خداکند هرگز سهراب و خراب نباشید دوستان خوبم!

سلام دوستان عزیز! پیش از پیش عید رمضان را برای تان تبریک عرض می کنم. مطلب زیر را به همین مناسب به شما تقدیم می کنم.


خداکند هرگز سهراب و خراب نباشید دوستان خوبم!

قرار است تا چند روزی دیگر شادی عید انفجار کند در در درون تمام سینه‌ها و گل کند لب‌خندها و جارو شود خانه‌ها، فرش شود مهمان‌خانه‌ها، هموار شود دسترخوان‌ها و و و ها ها ها. قرار است تا چند روز یگر هزارها دکمه برای اولین بار روی‌سینه‌ها بسته شود و  باز شود مشت‌ها و شسته شود ناخن‌ها و گفته شود: «عجب خینه‌ی خوشرنگی»

اما من! من تا چشم تان کار می‌کند دقم. تا دل تان بخواهد تنهایم.  دلتنگم. دلتنگم دلتنگم. زندگی خالیست. نه سیب هست نه ایمان و نه عشق و نه شقایق. زندگی یک لیوان تا آخر خالیست.

 شب‌هاست که خوابم نمی‌برد. معمولن هرشب ساعت یک شب، پاکت سیگارم خالی می‌شود. آنگاه از داخل اوتاقم  بیرون و به بیرون اوتاقم داخل می‌شوم. گاهی تا صبح به اوتاق  بر نمی‌گردم. دیشب در حدود ساعت یک از اوتاق زدم بیرون. هی دنبال یک نخ سیگار بی‌گرد بی‌گرد بی‌گرد نفسک بزن. هیچ دوکانی باز نیست، جز خیاطی‌ها. آنها باید تا عید، تا توان دارند لباس بدوزند. مردم لباس نو  می‌خواهند. مردم دوست دارند زیبا باشند. شیک باشند.

این روزها وقتی شهر می‌آیم اطراف روضه چنان شلوغ است که سوزن بندازی به زمین نمی‌رسد. شلوغ، هیجان، خرید، زنان عرق کرده، دختران شیک، دوکانداران چشم چران، بچه‌هایی سوسول، خرید، خرید، خرید و و و.

وحشت می‌کنم. آخر چه مرگم شده است؟ به اندازه‌ی یک سر سوزن از آن‌ همه هیجان به من سرایت نمی‌کند. میان آن همه آدم مثل عدد یک تنهایم. دلم می‌خواهد اندوهم سرایت کند به همه. می‌خواهم به هزارها تیراژ تکثیر شوم و تمام خیابان‌ها و تاکسی‌ها و و و ها ها های مزار پر شود از سهراب. از تنهایی‌شلوغ، از دل‌دقی بی‌سبب، از دل‌گرفته‌گی همیشه‌گی. نه! بگذار مردم خوش باشند این مردم به شادی ضرورت دارند این مردم باید لباس‌های مندرس همیشه‌گی‌شان را  نو  بسازند این مردم باید چنین کنند چنان باشند...  از صمیم قلب آرزو  می‌کنم همین عدد یکی که هم هستم صفر شود.

دیروز رفته بودم شهر تا برایم یک دست لباس بخرم. یک دست لباس نخریدم. دوجلد رمان خریدم.«جنگ و صلح» از «لیو تولستوی» و «ناتوردشت» از «جروم دوید سالینجر». کمی خوشحالم.  فکر می‌کنم عیدی خوبی خریده‌ام. تص و میم  دارم سه روز عید در و دریچه‌ای اوتاقم را چنان قلف، بسته کنم که عنکبوت هم به خلوت من راه نیابد. من باشم و رفیقان همیشه‌گی‌ام آقای سیگار و خانم کبریت و کتاب هایم.

