اگر ما خسته نشویم...
اگر ما خسته نشویم...
سهراب سروش غیبی
چندی پیش دوست خوبم آقای انتظار، زریعهی «فیس بوک» از من خواست تا در پیوند با دو سالگی ماه نامهی «عقاب آزادی» چیزی بنویسم. از آنجایی که آسانیها و دشواریهای هرگونه کاری فرهنگی، ارتباط مستقیم دارد با جامعه، واماندهام که چه بنویسم. آن هم جامعه خودم. جامعهی که با کتاب و خط قهر است. با روزنامه و فرهنگ مطالعه آشتی نیست. جامعهی که ترجیح میدهد به جای خواندن فقط بشنوند. جامعه که وضعیت مطالعه و روزنامهخوانی در آن، به اندازه وضعیت آب و هوای زمستان کابل سرد است. جامعهی که هیچ نیاز به جستجو و کاوش در خود احساس نمیکند. زیرا درونش از پرسش تهی است. جامعه که دچار خودشیفتگی فرهنگی و قومی است. جامعهی که جهان را ریزه خواران خود میپندارند و معتقدند کشورهای پیشرفته، علوم جدید را همگی از مسلمین و تمدن اسلامی وام گرفتهاند. جامعهی که ترس از شک و پرسش در آن ریشه دوانده است و از هر پرسشی میترسیم. زیرا میهراسیم، پذیرش هر پرسشی مجموعهی اعتقاداتمان را در هم میریزد. و نظم سنتی و گذشتهیمان را از هم میپاشاند. میترسیم هندسه معرفتی و چهار چوب باورهایمان شکسته شود.
جامعه که در آن دین دارانی به سر میبرند. دین دارانی که معتقدند هر آنچه لازم بوده است، توسط دین به آنها داده شده است و باقی همه علم نیست. بلکه «لاشه علم » است. جامعه که دیگر اندیشی در آن اتهام و گناه نابخشودنی تلقی میشود. جامعهی که همواره فرجام کارهایش با اسف و یاس همراه بوده است. وا مانده ام که چه بنویسم.
از همه مهمتر و مهمتر از همه؛ جامعهی که نوشتن و روزنامهنگاری در آن کاری است دشوار، برای اینکه حروف باید در کنار هم قرار بگیرند، تا یک واژه نوشته شود. پس از آن باید واژهها در کنار یگدیگر بنشینند تا یک جمله ساخته شود. از کنار هم قرار گرفتند این جملات مطلبی به وجود آید. کسی که مطلبی را میخواند باید برای درک معنای جملهها، صبر و شکیبایی لازم را به کار ببندد. اما چشمهای جامعه ی ما به خواندن حروف عادت ندارد، ما که به آسانی ساعتها و ساعتها حرف میزنیم و فلم میبینیم و در کنار هم تسبیح میگردانیم. پس از چند دقیقه مطالعه چشمهایمان بر روی هم میافتد و بخواب میرویم. مطالعه و روزنامهخوانی برای کسانی مانند ما افغانستانیها که به ارتباط شفاهی عادت داریم، کار دشواریست. واقعیت دردناک این است که ما با کتاب و روزنامه بیگانهایم. اما با بیگانهگانی که همهی وقتمان میربایند در صلح و دوستی هستیم.
امروزه جامهی افغانستان یک جامعهی شفاهی است و در یک جامعه شفاهی به فرجام رسانیدن یک کار رسمی فرهنگی، چه بسا عذابآور است. این مقدمهی دراز را نگاشتم تا برای دوستم آقای انتظار وهمکاران ورجاوندش در ماه نامهی عقاب آزادی این چند جملهی زیر را بنویسم.
روزنامه و روزنامهنگار همواره در جامعهی ما مورد کم لطفی و بیمهری واقع میشود. در این میان روزنامه نگار و فرهنگی واقعی کسانی را باید دانست که مداومت و پشت کار را شعار کار خود قرار دهند. عقاب آزادی دوسال در جامعهی دارایی ویژهگیهای که در بالا بر شمردم، دوام آورده است. و این خود مداومت و پشتکار عزیزان متصدی، در این ماه نامه را نشان میدهد. پس باید دست اندرکاران عقاب آزادی را صمیمانه ستود. من برای تلاشهای خستهگی ناپذیر همکارانی عقابآزادی صمیمانه کف میزنم و برای شان میگویم اگر ما خسته نشویم روزی جامعه ما تغیر خواهد کرد و ما شاهد جامعهی روزنامه خوان و روزنامه دوست خواهیم بود. خواستار توفیقات مزید از خداوند متعال برای شما میباشم. گامهایتان سبز باد.




بستهگان و کسانم «سوراب» صدایم میکند. معلمانم سهراب خان میگوید مرا. داکتران در خانه خالی سر نسخهی شان« ارجمند سهراب جان» می نویسند. دوستانم سروش گفته مخاطب قرارم میدهند و اما خودم؛ بستهگی دارد. اگر در جای غیر از کلاس درس و مطب داکتر و اوتاق نشیمن خانهی مان خودم را معرفی کنم. گوشهایم آوزی را می شنود که میگوید: سهراب سروشغیبی هستم. اما در این جا خودم را این گونه برای تان معرفی میکنم