روستاهای شبیه روستایم
روستاهای شبیه روستایم
سهراب سروش غيبي
نگاهي به مجموعهي داستاني «كابل جاي آدم نيست.» اثر سيد علي موسوي، چاپ 1390 نشرتاك، كابل، افغانستان.
درآمد
اساسن دریافتها از خوانش یک اثر، به خصوص اثر داستانی، تا حدی زیادی، بستگی به زمان و مکان دارد. من مجموعهی داستانی کابل جای آدم نیست، را در مزار، به زعم شرایط آن زمانیام به دقت خوانده بودم. پس از گذشت بیشتر از یک سال، بار دیگر این مجموعه را در روستایم «غیبی»، در ولایت دایکندی، باز خوانی کردم. این بار دریافتهایم از خوانش داستانهای موسوی فرق داشت. انگار چیزهای تهنشین شدهی چندین ساله، در ذهنم به هوا بلند شد. شاید یکی از دلایل لذت بردنم از باز خوانی داستانها این باشد که برای اولین بار در روستایم داستان خواندم. اصلن برای نخستین بار یک آدم در این روستا داستان خواند. آن هم داستانهای که زمینهی بیشتر شان روستاهای شمال کشور است. روستاهای که از بیشتر جهات، با روستایی من هیچ تفاوت ندارد.
روستاهای این داستانها نیز چون روستای من از تاثیرات مستقیم جنگ، چندان متاثر نیست اما تا چشم کار میکند از تاثیرات غیر مستقیم جنگ زخم خورده است. برخی شخصیتهایش انگار آدمهای روستایی خودم هستند. روستایی که چنان در حصار کوههای سیاه سنگی محصور مانده که انگار حفرهی از زمین به آسمان دهان باز کرده است. روستایی چنان دور افتاده که انگار ته دنیاست.
پس از اینکه آخرین جملهی آخرین داستان این مجموعه را به پایان رساندم، در همین روستا تصمیم گرفتم که پیرامونش چیزهای بنگارم. اینها را نگاشتم.
به باور من کتاب کابل جای آدم نیست؛ مجموعهي داستاني سید علی موسوی، یکی از بهترین یا اصلاً بهترین مجموعهی داستانی کوتاهی است که طی این سه چهار سال اخیر در افغانستان زیر ماشین چاپ رفته است. به ظاهر کتاب کم حجمی است ولی از خیلی کتابهای پرحجم و ذخیم که در این سالها نگاشته شده است، از جنبههای مختلفی برتری دارد.
کتاب، شانزده داستانکوتاه را در خودجای داده است که حاصل کار چهار سال قلم فرسایی نويسنده درحیطهی ادبیات داستانی است. هرچند تاریخ نوشتن داستانها در کتاب ذکر نشده اما با شناخت که من از موسوی دارم؛ میدانم که او چهار سال پیش از تاریخ نشر کتاب به نوشتن رو آورده است.
با توجه به زمانی کم که او به نوشتن اهتمام ورزیده، در اولین مجموعهاش نشان میدهد که حرفوی مینوسد و ابزار کارش را خوب میشناسد.
شاید این مقدمه برای آن عده از کسانی که هرگونه نوشته و ورق پارهی را به نام داستان کوتاه به خورد مردم دادهاند و اکنون از ادعا و اعتماد به نفس کذای برخوردار است ـ با حفظ جایگاه بزرگان ـ خوشآیند نباشد و بنده را به نان «قرض دادن» و رفیقبازی متهم کنند. اما باید بدانیم و میدانیم که حقیقت هیچگاه گوارا نبوده است. البته من به دنبال توهین به کسی نیستم و قصدم در این نبشته برسی فشردهی داستانهای کابل جای آدم نیست؛ است. این را هم یادآور شوم که این به این معنا نیست که این کتاب و داستانهایش یک اثر کامل و جامع است هیچ عیب و کاستی در آن به چشم نمیآید. هراثر ادبی و هنری ولو شهکار، نواقص خودش را دارد و کابل جای آدم نیست هم از این قاعده مثتثنا نیست. من هم نمیخواهم با دیدهی اغماض از روی آنها گذر کنم وآنها را نادیده انگارم، بلکه در فرصتهای دیگر، به آنها خواهم پرداخت. اما اگر از انصاف نگذریم و در جایگاه یک منتقد، کلاه خود را پس از خواندن این داستانها در جایگاه قاضی به کرسی بینشانیم ، خواهیم یافت که روی هم رفته، لنگهی زیبایها و خوبيهاي این کتاب به مراتب نسبت به لنگهی کاستیهای آن گرانتر است.
