تنها من، تنها منگل، فقط ما دو تا می سوزیم.
سهراب سروش‌غیبی
در هر جامع‌ی آدم‌های یک رقم زیاد هستند. در دایکندی اما؛ تیپ های یک سان بیشتر از هرجای دیگر است. مثلن: بیشتر مامورین دولت تیپیک هستند.مامورين تيپيك یعنی؛ تملق به آقای ریس، تکبر به بیچاره مرؤس و تفرعن به بدبخت مراجع. و مثلن: بیشتر دهاقین جز تفاوت های اندک در قیافه و تن صدا و اختلاف سن و سال، همه یک سان اند. اخلاق و منش یکسان، کار یک نوع، زندگی هم رنگ و... به همین گونه معلمان، داکتران، ملاها، سیاست بازان، دوکانداران و... مثل تیپ دهقان، گروه‌های یک رقم اند.
بدبختی این جاست که در دایکندی و در مجموع افغانستان، تقریبن تمام این گروه ها (دهقان، معلم، داکتر، دوکاندار، سیاست باز، نسوارفروش، چوپان، خرکار و...) باز باهم شباهت دارند. همه یک ساخت اند. یک سایز منش و واکنش، یک قالب رفتاری و زندگی دارند. ولی در دایکندی یک نفر است که متفاوت است. با همه فرق می کند.
نامش "منگل خان هزاره" ست. می بینید که حتا نام منگل خان هزاره با نام دیگران هم خوانی ندارد. او هیچ چیز ندارد. زن ندارد. بچه ندارد. خانه ندارد. پول ندارد. او هیچ چیز ندارد. تنها چیزی که دارد چهل و چند سال عمر است که آن را هم از دست داده. مردم می گویند عقل هم ندارد. مردم می گویند منگل دیوانه است. من نمی گویم؛ مردم می گویند. ولی خود او می گوید من سواد دارم. آگاهی دارم. درد دارم. منگل راست می گوید. او واقعن درد دارد. درد همه ی مردم را او به تنهایی دارد. بعد از نامش این درد یکی دیگر از فرق های است که با دیگران دارد. در واقع عمده ترین فرقش از دیگران همین دردش هست.
منگل دوسال قبل از دیدن خرابی سرک های دایکندی دردش چینگ کرد. با یک بیل و یک فرغون به تنهایی اقدام به ترمیم سرک نمود. روزها زیر آفتاب داغ تموز، پشت بازار کهنه ی نیلی کار کرد تا حکومت محلی دایکندی از خواب تمام وقتی تابستانی سر از بالشت کم کاری و تنبلی بردارند. ولی برنداشتند. اما منگل از پا ننشست. در هرجا و بی جا از دولت انتقاد می کرد. اصلن آقای هزاره شده بود قرص کابوس خواب های قربان علی ارزگانی والی پیشین دایکندی. از بس که در محافل و همایش ها؛ در موقع سخنرانی های آقای ارزگانی، «پرازیت» نه، «پرانتیز» باز می نمود، قربان علی او را در چنین روزها پشت رنجر سبز رنگ پلیس بار می کرد و در روستاهای همجوار نیلی، مثلن در سنگموم، برلان، لزیر، و جاهای دیگر تبعید می کرد. ولی او موبایل کهنه اش را به یک موتور سایکل سوار کرایه می داد تا خود را به برنامه برساند. وقتی در برنامه می رسید؛ قربان علی ارزگانی و یا هر سخنرانی دیگر هر چه کی می گفت، منگل میان سخنانش قوس باز می کرد و داخل قوس با لکنت زبان شدید، بریده بریده، اما با صدای بلند داد می کشید. "سرک نداریم. بند برق نداریم. کرزی کار نمی کند. بشردوست کار می کند» صدای سخنران تا سرحد یک سکوت تنزیل می یافت. صدای خنده ی مردم اما بلند می شد. مردم از دم می زدند زیر خنده. اما معلوم نبود که به منگل می خندد و یا به سخنرانان.
به این ترتیب مبارزه ی سیاسی منگل خان هزاره تا آخرین دقایقی که قربان علی ارزگانی از دایکندی بار و بندیلش را بست و دل بی دل و پریشان رفت، ادامه داشت. روزی که عبدالحق شفق به عنوان والی دایکندی چاپ کفش رنگ خورده و تمیزش روی خاک نیلی نشست. منگل بیش از همه خوشحال بود. بیرق سه رنگ و پر افتخار افغانستان عزیز را روی دوش داشت. آن را بر فراز سر انبوه جمعیت و استقبال کننده گان آقای شفق به اهتزاز در آورده بود.
