغدغه‌های نو از یک سو؛ نشان دادن قدرت و تحرک  شاعران و نویسندگان بزرگ‌سال‌تر از جانب دیگر، دهه‌ی هشتاد را یک دهه‌ی طلایی و استثنای تثبیت نمودند.

با یک دیدگاه دیگر، ما در همین دهه، شاهد وفات و جان دادن بسیاری از همین حلقات ونشریات و چهره‌های نو ظهور یافته نیز بودیم. می‌خواهم دامن بحث را کمی جمع کنم و صرف به بررسی فضای ادبی بلخ در این یک دهه تمرکز کنم. به استناد قاطع در این یک دهه تب ادبیات و شعر و شور در بلخ، قدیمی ترین شهر زبان فارسی، نسبت به کابل و هرات و سایر نقاط کشور داغ تر و شدید تر و پربارتر بود. به گونه‌ی که می‌توان گفت با انفجار حلقات و نشریات و کارهای فرهنگی و ادبی در بلخ رو به رو بودیم. در سال‌های میانی این دهه که نقطه‌ی اوج فعالیت‌های این کانون‌ها بود؛ بیش از ده انجمن، حلقه، خانه و کانون در شهر مزارشریف باالفعل کار می‌نمودند که هریک نزدیک به چهل ـ پنجاه شاعر و نویسنده، عضو داشتند. و هرهفته جداگانه و مرتب برنامه‌های نقد و خوانش شعر و داستان برگزار می‌نمودند.

 مهم‌ترین آنها عبارت بودند از: «حلقه‌ی فرهنگی ـ ادبی زلف‌یار»، «کانون فرهنگی ـ ادبی پرتو»، «انجمن فرهنگی ـ ادبی ظهیرالدین‌محمد بابر»، «انجمن آزاد نویسنده‌گان بلخ»، «خانه داستان بلخ»، «کانون فرهنگی ـ ادبی پر»، «خانه خورشید»، «حلقه فرهنگی ـ ادبی پرواز» و بعدها «جبهه‌ی ادبی الف تا یا». این کانون‌ها در آن سال‌ها، با حرارت تمام به ادبیات می‌پرداختند. هرهفته بیش از ده  محفل نقد و خوانش آثار ادبی در این کانون‌ها به راه انداخته می‌شد. مهم‌تر از همه این‌که: بیشتر این حلقات، نشریات مستقل را با سوژه‌ی‌محوری ادبیات به چاپ می‌رسانیدند. از آن جمله ماهنامه‌ی «ترنم» از سوی حلقه‌ی فرهنگی زلف‌یار،  ماهنامه‌ی «پرتو» از سوی کانون فرهنگی پرتو، ماهنامه‌ی «خنیا» از سوی حلقه فرهنگی پرواز و ماهنامه‌ی «الف تا یا» از سوی کلبه‌ی فرهنگی بلخ از معروف‌ترین‌شان به حساب می‌آیند. از این میان حلقه‌ی فرهنگی زلف‌یار (بچه‌های بلخ) و کانون فرهنگی پرتو (دختران بلخ) خوشبینی‌ها و امیدواری‌های زیادی را بر انگیخته بودند. انتظار می‌رفت نهادهای ذکر شده، چون نهاد فرهنگی «دُردری» در مشهد و «خانه ادبیات افغانستان» در تهران بتواند در راستای پالایش و بهبود ادبیات افغانستان سهم پررنگ ایفا کنند و جریان ساز شود؛ اما چنین نشد. و اکنون که زمانی چندان دوری از آن روزها نمی‌گذرد، شاهدیم که جز خانه داستان بلخ و انجمن آزاد نویسندگان،  متباقی دیگر در قیدحیات به سرنمی‌برند. خیلی خاموش و بی‌صدا به جرگه‌ی هیچی و نابودی پیوسته‌اند به گونه‌ی که می‌توان گفت: بلی! همان یک انفجار بود. یک انفجار و عناصر انفجار شامل انفجار گردیدند و سوختند و دود شدند و نابود شدند. سوال این جاست!  چرا این حلقات در آوان طفولیت به پیری زودرس مبتلا شدند؟ علل شکننده‌گی این حلقات در کجاست؟ و چرا شاعران و نویسندگان نمی‌توانند هم‌دیگر را تحمل کند؟!

 یقیناً این سوال‌ها جواب‌های مشخص دارند و مهم و لازم هم هست که به آنها پاسخ گفته شود، اما در این جا تصمیم ندارم به آن بپردازم. آنچه می‌خواهم در این جا به آن بپردازم و آنچه مسلم است و گذشته به ما درس داده این است که: شکل‌گیری با دوام و با قوام انجمن‌ها و حلقات فرهنگی و ادبی در بلخ برای این نسل‌ دیگر دشوار است و یا اصلا ممکن نیست.  مسلم آن است که این نویسندگان و شاعران اهل کاری «تیمی» نیستند و نمی‌توانند روی یک هدف نهایی و غایی که همان ادبیات است، به صورت جمعی متمرکز شوند و عمل کنند. چرا نیستند؟ و چرا نمی‌توانند؟ این را دیگر من نمی‌دانم و باید خود شان پاسخ دهند، اما این را می‌دانم که دیگر قارچ کار جمعی روی ادبیات  در این شهر رشد نمی‌کنند.

