دلم پر است از مملو

سهراب سروش غیبی

یک وقت کیلاس آموزش عکاسی می‌رفتم تا عکاس شوم. استاد ما می‌گفت: «عکاس با دوربینش باید لحظاتی خوب را شکار کند.» می گفت: «با دوربینش شکار کند.» می گفت:« لحظات خوب را شکار کند.» اما شاگرد ناخلف آن استاد (من) نه با دوربینم شکار توانستم و نه لحظه ی خوبی را. با ضبط صوت (وایس ریکاردر) ی خود لحظه‌ی بدی را شکار کرده‌ام.

ساعت 9 بجه ی صبح بود و من داخل سالون یک "هوتل" در بازار نیلی، مرکز ولایت دایکندی، داشتم چای صبحم را صرف می‌نمودم. در سالون جز من کسی دیگری نبود و صدای شستن استکان‌ها از آشپز خانه رستورانت داخل سالون می‌آمد. نا گهان دروازه نه! پنجره باز شد. و دو تا جوان از پنجره آمد داخل. قبل از اینکه یک طرف بنشینند؛ یکی از آنها دنبال تف دانی می‌گشت تا خاکستر سیگارش را در آن بتکاند.  دود از سیگارش چون ماری که از ساقه ی به لانه ی بالا می رود بالا می رفت. و دیگری شروع کرد به خواندن شعری که روی یک صفحه کاغذ خوشنویسی شده بود و روی دیوار چسپانده شده بود.

بیرون زتو نیست آنچه در عالم هست/ از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی. آن که دنبال تف دانی می گشت گفت:

ـ این شعر از داکتر علی رضا آزمندیان است.

 من که داشتم  یک قلوب چای را قورت می دادم؛ پورخ زدم و میده گی نان های جویده شده با چای از دهان و بینی ام به بیرون تیت شد. انگار آنها تازه متوجه شدند که من هم در آنجا هستم، با ژست که انگار با یک کودک حرف بزند:

- چطور مطوری؟

گردنم را راست گرفتم . صدایم را بلند کردم تا با اعتماد بنفس دیده شوم؛ گفتم:

ـ شعر از مولانا  است و علی رضا آزمندیان  دکتور است نه داکتر.

 وقتی بر سری شاعرمجهول الهویه شعر بحث ما داغ شدند. "بیگ" اش را که در گردنش آویزان بود؛ باز کرد و می خواست "کمپیوتر"ش را از آن بیرون بکشد تا تصویر علی رضا آزمندیان را به من نشان دهد و ثابت کند که شعر را علی رضا آزمندیان  خوانده است پس شعر از او هست. هنوز کمپیوترش را نکشیده بود که صدای زنگ "موبایل" ش شانه های مرا به تکان آورد. گفتم که سالون رستورانت خالی بود. من نمی دانم او چرا از آن همه جای خالی آمد دقیق رو به روی من را انتخاب کرد و نشست. وقتی هم نشست هر حرفی که میزد و می شنید. زود زود به چشم هایم می پلکید.

آنجا بود که یاد حرف استاد عکاسم افتادم. باید شکار می کردم. ضبط صوت رادیو "اف ام" را که در آن کار می کنم  را روشن کردم. وقت آن را روشن می کردم گمان می برم اما یقین دارم. یقین دارم که او ضبط صوت را نمی شناخت و فکر می کرد که برای دوست دخترم با موبایلم "اس ام اس" می فرستم. کسی که برای او زنگ زده بود دختر بود و این موضوع فشار خون او را بالا برده بود.زود زود می گفت شما؟ شما؟ ادامه ی حرف هایش را ضبط صوتم این گونه ثبت کرده بود.