دنیای عاری ازجنگ
یکی از ویژه گیهای این مجموعه، برخلاف اکثر مجموعههای داستاني که در این دو دههی پسین در کشورما منتشر شده است، عدم توجه و پرداخت نویسنده به جنگ است. نميخواهم بگويم كه پرداخت به جنگ ضعف است. ضعف نيست كه هيچ ، خوب هم هست. ولی از بس که در این سالها از این سوژه مایه گرفته شده، دیگر، اگر از هر زاویهی به آن نگریسته شود، برای مخاطبین داستانهای افغانستانی تازهگی ندارد. زیرا در طی این سالها در افغانستان رسم بر این بوده؛ هر قلمی که به قصد نوشتن داستان، نوک روی کاغذ دوانده، جنگ نوشته، مرگ نوشته، اشک نوشته،خون نوشته، زاری نوشته ، لباسهای مندرس نوشته ، دستهای پرآبله و پاهای پینه بسته نوشته، مژگانهای اشک چکان نوشته، خار در دلم سبزشد اما در این سالها نخواندم داستانی افغانستانی که در آن صدای فیر سفیر نکشیده باشد. نخواندم داستانی که در آن خون سرخ و گرم جاری نه شده باشد و مرگ در آن اتفاق نه افتاده باشد. همیشه داستانهای افغانيستانی با مرگ آغاز شده اگر نه آغاز حتماً به مرگ منتهی شده و با مرگ گره آن گشوده شده است. در بیش از هشتاد درصد داستانهای که دردهههاي هفتاد و هشتاد روی زمینهی کاغذ رفته زندگی جریان ندارد و نویسندهها به اجبار، برای شگفتی و جذابیت داستانشان به جنگ متوسل شدهاند. شخصیتهای تفنگ به دست را وارد صحنه نمودهاند. با انجام یک قتل و يا دیگر اشکال نابودساز ی داستانهایشان را پایان داده اند تا سرپوشی باشد برای جبران ضعفهای شان و كم خوني داستانهايشان.
البته برای کشور مثل افغانستان که سالهای متمادی جنگهای دامنهدار را تجربه کرده است. توجه به «تم» جنگ چندان غیر طبیعی هم به نظر نمی رسد. اما نویسندهها چنان در این زمینه افراط را پیشه ساختند. که آدم حس میکند داستان در افغانستان یعنی ظرفی هنری برای بازتاب جنگ، درحالی که خورده سوژهها و کلان سوژههای بکر و دست نه خوردهی زیادی است که چون گنج در ویرانهها همچنان از نظرها به دور بوده و هنوز کسی به آنها دست نیازیده است. سوژههای از تبارعشقهاي ناكام، خیانتهای تكان دهنده، صداقتها و وفاداریهاي نفسگير، ابعاد گستردهي فقر و ساير جنبههای زندگی. جنبههای كه در افغانستان يا لنگ اند و يا باالكل فلج....
این در حالی است که هنوز کتابهای با درونمایه جنگ به چاپ میرسند. از این لحاظ کتاب کابل جای آدم نیست را میتوان گفت که در این برهه ای از زمانی، خلاف قاعدههای مالوف و مرسوم عمل کرده است. این میتواند یک ویژهگی خيلي خوب برایش به حسابآید. جز دو داستان «رنگهای بیصدا» و «لانهی برای دو پرنده»، بقیه چهارده داستان دیگر این مجموعه دارا ی فضای بجز از جنگ است.
به سبب درون مایههای عاشقانه «رقیبهی با قلب سنگی»، نوع ـ دوستی و همدردی با دیگران «كابل جاي آدم نيست، قرارگاه ، شبی برای یک مرد و کاش میماندی و ...» برخلاف داستانها «جنگ نامه» های دیگران، آدم در نهایت به جای اینکه به اندوه عمیق فرو برود به التذاذی آرامش بخشی دست مییابد. التذاذ، نه از نوع داستانهای پاورقی و فلم نامههای بالیودی؛ بلکه در سطح عمیق تر وعينيتر، هرچند اکثر داستانهای این مجموعه ازپایانهای خوشی برخوردار نیست. در پایان طعمهای تلخ به مشام میرسید اما به اندازهی کافی خوشی و مزه در متن داستانها وجود دارد. به این نمونهها توجه فرماید!