این درحالی است که پس از وفات و تدفین زود هنگام تمام حلقات و کانون‌های فرهنگی بلخ به تازه‌گی، جمعی دیگری می‌رود سروسامان بگیرد. و تا جایی هم رو به راه شده است. جمعی که در واقع سوژه‌ی اصلی این نبشته است. جمعی جدید با نام جدید و زمان و مکان جدید. ولی با همان اعضا و عناصر کهنه و رویکرد کهنه و خاصیت‌های کهنه. جمعی زیر نام سه شنبه‌های مزار، من نمی‌دانم این‌ها با این جمع بازی‌ها دنبال چیست؟ و می‌خواهند چه را ثابت کنند ؟ و چه را به دست آورند؟ اگر هدف شان نقد و بررسی و خوانش و ارزیابی آثار هم‌دیرشان است. و تصمیم دارند در این برنامه‌ها گفتمان تیوری ادبی راه اندازی کنند و به ارزیابی ارزش‌ها و کاستی‌های آفرینش‌های شان بپردازند؛ چرا این کارها را هنگامی که حلقه‌ی فرهنگی زلف‌یار فعال بود انجام ندادند؟ و مگر جبهه ادبی الف تا یا چه مشکل داشت؟ و...

من فکر می‌کنم این جمع مثل دیگر جمع‌های که شکل گرفتند و از میان رفتند بیشتر به یک ساعت‌تیری چند روزه شباهت دارد تا به یک نهاد فرهنگی ـ ادبی. اگر با این حرف سری سازگاری ندارید! لطفا عنوان‌های پر طمطراق چون جریان سیب تلخ  و جبهه‌ی ادبی الف تا یا و یا پنج عصر را به یاد بیاورید. که در یک مقطع بسیار کوتاه، مثل هذیان‌های یک تب تابستانی بالا گرفت و خیلی زود به واسطه‌ی خودشان به چالش کشیده شدند و فروکش نمودند. لطفا نشست‌های ادبی الف تا یا را به یاد بیاورید! که با تمام حرارت و امکانات  هرگز نقدهای جدیی  در آن شکل نگرفت و در جلسات آن  پس از خواندن مثلا یک غزل تعریف‌های چشم بسته به خاطر گل روی صاحب اثر بالا می‌گرفت و این گونه نقد می‌شد: به به، آفرین، واه  واه،  بی‌شک و... گاهی هم اگر پای بحث و نقد جدی به میان می‌آمد؛  آنگاه نقد را عرصه ی ارزیابی ارزش‌ها و کاستی‌های اثر نمی‌پنداشتند،  بلکه منحیث حربه‌ی برای تصفیه حساب‌های شخصی مورد استقبال قرار می‌گرفت. همه می‌دانند که هرگز چنین دیدگاه در مورد نقد نمی‌تواند دربالندگی و رشد آثار ادبی مفید و موثر واقع شود. باید ذکر کرد که در مجموع وضعیت نقد در جامعه‌ی ادبی ما این گونه  است. جامعه‌ی که نویسندگان و شاعرانش معدوداند وهمدیگر را همه روزه رو در رو می بینند و رو دربایستی دارند؛ بعید نیست که تعارف وتملق از روابط روز مره به نقد هم سرایت کنند آن وقت منتقد یا نان قرض می‌گیرد و یا نان قرضی را پس می‌دهد و این چنین شده است که عادت به تملق شنیدن کرده‌ایم وهرگاه واقعا مورد نقد واقع شویم از کوره در می‌رویم ودرصدد تخریب جمع می‌برآیم.  جمع را از هم می‌پاشانیم و چند روزی دیگر از نو یک جمع دیگر را راه اندازی می‌کنیم .

به هرحال پیشنهاد من به این جمع جدیدالتاسیس این است: بهتر آنست به جای این ساعت تیری‌های چند روزه به همان انزوا و فردیت تان پناه ببرید. براساس همان ضرب المثل که خفته نمی‌تواند خفته را بیدار کند، تلاش تان بی نتیجه خواهد بود و به قول خودتان در همان تنهای تان دست ببرید به ذخیره ذهن تان و هر آنچه را که حد اقل قابل یک بار خواندن است، در آورید ودر یک جای بی‌چاپانید.

درآخر می‌خواهم بگویم که غرض از نوشتن این یادداشت کوتاه نه نقد و بررسی وضعیت ادبیات بلخ است و نه اهانت به کسی،  بلکه گزارش مختصر و شاید نا قصی است از وضعیت  فرهنگی  بلخ. این را هم باید بگویم که تصمیم ندارم دانش وآثار دوستان عزیزم را زیر سوال ببرم. من صادقانه مجموعه‌های شعری که دراین سال‌ها از این شاعران ما به چاپ رسیده‌اند؛  با ارزش می‌پندارم و روی شان حساب می‌کنم و از دیدگاه من آثار گران سنگ و مایه‌ی مباهات است. ولی هرگز کارهای جمعی که درا ین  سال‌ها از سوی این عزیزان ما به معرض اجرا در آمداند را قبول ندارم  و به این باور رسیده‌ام که این‌ها نمی‌توانند کار جمعی انجام دهد. این را هم باید یاد آوری کنم؛ من منحیث یک شیفته‌ی ادبیات حق خود می‌دانم که پیرامون وضعیت ادبی در شهرم اظهار نظر نمایم. از این رو از دوستان عزیزم هم خواهش می‌کنم  که اگر کسی آمد و صمیمانه برای تان گفت : «بالای چشمت ابروست»، ابرو درهم کشیده  نگویید «من چه هیزوم تری به تو فروخته ام؟» خیلی راحت آن‌را بپذیرید. به قول کنفوسیوس حکیم  یا «دلی داشته باش سخن پذیر یا سخن داشته باش دل پذیر».چشم به راه سخنان دل پذیر شما هستم .