"...کی استی؟... الهه سرور استی؟ شوخی نکو. الهه سرور نیستی. اگر الهه سرور استی خی یک آهنگ بخوان!... می شنوم... بخوان... گفتم می شنوم.... واه واه. دمت گرم. هه هه هه... بیه سرشیو سرشیو که دلمه بی قراره... ای آهنگه الهه سرور نخوانده. چی؟ کی استی/ هی مژگان چرا ای رقم آزار میدی آدمه... هی بابا گفتوم که فردا شب بر می گردم و نوشته مونوم. به خدا نوشته مونوم... به جان مژگان نوشته مونوم... خودت مو فامی  مه زود  مو گم که غلط کدیم.  مه همیشه آماده ام که بگویوم غلط کدیم. گوه خوردیم. حتی در آنجاهایی که نباید بوگویم بیشتر مو گوم که غلط کدیم. تو که مره خوب می شناسی. به خدا قسم زنگ توره قطع نکده بودم باتری موبایلمه خلاص شیده بود.امیسه هم مبایلمه چارچ نداره د نیلی برغ هم پیدا نموشه که چارچ کنوم... گفتوم که نوشته مونوم. اصلن خود تو از طرف ازمه نوشته کو.مه زیرشی امضا مو کونوم... چی؟... هرچیزی که دوست دری. هرچه دوست دری نوشته کو. نوشته کو. منظورمه اییه کی از طرف مه نویشته کو که اشتباه کده و دیگه تکرار نموشه. نوشته کو میخوایه درس بخوانه. می خوایه زندگی کنه.  می خوایه با یک دختر خوشکل و مقبول به اسم مژگان عروسی کنه... چرا می خندی؟ جدی موگوم. مگه قرار نیه با هم عروسی کنیم؟ خوب دیگه... درغ نموگوم. نوشته کو که عوض شده. مگر آدم ها عوض نموشه؟ خب مه هم تغیر کدیم. عوض شدیم. منظورمه ای استه که هرچی پیش از ای گفتم بنداز منه کوزه. مهم اییه که  حالا چی موگوم. حالا دارم با صدای بلند موگوم که غلط کدیم. غلط کدیم. غلط کدیم.

دیک جای خوانده ام فقط احمق ها نظر شان بر نمی گرده. خودی تو خو مو فامی مه هرچه که باشم احمق نیستوم. منظور مه ایسته که خیلی احمق نیستوم. نفر شصت و هشتم کانکور که احمق نموشه. فقط بعضی وقتا خر موشه. گاهی هم موش موشه. گاهی هم شادی موشه. روباه موشه. ولی احمق نموشه. به خدا مه حاضر هستوم که خر و موش و شادی و کوته و روباه باشوم ولی باتو عروسی کنوم. جدی موگوم. چرا می خندی؟... چی؟ از موش می ترسی؟ آخر برچی؟ چرا باید از موش بترسی؟ موش که ترسکی ترین حیوان عالم است. ولی خود موش ها نموفامه که  دقیقن نصف آدم های کره ی زمین از آنها می ترسند. آنهم نصف خشکل مردم کره ی زمین.  اگه می فامیدن ای موضوع ره مردم دنیا بی چاره بودند مخصوصن نصف خشکل مردم دنیا... اگه قبول نکردن؟ ... اگه قبول نکردند باالآخره یک کاری مونوم. حالا که نمی فاموم چی کار کنوم... واقعن نموفامم که چکار کنوم... به خدا نمو فاموم. به مو مشهد که زیارت کدیم نموفاموم... دیوانه!... چشم سفید... ای چی گبه دیگه. مالوم دارکه هیچ بلایی سری خود خو نمی آورم. نگاه کو مژگان! به خدا باتری موبایلم تمام موشه. چی؟... اوف به خاطری چی باید ای حرفه بزنی. چرا باید ای فکراره بکنی عزیزم. مه هیچ جا نمی روم و هیچ غلطی نموکونوم.  مگه اینکه باهم عروسی کنیم. مه نمی فامم چرا باید این وقت روز این چیز هارا برای هزارمین بار برایت توضیح بتوم... هیچ کس... منظورمه ای یه که هیچ الاغی دو پایی نمی تنه که جلو مره بگیره... به آنها هم می گوم. آقا غلط کدیم. نفهمیدیم. مو گوم نمی دانستم کاری ره که که مو کنوم به مژگان ربط پیدا موکونه. مژگان! مه غلط کدیم. به جانت مژگان پس که بیایم می روم و می گوم.  همین فردا شو که برگشتوم موروم و موگوم.  هرچی بخواهید می کنم. فقط مژگانه از من نگیرید.  برای از آنها موگویوم اگه یک روز مژگانه ننگروم ... چی؟ مالودار که زور شانه نداروم ولی زاری می تانوم بکنوم... الو... الو... توره چی شده؟... برچی چوخرا موکونی؟ به خاطرچی؟ توره خدا گریه نکو. مژگان گفتوم که... گفتوم که بلی پای شو موفتوم. دست شونه موبوسوم. توره خدا گریه نکو. مژگان می گم اشتباه شده. می گم دیگه تکرار نموشه. خودی تو موفامی که مه طاقت هرچیزه دارم به جز... الو لو الووووووو. اوف قطع شد."