«پروانه نمي دانست چگونه اورا درآغوش بگيرد، مثل كسي كه تا حالا فكر مي كرد دلش ازسنگ بوده يا رقيبه ي براي خود كه اگر بچهي كاكايش نه بود ، حتم داشت سنت شكني می كرد و به خواستگاري معشوقش ميرفت» (رقيبهي با قلب سنگي، ص 58)
«پسرخواسته بود با هم قدمي بزنند و دختر ابتدا در جوابش گفته بود :«نا وقت ميشه. كاردارم... »و وقتي نگاه معصومانهي پسررا ديده بود، به ساعتش نگاه كرده بود و بعد گفته بود:« خُو! فقط چن دقَه.» (كاش مي ماندي، ص85 ).
مضمون
در یک نگاهکلی، درون مایههای اصلی مجموعه داستان کابل جای آدم نیست، زندگیآدمهای سرگشتهی است که در اثر فقر مادی و معنوی یک برههی از زمانی در جفرافیای به نام افغانستان به سر میبرند. و انواع از غمها تبعیضها تحقیرها بر آنها روا داشته میشود. گاهی این انسانها در تکاپو هستند که از این وضعیت برون آیند و برخی هم دستهای شان را در مقابل سرنوشت بالا گرفتهاند و هیچ کاری برای رهای شان از این وضعیت انجام نمیدهند.
مهم نیست که در کجاست در شهر است و یا در روستا. با سواد است یا کم سواد یا بیسواد. شخصیتهای که شبیه آنها را ما همه روز ه میتوانیم در اطرافما بیبینیم و شاید هم میشناسیم. در روستای من از تیپ آدم های کابل جای آدم نیست زیاد هستند و با آنها زندگی میکنم. به همین خاطر است که در هین خواندن داستان در رنج و تراژدیها و خوشیهای شان شریک میشویم و با آنها احساس همذاتپنداری میکنیم. فضای که آنها در آنجاها به سر میبرند برای ما نوستالوژیک مينمايد.
گفتگو (دیالوگ)
گفتگوهای جاندار و پرکشش یکی از شاخصههای ديگر این مجموعه داستاني است. و نیز مونالوگهای که آدم را به درون اشخاص میبرد و با آنها همصدا میسازد. به این تک گویی درونی توجه کنید!
«هوا تاریک است. سیاه و تاریک. معلوم است که تاریک است. اما سیاهش را مطمیین نیستم. مثل همهی رنگهای که هستند و من مطمیین نیستم رنگهاي كه بو ندارند، صدا ندارند ولي ميدانم كه هستند. همه هستند. و همه تاريكند سبز تاريك، آبي تاريك، سرخ تاريك. هميشه همين طور بوده همه جا تاريك بوده ازوقتي كه...» ( رنگها بیصدا ص 1)
مونالوگ یا تکگوییدرونی در واقع وا گویههای است که راوی داستان با خودش زمزمه میکند و یا اصلاً جریان افکار راوی است. درحقیقت میشود به آن شبه گفتگو نيزگفت. گفتگوی که مخاطب ندارد و یا خودت مخاطب خود هستی. گذشته از مانالوگ دیالوگهای خیلی شیرین در متن داستانها به کار گرفته شده است كه براي القاي تاثير بر مخاطب خيلي كارساز ميباشد. مثلاً در پیشبرد خط طر ح داستان به اين گقتگو توجه كنيد.
«گفت«اسماعیل؟!»
گفتم«چیه؟»
گفت«تو چرا زن نمیگیری ؟»
گفتم«زن دارم»
گفت«مزاق نمیکنم برادر بزرگت چند سال است که زن گرفته بچه هم دارد ندار هم که نیستید. چرا زن نمیگیری؟»
پیش خود فکر کردم چه جوابش را بدهم گفتم کی را بگیرم؟!» (پشت دیوار کهنه ص 61)
استفاده از ديالوگ براي شخصیتپردازی و توصيف غيرمستقيم (توصيف پويا) براي معرفي اشخاص و باورپذيري داستان كمك كرده است. در اين قسمت يكي از بهترين ديالوگهايي اين مجموعه را كه در اوج رياليزم قراردارند باهم میخوانیم.