 امیدوارم شما روزگار مرا نداشته باشید و آرزو دارم این عید برای تان بسیار خوش بگذرد. آرزو دارم این عید نسبت به هرچه عید که تجربه کرده اید، بهترین عید و نظر به عیدهای آینده‌ای‌تان بدترین عید باشد. خواهش می‌کنم از من نپرسید چرا دقم. فقط سپاس‌گذار باشید که سهراب نیستید. خدا کند هرگز سهراب نباشید دوستان خوبم. سهرابی سخت است. من خودم بیست و  یک سال است که سهراب داری می‌کنم. سهراب داری خون جگر دارد و خیلی خیلی خیلی خیلی چیزهایی دیگر دارد.دارد. دارد. دال، الف، راء، دال... راستی اسم شما چسیت؟ حتمن برایم بنویسید. بعد از عید خواهم خواند.

سهراب

26/5/1391

مزار شریف

معنای مسخ شده‌ی استاد

سهراب سروش‌غیبی

درآمد

واژه‌ی «استاد» و یا عنوان استاد مدت‌هاست که ذهن مرا به خودش معطوف کرده است و پرسش‌های زیادی را در من به وجود آورده است. پرسش‌های از قبیل اینکه عنوان استاد در عرف زبانی ما چه جایگاه و مفهوم دارد؟ و در مرحله کاربرد، به کی و یا به چه شخصی باید اطلاق شود؟ فرد که شایسته‌ی استاد نامیدن است؛ باید دارای چه خصوصیات باشد؟ و سرانجام اینکه واقعا واژه‌ی استاد زیبنده‌ی کیست؟ حس می‌کنم با طرح سوالهای من این سوال در ذهن شما خلق شده باشد که چرا عنوان استاد ذهنت را مشغول کرده است؟ سوال شما به جاست. می‌خواهم اول  به سوال شما پاسخ دهم بعد به سوال‌های خودم.


ادامه نوشته

هیچ چیز


ستاره‌ها خیز می‌زنند

سهراب سروش‌غیبی

شمال خنک می‌وزد. می‌خواهم پهلو بگردانم. نمی‌گردانم. تخته به پشت خوابم. بیدارم. چشمانم تنگ باز می‌شود. تمام ستاره‌های آسمان به سرعت این طرف و آن طرف خیز می‌زنند. چشمانم را خوب باز می‌کنم. تمام ستاره‌های آسمان به سرعت این طرف و آن طرف خیز می‌زنند. کرپگ نمی‌زنم. وحشت زده سیل می‌کنم. تمام ستاره‌های آسمان به سرعت این طرف و آن طرف خیز می‌زنند. ستاره‌ها دو برابر روشن شده‌اند. پایین آمده‌اند. مثل تیر از این سر آسمان به آن سر آسمان خیز می‌زنند. از سر «کوه قبله» کنده می‌شود برسری «بندی کوزه‌ها» گم می‌شود. از سری بندی کوزه‌ها کنده می‌شود برسری کوه قبله... «خدایا! مه خواوم. نه! بیداروم. بیداروم»

راست برسری جاگه‌ام می‌نشینم. چشمم به آسمان است. ستاره‌ها هرطرف خیز می‌زنند. «خدایا! دنیا ره چه شیده؟ مه ره چه شیده؟ ستارا ره چه شیده؟مردم قریه خواو بشه یا بیدار؟ ستارا ره مینگره که هر طرف خیز خیزک موکونه یا نه...؟»

چپ و راستم را سیل می‌کنم. قریه گور واری تاریک است. خاموش است. ولی همه چیز سری جای‌شان هستند. کوها، تپه‌ها، خانه‌های همسایه، درخت‌های صف کشیده‌ی لب جوی پیش خانه، من هم بالای صفه؛ سری جاگه‌ام هستم. جاگه‌های دیگران هم آن سری صفه سری‌جای‌شان هستند. فقط ستاره‌ها سری‌جای‌شان نیستند. هرطرف خیز می‌زنند. چراغ دستی‌ام را روشن می‌کنم. نورش را می‌اندازم سری جاگه‌ها. «اوه... جاگه‌ها خالیه. گهواره خوارکم خالیه. هیچ کسی‌خدای نیسته. چه خبر شده خدایا!؟...»

