مسافری از آن سوی آبها
سهراب سروشغیبی
الیاس از «آن سوی آبها»، به دایکندی آمد به ولایت خودش. عصر دیروز (چهارشنبه)، ماه نامهی سایه روشن و شبکهی جامعهی مدنی دایکندی، برایش برنامهی برگزار نمود. در این برنامه؛ «دورش نشستیم و چای سبز نوشیدیم» برایش از دردهایمان گفتیم. قصه خواندم. برایمان شعر خواند. گرم شدیم. حرارت گرفتیم، ولی او زود این جا را ترک میکند و دوباره برمیگردد به آن سوی آبها.
این در حالی است که برای تلاشها و کوششها در پیوند به فرهنگ، به ویژه هنر و مخصوصن ادبیات در دایکندی، نمرهی صفر(0) خیلی زیاد است. زیرا صفر؛ به کسی و چیزی تعلق میگیرد که به هر حال موفق نیست. شرکت جسته، حضور یافته، ولی موفق نیست. در دایکندی سوگمندانه تا به حال هرگز، نیمنگاهی هم فرهنگ، به ویژه هنر و اخصن ادبیات، انداخته نشده است. فضای کارهای فرهنگی و هنری و ادبی در اینجا، سردتر از آب و هوایش هست که این روزها به زیر صفر، تنزیل یافته. سرمای فرهنگی در دایکندی زیر صفر است.
اما بدین باورم که در این فضای سرد و راکد و جامد تنها یک وجه مثبت احساس میشود و آن اینکه ما داریم کمکم سرما را حس میکنیم. کمکم گونهها مان مو میکشند. کمکم از نوک بینیهامان آب آویزان میشوند. کمکم دندانهامان به هم میخورند. دستها و پاهامان تنبل میشوند و خلاصه از دست سرمای فرهنگی بیحوصله میشویم وخلق مان تنگ میشوند. این چیزی خوبی ست. چیزی امیدبخشی ست. زیرا هنگامی که حس رنج به اوج خود رسد، حس لذت خواهی به گونهی خودکار، در تقابلش به پا میخیزد.
درست در همین مرحله است که به تعبیر شعر "امید" الیاس،« امید گاهی به خانهی ما میآید...» آری! ما "دایکندی گیها" این سرما را داریم حس میکنیم. به همین خاطر اندک اندک هم داریم رو میآوریم به گرما. دیگر کفر آنان که دمبوره دارند برایمان آشکارتر از کفر ابلیس نمینمایند. دیگر آنانی را که به سید انور گوش میدهند تکفیر نمیکنیم. دیگر، اگر دل مان شوق گرفت، گاهی کتاب هم میخریم. میخوانیم. اگر آواز خوانی، نویسندهی، نقاشی، شاعری... از بیرون به اینجا آمد؛ عزیزش میداریم و اگر زیاد سردمان شده بود. دورش جمع میشویم. به شعرهاش، به دغدغههاش، به هنرش، گوش میدهیم تا کمی حرارت بگیریم.
مدتی بود در نیلی سردم شده بود. حضور چند روزهی الیاس، در این جا و جمع و جوشِش دوستانمان در برنامهی مسافر از آن سوی آبها اندکی گرمم کرد. از تلاشها و همکاریهای دوستان خوبم؛ مهدی مدبر، محمد رجا، رحمتالله شریعتی و... در برگزاری برنامهی« مسافر از آن سوی آبها» تمجید و تشکر میکنم. نمیگویم برنامهی ما عالی بود، ولی در نیلی قطعن یک آغاز نو است. امید میبرم پس از این استمرار یابد.
اما الیاس خواسته یا نخواسته نگذاشت این گرما کمی به طول بیانجامد و زود از این جا رفت. ولی حرارت دوستان در برنامه، این پیام را به آدم القا مینماید که هرچند در اینجا هوا سرد و سوز ناک است، هرچند در اینجا آدم تنهایند و افسرده، ولی امید گاهی به خانهی ما میآید. امید چیزی است مثل خود الیاس که آمد و« مثل آهنگ آرام ما را آرام کرد و دلدارایمان داد به خاطر سرمای درون دریچه نه، بیرون دریچه، اما پریشان بود هنگام رفتن پاهایش ناتوان، نفسش میگرفت. دردهامان را با خود میبرد.»
شعر امید الیاس را از مجموعهی «من گرگ خیال باف...» اش باهم میخوانیم.
امید گاهی به خانه ی ما میآید
به خندهاش بیدار میشویم
دورش مینشینیم
و چای سبز مینوشیم.
امید دستان لطیفش را روی سرمان میکشد
و دلداری میدهد
به خاطر مرگ پدر
سل مادر
سرمای بیرون دریچه
امید چون آهنگی آرام ما را آرام میکند
اما پریشان است هنگام رفتن
پاهایش ناتوان
نفسش میگیرد
دردهامان را با خود میبرد
«به امید دیدار»
به رسم همیشه میگوید
در آستانهی در
امید گاهی به خانهی ما میآید
بستهگان و کسانم «سوراب» صدایم میکند. معلمانم سهراب خان میگوید مرا. داکتران در خانه خالی سر نسخهی شان« ارجمند سهراب جان» می نویسند. دوستانم سروش گفته مخاطب قرارم میدهند و اما خودم؛ بستهگی دارد. اگر در جای غیر از کلاس درس و مطب داکتر و اوتاق نشیمن خانهی مان خودم را معرفی کنم. گوشهایم آوزی را می شنود که میگوید: سهراب سروشغیبی هستم. اما در این جا خودم را این گونه برای تان معرفی میکنم