« اخ اخ اخ... از وقتي كه قوتي سگرت در جيبم اس... ايلا بتي كه چيغ ميزنم ... ايلا بتي...»
قوطي سگرت را رها كردم . كاكا ابراهيم هم دستم را ازجيبش كشيد. و در هوا رها كرد.
« اگه به شگوفه نگفتم كه سگرت ميزني...»
با دستش سرم را تكان داد: «برو هرچه دلت شد برش بگو... برو برش بگو كه چرس ميزنه ...»
« چي شدي فرزانه ... او دختر»
صداي پدر بود.
بلندگفتم:«اينه آمدم.»
«به شكوفه خو خير كه اينه به لالايت ميگم... گويت را ميكشه.»
« اي سگرت كه او ميكشه از گوي مه هم كده بدتر اس...» هردو آهسته خنديديم...»(كابل جاي آدم نيست.ص 23)
زاویه دید
زاویه دید یا نظرگاهی نُه داستان این مجموعه؛ (رنگ های بیصدا، کابل جای آدم نیست، قرارگاه، حرام زادهها، پشت دیوار کهنه، آشیانهی برای دو پرنده ، شبی برای یک مرد، عرسک پارچهی و خط خوان) اول شخص است.
«وآن روز كه آمدند، ازديدن خانهي سه منزله كده كه هرمنزلش يك تشناب داشت. بيش تر براي ديدن پارسا آمده بودند. دروازه را براي شان باز كردم و داخل آوردمشان .ديدن تمام سه منزله فقط ده دقيقه طول كشيد و بعد همه نشستيم در نشيمن وفلم ديديم.»( حرام زاده ها،ص41)
چهار داستان دیگر این مجموعه، (کاش میماندی، منتهی الیه سمت چپ یک چپرکت، تقاعد و مادکهی لال) از زاویه دید سوم شخص محدود ياداناي كل محدود روایت میشود. زاویه دید دانای کل محدود که دیدگاه نسبتاً جدیدی در ادبیات داستانیاست؛ استفاده شده است. در این شیوه راوی به جای حرکت در میان شخصیتها ، خود را محدود به یکی از اشخاص داستان میسازد و ازدریچهی نگاه او داستان را روایت میکند.
«آفتاب كه روي صورتش آمد، چشمانش را به سختي باز كرد و با بيحوصلهگي روي انداز را از رويش كنار زد .اول كنارش را نگاه كرد. جاي كه زنش خوابيده بود بعد دستانش را روي پيشاني قلف كرد مدتي به اتفاق ديشب فكر كرد...» ( منتها اليه سمت چپ يك چپركت، ص93)
در برخی از داستانها (رقيبهي با قلب سنگي، هركس وظيفهي دارد و شب اول قبر) از شیوهی دانایکل نا محدود استفاده شده که شیوهی نسبتا کلاسیک به حساب میآیند. فرض اصلی در این شیوه از روایت این است که مخاطب وجود ندارد به همین خاطر راوی تلقی و تاثیرات خود را از وقایع به شیوه ی نامنظم و پراکنده باز میگوید.
«آدميزاد پهلو گرداند و دست و پايش را تكان داد. دستش را ازميان پارچهي كتاني بيرون كشيد و چشمهايش را ماليد:«باند كه خَوشوم!» ( شب اول قبر، ص 113)
سبک
«سبک های نوسندگی در اثرآمیزهی پیچیده از انعطاف پذیری بیپایان زبان ـ وجه زبان شناسانهیداستان نویسی ـ شیوههای انتقال معنا ـ وجه معنا شناسانه در داستان ـ و البته موسیقی کلام به وجود میآیند» (مبانی داستان کوتاه ص 52، مصطفی مستور)
سید علی موسوی را در این مجموعه میتوان نویسنده وا قعگرا (ریالیست) خواند. بجز دو داستان «هرکس وظیفهی دارد» و «شب اول قبر» متباقی داستانهای این مجموعه از شیوهی واقعگرا پیروی کرده است. این دو داستان را میشود داستانهای شگفتانگیز خواند. به دلیل اینکه در دنیای بیرون تجربهاش برای انسانها ممکین نیست و نمیتواند در عالم واقعیت رخ بدهد. هرچند در برخی از داستانها، سبک واقعگرایانه نیز بارگههای از «جریان سیال ذهن» یا تداعی معانی آمیخته است. نمونه:
«اما با من هیچ وقت، یک کله هم گپ نزده و شاید ازگپ زدن بامن هم خجالت میکشد از اینکه با یک بچه ی ...