ستاره‌ها هم‌چنان خیز می‌زنند. تیاقم را از کنار تی‌سری‌ام می‌گیرم. می‌خیزم. دنبال لنگه‌ی کفشم می‌گردم. روشنک را هر طرف می‌اندازم. باد می‌وزد. پیش نور چراغ دستی‌ام گرد و خاک می‌شود. نرگاو پایبندش به میخ بسته دم نور چراغ دستی‌ام قرار می‌گیرد. سراسیمه زیر درختان استاده است. برگ‌های آویزان درختان تکان ـ تکان می‌خورد. ستاره‌ها هم‌چنان خیز می‌زنند. نور چراغ دستی‌ام را هر طرف می‌اندازم.. یک لنگه‌ی کفش عزیزه و یک لنگ کفش مرتضی هست. کفش‌های گلشن هست. ولی کفش‌های آیه مه.  وآته مه نیست. یک لنگ کفش عزیزه را می پوشم. لنگان ـ لنگان  خود را به در وازه‌ی خانه می‌رسانم. دروازه قلف است. قلف است. به دروازه تکیه داده‌ام. می‌خواهم فریاد بکشم. داد بزنم. می‌ترسم. می‌لرزم. رویم را به آسمان می‌کنم. «خدایا!... اوه... ستارا خیز خیزک نمیزه نه. مرمی‌هایه که خیز خیزک میزه نه. حتمی جنگ شیده جنگ شیده. خدایا! چکار کونوم؟ جنگ شیده. جنگ.... شیده ....»

جنگ شده بود. همی قسم مرمی‌ها از این سری کوه به آن سری کوه خیز می‌زدند. تق و توق... تق تق تق تق تق... مرمی‌ها خیز می‌زدند. ما هم‌خیز می‌زدیم. تمام مردم قریه خیز می‌زدیم. گاو و ماله مانده، خانه‌ها را قلف زده بودیم. خیلی‌ها پای لوچ از راه دره خیز می‌زدیم. می‌دویدیم. می‌گریختیم. ناگهان در تاریکی یکی بوغ زده بود. «دریش!» همه درجای‌مان خشکیده بودیم. می لرزیدم. یکدفعه یک چیز مثل کچالو پیشم غلطیده بود. همه هر طرف تیت شده بود. مه به طرف آسمان....

نمی‌دانم چندروز بعدش وقتی به هوش آمده بودم. در قریه‌ی خربیدک بودیم. مادرم زیر سرم نشسته بود و بی صدا گریه می‌کرد. دیگران فقط لب‌های شان شور شور می‌خوردند. هرچه زور زدم نتوانستم. هیچ صدایی را بشنوم. وقتی جنگ تمام شده بود و برگشته بودیم به خانه، نرگاو ما از گرسنه‌گی سری میخ مرده بود. بازهم جنگ شده. مرمی‌ها مثل ستاره‌ها هر طرف خیز می‌زنند. همه مثل پارسال گریخته‌اند. مره خبر نکرده اند. مه تق و توق را شنیده نتوانسته‌ام همه گریخته‌اند مه بیدار ماندیم. مه هم باید بگریزم. باید جانم را بکشم. «چه قسم خیز کونوم؟ یک پایه چه قسم دوته کونوم؟... باید چراغ خوره گل کونوم...»

شب 3 سرطان 1391

مزار شریف ـ نوبهار

لشکرکشی

سهراب سروش‌غیبی

مورچه‌ها زمان لشکرکشی کردند که آدم‌ها لشکرکشی کرده بودند. لشکرآدم‌ها، شب‌هنگام آمده بودند. پشت تفنگ‌های‌شان جا گرفته؛ خانه‌یی قومندان را قلف محاصره نموده بودند. فریاد کشیده الله‌اکبر گفته بودند. درحالی که انگشت‌های لرزان‌شان روی ماشه‌های تفنگ‌های‌شان خزیده بودند؛ از قومندان خواسته بودند که تسلیم شوند.