در اولین روزهای ورود آقای شفق، آقای منگل، نمی دانم از چی راهی صاحب یک بلند گو شد. پس از آن منگل با بلند گویش، روزهای متوالی در میان بازار نیلی و شهرک جدید نیلی به ابلاغ بیانیه اهتمام می ورزید و مردم را به نیکی و صداقت دعوت می نمود. به دوکانداران گوشزد می کرد که سود چون گوشت خوک حرام است. به راننده ها توصیه می نمود تند نرانند؛ مرگ در کمین است. عموم را به برگزاری نماز جماعت فرا می خواند. ضمن تشویق دانش آموزان به درس خواندن آنان را نصیحت می کرد تا از دیدن پولاد علمدار و... بر حذر باشند. و جدن از تماشای تلویزیون خود داری کنند.
شامگاهان، پشت بازار نیلی بر ارتفاع یک سنگ بلند به اذان می ایستاد و پس از اذان مغرب به ایراد خطبه های آتشین می پرداخت. خطبه های چنان پر حرارت که انگار مردم را از نزول عذاب الهی با خبر می سازند.
خطبه ها و سخنرانی ها که منگل خان ایراد می کند، نیز با هر خطبه و سخنرانی دیگری در دایکندی فرق می کند. در حالی که سخنرانان و سیاست بازان و ملاها و شیوخ در نیلی در هنگام سخنرانی سفت و محکم چون میخ پشت میز می چسپند و دستهای شان را چون رمه داران وادی های قندهار و ارزگان بالا وپایین می برد و ما مردم را هر طرف که دل شان خواست هدایت می فرماید. ولی سخنرانی های منگل به گونه ی دیگر است. منگل متحرک صحبت می کند. به روش سخنرانی منگل می شود گفت سخنرانی پویا. در هنگام سخنرانی راه می رود. اگر در آغاز سخنرانی اش در قسمت پایین بازار نیلی باشد، انجامش حتمن در سر بازا ر اتفاق می افتد.
حین سخنرانی منگل، مردم برای اینکه تمام صحبت هایش را بشنوند، مجبور یک تعداد از دنبالش جیل می شود و راه پیمایی می کند.(بیشترکودکان) در چنین مواقع من به یاد آن ضرب المثل معروف می افتم:«چوپان عاقل رمه را دنبال می کند. اما چوپان قابل رمه را به دنبال می کشد.» مردم راست می گوید: منگل عقل ندارد. عاقل نیست. منگل قابل است.
قصه کوتاه، تقریبن تمام سه ماه خزان امسال کار منگل همین بود که گفتم. همیشه گاه به گاه او را در حال موعظه می دیدم. به سرو صدا و حضورش در بازار عادت کرده بودم. برایم عادی شده بود. بلا تشبیه چون بوی تعفن اطراف بازار نیلی که برای بازاریان عادت شده است.
برخلاف معمول یکی از همین روزهای خزانی، منگل را با صورت پر از خون و بلند گویی شکسته دیدم. مردم می گفتند عسکر های والی شفق منگل را زده است. گناهش به گردن گفتنی هرکسی که زده بودند یا نزده بودند. مقصد منگل را حسالی کوتک کاری کرده بودند. چنین شد که بلند گوی منگل شکست و پس از آن تا یک ماه (تا چند روز پیش) دیگر خبری از منگل نبود و من هی دلم به حالش می سوخت.
دوروز پیش یک بار دیگر صدای او را از بازار نیلی شنیدم. پیشش رفتم و او را برای نوشیدن یک استکان چای به اتاقم دعوت کردم. دعوتم را پذیرفت. در جریان نوشیدن چای برایم قصه کرد که تصمیم دارد خود را برای ریاست جمهوری افغانستان کاندید کند. گفت داکتر رمضان بشر دوست را به عنوان معاون اولم برگزیده ام. پیشنهاد کرد تا سمت معاونت دوم وی را من قبول کنم. فورن قبول پذیرفتم. ولی بعد از اینکه از اوتاقم رفت بیرون به فکر افتادم. به فکر اینکه زمان ثبت نام کاندیدا توری ریاست جمهوری افغانستان ماه ها قبل ختم شده است. منگل کی ثبت نام خواهد کرد؟ با تامل بیشتر دریافتم چنانچه تمام کار منگل و زندگی منگل با ما فرق دارد؛ جهانی که منگل در آن زندگی می کند نیز با جهان ضابطه مند و قانون مدار بی قانونیت ما نیز تفاوت های فاحش دارد. آخرین کشف که در مورد منگل به آن دست یافتم. درست است که او و دنیایش با ما و دنیایی ما فرق دارد ولی او شدیدن برای بهتر شدن جهان ما و زندگی ما می اندیشد و تلاش می کند و می سوزد. من شاید اولین کسی باشم که دلم برای بهتر شدن او و جهان او می سوزد. آتش می گیرد. پس تنها او و تنها من. فقط ما دو تا تنها می سوزیم.

برگرفته از ماه نامه زاویه