«گروم»
این بار خیل نزدیک بود شاید درکوچهی خود ما» ( رنگها بیصدا، ص12)
در (رنگهای بیصدا، تقاعد، رقیبهی با قلب سنگی و...)، از جریان سیال ذهن به خوبی استفاده شده است. جریانی که قالب کلاسیک زمان را میشکند و کوششی است برای روایت داستان بر پایهی زبانی آزاد که در آن معنا به گونهی سیلآسا از ذهن سرازیر و به زبان منتقل میشود. اما استفاده از این روش در این مجموعه خیلی برجسته نیست. اغلب صرف برای رفتن به «فلاش بکها» و «فلاش فارواردها» و برگشتن از آنها از این اصلوب کار میگیرند. از سوی دیگر نوع روی کرد راوی داستانها به روایت با حداقل صحنهپردازی کاملا مشهود است. همچنان در توصیف، در اکثر مواقع، بجز از آنجاهای که ناگزیر بوده از توصیف پویای صحنه استفاده صورت گرفته که این روش منجر به شخصیتهای پویا و صرفهجوی در اقتصاد واژهها نیز شده است. در واقع یکی از شاخصههای داستان کوتاه مدرن همین هاست.
طرح
اگر میان قصه و طرح تفکیک قایل شویم و ریشهی اولی را برگرفته از جهان کلاسیک بدانیم و اصلیتش را به شهرزاد قصهگو پیوند بزنیم و دومی را زادهی روزگار مدرن و تیوریسن آنرا هم «مورگان فورستر» برشماریم، متوجه میشویم که موسوی با داستان کوتاه و نظریههای غالب و قبول شدهی داستان خوب آشنایند و نسبت به قصه، به طرح داستان بیشتر اهمیت میدهد و زیاد در تب و تاب و جاذبهی قصههای شهرزادی نیست. بلکه بیشتر دنباله رو مورگان فورستر است. و با سثوالهای چرا این اتفاق افتاد؟ و چرا این اتفاق نیافتاد؟، به جان کارش میافتد.
چنانچه قبلن گفتیم موسوی بیشتر یک ریالیست است و سبک ریالیست هم برمبنای منطقی ارسطوی استوار است. از این لحاظ موسوی در این قسمت خیلی آگانه و دقیق و با وسواس خاص عمل کرده است. این شاخصه در دو داستان غیر ریال آن، یعنی شب اول قبر و هرکس وظیفه ی دارد هم سرایت کرده است.
و نیز اگر طرح را چارچوب منسجم از روابط منطقی میان شخصیتها و روابط تعبیرکنیم، بسیاری از داستانهای این مجموعه، طرحهای به نسبت قوی دارند. من مخالف کسانی که داستانهای کابل جای آدم نیست را فاقد ساختار و طرح منسجم میخوانند و داستانهایش را از نوع داستانهای «آنتوان چخوف» قلمداد میکنند هستم. از نظر من بیشتر داستانهای موسوی از شبکهی علیت محکم، برخوردار است و تسلسل روایت کاملن یک تسلل زنجیرهی و بافته شده باهم است. در خیلی موارد کم آدم به ساختار موزاییکی در داستانها برخورد میکنند.
بهانههاي ناموجه
من خوشحالم فرصت این را یافتم که به برخی از ویژهگیهای این مجموعه، حداقل به زعم خودم در اینجا اشارههای داشته باشم، اما به سبب سابقهی آشنای و دوستی که با موسوی دارم ـ حد اقل یک سال در یک اتاق سه قدم در چهار قدم باهم زندگی کردهایم ـ و همچنان ارتباط که به خاطر شیفتگی هردویمان به جهان داستان مداومت داشته، میخواهم خاطرنشان بسازم که متاسفانه موسوی دارد نسبت به استعدادی سرشار و نگاه تیزبین و غنای تجربهی زیست شده و ناخود آگاه سبقت گرفته از دانش و دانش جهت نمایش «سهل انگاری» را مرتکب میشود.