ادامه نوشته

کلبه‌ عمو تُم؛ کتابی که دیکته شده‌ی خدااست

سهراب سروش غیبی

در آمد

به ادامه‌ی رمان‌خوانی‌هایم، شب گذشته موفق شدم پس از دو هفته، خوانش رمان «کلبه‌ عمو تم» را به آخر، رسانم، با پیش ذهنیت که نسبت به این اثر داشتم، با تمام توجه و تمرکز به خواندن آن پرداختم. تا دو فصل برایم ملال آور بود دلم نمی‌شد ادامه دهم. زیرا  نقدهای که پیرامون این اثر خوانده و شنیده بودم،  انتظار یک رمان کاملن ادبی وهنری را از آن در ذهنم تداعی می‌کرد. ولی برعکس چنین نبود. ادامه دادم.  کمی که پیش رفتم دیدگاهم عوض شد. آنگاه صرف به عنوان یک روایت تاریخی و حماسی به آن می‌نگرستم و چنان برایم جذاب شده بود که می‌خواستم تا تمام نکنم از کارهای دیگر دست بکشم. باید یاد آور شوم که  بیان صادقانه و ملایم اعتراض و تنفر و دقت و قاطعیت در بیان مستند واقعیات، این اثر را که از نقطه نظر ادبی و هنری چندان ارزش و اهمتی ندارد؛ به بالاترین درجه‌ی اوج و اعتبار می‌رسیاند. در طول خواندن این اثر ـ که اغلب در تنهای و در دل شب می‌خواندمش ـ بارها و بارها گونه‌هایم خیس شد. این کتاب «بسانی ستونی گزند‌ناپذیر و تراشیده در خارای سخت ایمان و احترام به آزادی انسان‌ها و آراسته به نقش و نگار شریف‌ترین عواطف بشری،  در شمار یکی از پایه‌های بنای عظیم انسانیت و عدالت مقام دارد. بی تردید کتابی در چنین مقام، همیشه تحسین انگیز و همیشه تازه است.»

هریت بیچر ـ استو

ادامه نوشته

خواب خوش پدربزرگ

سهراب سروش‌‌غیبی

در نهمین روز اقامت در آبادی و در اولین جمعه‌ی سال، پدر بزرگ، پس از ادای نماز ظهر به خواب رفت. نُه روز پیش، وقتی پس از بیست و چند سال غربت به آبادی برگشته بودند؛ آبادی آبادی نبود. ویرانه بود. حتی درخت‌های بزرگ‌سال به جمع خاموش نابودی پیوسته بودند. آدم‌ها که همه رفته بودند؛  به ایران، پاکستان، قبرستان و... تنها چیزهایی که در آبادیی ویرانه به چشم می‌خوردند؛ آب بود و باد بود و خاک بود و خاک.

پدر بزرگ بیش از دیگران خوش حال بود و سرحال. می‌گفت:«جنازه مه د خاکم دفن میشه...»

خودش با هر سه پسرش و نواسه‌هایش شروع کردند به کار. جای سوراخ‌های مرمی و راکت و خمپاره‌ی روی دیواره‌های قلعه را ترمیم کردند. دهلیزها را آب پاشیدند. همه جا را جارو زدند. اوتاق‌ها را فرش نمودند، مادر بزرگ نیز با هر دو عروسش، دیگ دان و تنور را آماده ساختند. دیگ و کاسه و آفتابه را در جاهای معین چیدند. و در این نه روز همه چیز رو به راه شده بودند که پدر بزرگ به خواب رفت.

پدربزرگ وقتی بیدار شد، همه را فراخواند. با هیجانی کم سابقه‌ی گفت:« خواو عجیبی دیدم. آمده بودم از جایی پشت قلا (با دستش به پشت قلعه اشاره کرد.) لب جوی شیشتم. که مانده‌گی مره بگیرم. د پالویم سری تیاق خوره د زمین گور کدم. دیدم قدرت خدا چوب خشک سوز شد، جوانه زد، جوانه‌هایش کلان شدند. تبدیل به شاخه شدند. شاخه‌ها بالا رفتند. بالا رفتند. تیاق مه به اندازه‌ی یک ساقه درخت، لوگ شده بود. درخت پر از گل شد. بوی گل د تمام آبادی پیچیده بود. د یک لحظه درخت کلانی با برگ‌های سوز تیره، مثلی یک چتری سرم سایه انداخت. وقتی بالای سرمه سیل کدوم. سیب‌های سرخ میان برگا مثل ستاره‌ها بل می‌زدند. سیب‌ها یکه ـ یکه بدریز کدند. د زمین غلطیدند. مه دلم شد یک سیبه بگیرم. دست خوره دراز کدوم. دست مه نرسیده د سیب بیدارشیدم....»