من داشتم ضبط صوتم را خاموش می کردم همانی که در تلفون صحبت می کرد. برای همانی که در اول دنبال تف دانی می گشت. گفت. اوووووف خان الی رفیق. دلم پر است از مملو. من دوباره خنده ام گرفت وبلند بلند خندیدم.آنها که دوباره متوجه حضور من شدند موضوع حرف شان را از یاد بردن و دنبال تصویر و صدایی آزمندیان سرگردان شدند. اما من از جایم خیستم و به طرف دروازه حرکت کردم. آنها از جای شان خیستند و از آستین و دامن و دستمالم گرفتند: کجا موری؟  از جایم تکان نخوردم. تنها بند کیفم را محکم در دستم گرفتم و هزار بار با خودم گفتم: سهراب! نترس نترس نترس نترس... ازپنجره به بیرون نگاه کردم. و گفتم: برو گم شو. مرا تیله دادند. کمی صبر کردم و هزار بار داخل کله ام گفتم سهراب نترس نترس نترس نترس...دلم تند تند می زد وبرای لحظه ی از اینکه از ترس دو بچه ی بی شعوری احمق لوده؛ دلم تند تند می زند از خودم  بدم آمد. هوا سرد بود. اما تمام بدنم تقریبن تمام بدنم عرق کرده بود. دوباره و با شدت بیشتر خودم را به طرف دروازه سالون هوتل کش کردم. هردو از بند کیفم گرفتند کجا با این عجله.

درست همین لحظه بود که تصمیمی گرفتم. تصمیمی که قبلن بارها در باره اش فکر نکرده بودم که در چنین مواردی باید چکار کنم. اصلن هرگز فکر نکرده بودم. اما همان لحظه تصمیمم را گرفتم. ولی برای اجرایی تصمیم اعتماد به نفس کافی نداشتم. دست هایم می لرزید. تنها کاری که کردم  چشم هایم را بستم و باز به خودم گفتم.سهراب! نترس، نترس نترس و بعد برگشتم و با تمام نیرو با مشت کوبیدم روی صورت یکی از آنها و با کمی زد و خورد از آنجا دور شدم. می خواستم دورتر شوم که صاحب هوتل از دنبالم نفس نفس زنان دوید وپول چایش را خواست. دادم و از آنجا دور شدم . حالا که دارم خاطره ی آن اتفاق را می نویسم.لحظه به لحظه هیجانم بیشتر می شود.

هرچند من آنجا بیشتر لت خوردم. ولی هربار اوج جنگ را به یاد می آورم، به قول یکی از آنها دلم پر می شود از مملوع. احساس می کنم من آنجا مثل یک قهرمان آنهارا چوب کاری کرده ام.انگارروی سرسره ای با شیب تندی پرتاب شده باشم. شروع می کنم به لخشیدن و لغزیدن در چیزی که نمی دانم چیست؟ هرلحظه انگار دستم را عقب می برم تا بکوبم روی صورت آنها. اما درست همان موقع انگار آن بچه ها با سرعت باور نکردنی شروع می کند به کوچک شدن. پنج سال، سه سال، دوسال، مشتی را که به عقب می برم باز می کنم موهای یک دست سیاه آنها را در یک تصویر کاملن ذهنی به شکل معجزه آسا تند تند کوتاه می شوند. حال آن بچه ها ده سال جوانتر شده است. کف دستم را روی صورت آنها نشانه می گیرم، اما در نگاه من حالا آنها کودکانی شش هفت ساله هستند و زمان همچنان با سرعت وحشت ناکی به عقب می رود و من به وضوح می توانم زیبایی چشمان کودک پنج شش ساله را در چهره ی آنها ببینم. بعد آن کودکان تبدیل می شوند به کودکان با نمک ده ماه ی که دلم می خواهد آنها را در آغوش بگیرم تخیل چنان تند کار می کند تا اینکه آن کودکان ده ماه هم تبدیل می شوند به نلغه های که مادر شان دارند پمپر شان می کنند.پس از این به این فکر می کنم.  آن دو جوان بدون شک محصول حماقتی است که پدران شان بیست و چند سال پیش مرتکب شده است. واقعن چی اشتباه بزرگی را مرتکب شده اند آنگاه دلم به قول یکی از آن بچه ها پر می شود از مملوع. {ع} به خاطری در آخر این مملو آمده است تا هم قافیه شود با تهوع.