باید بگویم که چاپ یک مجموعه داستانی یک صد و سی چند صفحهی، چندان دستآوردی بزرگی نیست براي موسوي كه من مي شناسم. ویژهگیها و تواناییهای که او به خود و پیرامونش دارد میتواند انگیزهی قوی باشد برای تاختن و قدم زدن در این عرصه، ولی با آنکه بیش از دو سال از چاپ کتابش میگذرد، داستانی جدیدی ننوشته و هربار که ازش میپرسم داستانی جدیدی ننوشتهی؟ یا به شوخی سر به سرم میگذارد یا دست به بهانه و عذرتراشی میزند که قطعاً برای من و مخاطبین داستانهایش قناعت بخش نیست.
من نسبت به آیندهی مخاطب داستان در افغانستان خوشبین هستم. مطمیین هستم که کسانی زیادی هست؛ جدی داستان میخواند. من خودم به بسیاری از این افراد برخوردهام که تا به حال یک سطر چیز ننوشته است اما داستان هاو رمانهاي را خوانده است و درك كرداست که من داستان نویس هنوز نخواندهام. از این لحاظ صمیمانه از آقای موسوی میخواهم؛ بيشتربنوسد. بگذريم كه وضعیت زندگی در افغانستان هر طور که هست باشد. باید او به داستان نگاه ارزشی داشته باشد و اگر این نگاه را دارد؛ باید ارزشی ترداشته باشد و جدی بگیرد و باید خود را در برابر این همه نابه سامانیها مسول احساس کند. این همه نابهسامانیها که همه روزه شاهد آن هستیم را روی کا غذ بیاورد و اگر نیاورد، هیچ بهانه وعذر قابل قبول نیست.
میخواهم نوشتهام را با نقل قولهای از «گابریل گارسیا مارکز» و «دکتور رضا براهنی» به پایان برسانم که هم مرتبطي به مطلب هست و هم برای موسوی گفته شده و هم برای من.و کسانی که به هر نوع دست دارند به کار آفرینش.
گابريل گارسيا مارکز نویسندهي رمان «صدسال تنهاي» و برندهي جايزهي نوبل ادبيات میگوید: «هیچ عاملی قادر نیست که جلوی کاری یک نویسندهی واقعی را بگیرد. حتی گرسنگی هم نمیتواند این کار را بکند. اگر ننویسد یا نتواند بنویسد، علتش این است که نویسندهی واقعی نیست.» (ازمقدمهی کتاب دوازده داستان سرگردان، مترجم: مهندس رضا موسوی)
رضا براهني منتقد شناخته شده، در رابطه با شاعر به معناي خاص آن مينویسد: «شاعر روزگار من و شما، خانمها و آقایان معاصر ! نه باید از تکفیر بهراسد و نباید با تحمیق بسازد. اگر در گوشهی از جهان به او گفتند ننویس! ننوشتهها را بگوید. اگر گفتند نگو! نگفتهها را به اشاره مبدل کند. اگر اعضای اشاره اش را بریدند، با حالت بفهماند با بغض بشناساند، با کینه بیآگاهاند و اگر گردنش را زدند صدای «انا الحق» از رگهای گردنش که سیمهای هادی، شعور و معرفتی اویند، جهان را چراغانی کندو اگر قطعه قطعهاش کردند و در میان امواج دریایش انداختنند هنوز صدای هشدار دهندهی «آی آدم هایش شنیده شوند.» ( ازمقدمهی کتاب طلا درمس)
کرمزار، غیبی
ولسوالی شهرستان، ولایت دایکندی
21 ثور 1392 هجری آفتابی
font-size:14.0pt; font-family:
بستهگان و کسانم «سوراب» صدایم میکند. معلمانم سهراب خان میگوید مرا. داکتران در خانه خالی سر نسخهی شان« ارجمند سهراب جان» می نویسند. دوستانم سروش گفته مخاطب قرارم میدهند و اما خودم؛ بستهگی دارد. اگر در جای غیر از کلاس درس و مطب داکتر و اوتاق نشیمن خانهی مان خودم را معرفی کنم. گوشهایم آوزی را می شنود که میگوید: سهراب سروشغیبی هستم. اما در این جا خودم را این گونه برای تان معرفی میکنم