عروس خوردش گفت: «رقم همو نقلای پادشایی خو واری قصه کدی بابه» پسری کلانش گفت:« نقل پادشایی خود خوره قصه کد. پادشای د خواو.» همه خندیدند. مادر بزرگ گفت: « فصل بهار استه. بورید پشت قلا نهال شانی کنید.»

همه قبول کردند. پدربزرگ با بچه‌ها و نواسه‌هایش بیل و نهال و کلنگ آماده کردند و آمدند پشت قلعه. پدر بزرگ لب جوی نشست تا مانده‌گی‌اش را بگیرد. بچه‌هایش در امتداد جوی می‌رفتند تا جای مناسب را برای حفر کردن  و بعد غرس نمودن انتخاب کند. نواسه‌هایش این طرف و آن طرف کارتوس می‌پالیدند. پسرش آن طرف‌‍تر بیل را بالا برد. که بر زمین فرو کند، ناگهان گرووووم...

قارچ انفجار به هوا رفت. آسمان پر شد از آواز. انفجار مثل یک چتر سایه افگند. خاک و خاکستر پاشید روی صورت مبهوت پیرمرد که مبهوت به خاکستر به هوا شده نگاه می‌کرد. پیر مرد سر از پا نشناخت و دوید به طرف انفجار. به زمین افتاد. برخاست. دوید. افتاد. برخواست. دید یک پای از زانو قاط شده به زمین افتاده که از پاچه‌ی تنبانش آتش شعله می‌کشد. تکه‌های گوشت می‌باریدند. بوی باروت و گوشت سوخته در تمام آبادی پیچید. پیر مرد آن طرف‌تر کله‌ی پرموی پسرش را دید که به زمین غلطیده و از آن دود به هوا می‌رود. پیرمرد خواست سری پسرش را در آغوش گیرد، دستانی لرزانش را دراز کرد. ولی دستانش به سری پسرش نرسیده هم‌چنان دراز ماند. سرش مثل یک جوجه میانی شانه‌هایش فرورفت، شبیه کسی که می‌شاشد. در جا منتظر ماند و دیگر هر گز تکان نخورد.

شب 27 جوزا 1391

نوبهارـ مزارشریف

آقای گوش

سلام! این هم دومین کاریکاتورم.

نقشه‌ی‌گلیم

سلام دوستان عزیز! این اولین کاریکاتوریست که از ذهنم روی زمینه‌ی کاغذ رفته است. بعد از  این می خواهم به اضافه داستان‌ها، خاطرات و سایر نوشته‌هایم کاریکاتورهایم را نیز از این طریق به نمایش بگذارم. چشم به راه نظرهای شما خوبان هستم

استعمال موادمخدر، حتا دردرون قبر

سهراب سروش غيبي

گمان مي‌برم؛ ولي يقين دارم. يقين دارم كه براي او شب و روز از بي‌معني‌ترين پديده هاي زنده‌گي است. يقين دارم كه تاريك‌ترين ساعت شب و روز براي او، يك ساعت بعد ازطلوع آفتاب است. يقين دارم كه اين دنيا با تمام زيبايي‌هايش براي او به اندازه‌ي يك سوراخ مستراح تنگ و تاريك بدبواست. يقين دارم كه هيچ روي‌دادي درجهان به اندازه‌ي يافتن يك «توته مواد» خوشحالش نمي‌كند و يقين دارم زنده‌گي براي اوچيزي جز زننده‌گي نيست.

ادامه نوشته