سهراب سروش غیبی

سلام دوستان عزیز! تصمیم دارم بعد از این داستان‌ها، خاطرات، نقد و نظرها، نامه‌ها و سایر نوشته هایم را از این پنچره به نمایش بگذارم. نقد و نظرهای شما صد در صد برایم مهم است.

اکنون داستانی را می گذارم که یک سال پیش نوشته بودم. تاریخ دقیق نوشتن این داستان در پایان داستان درج شده است.

تا هفته های بعد که با داستان‌ها و نوشته‌های جدید می آیم؛ امیدوارم نظر دهید.

چشم براه نظرهای شما خوبان هستم.    

 

شمال سرد به سر و رویم می‌وزد. می‌خواهم پهلو بگردانم. پهلو می‌گردانم. چشمانم کمی باز می‌شود. چشمانم را باز می‌کنم.

«اوه هوا روشن شده. باید نماز بخوانم. هله زود باش! افتو میایه. افتو مزاره خو می‌فامی که پیش از نماز میایه.»

سرم را از روی بالش برمی‌دارم. ایستاد می‌شوم. یخنم را مرتب می‌کنم، پایین یخن‌قاقم را زیر کمربندم می‌برم. کمر‌بندم را تنگ‌تر می‌بندم. متوجه می‌شوم که یک پاکت سیگار نزدیک مبایلم در کنار بالشم است.

«اِی سیگار از کیس، ده جیب مه خو نبود!»

زود برمی‌دارم. بازش می‌کنم. پُر است. به سرعت اطرافم را می‌پایم تا سوراخی، جایی، چیزی بیابم و سیگار را پنهان کنم.

«اگه پدرم ببینه پوست از سرم می‌کنه.»

سیگار را می‌برم و می‌مانم در سوراخی کنار لانه‌ی موسیچه، زیر پرچال دروازه‌ی بام و بر‌می‌گردم.

 داخل حویلی را می‌بینم، پشت دروازه‌ی تشناب ما زن‌ها صف بسته‌اند. زن‌هایی که به‌خاطر «شب‌خینه‌ی» کبرا  به خانه‌ی ما آمده‌اند. زن‌ها ردیف، منتظر نوبت مانده‌اند. بعضی‌ها آفتابه‌ به‌دست، تعدادی هم بی‌آفتابه.

«اگه صبر کنم این‌ها سبزه‌به‌ناز، سبزه‌به‌ناز تمام شوه روز چاشت می‌شه، باز پدرم چشم‌های‌شه سرم سیاه و سفید می‌کنه.»

«باز هم ابلیسه سر شکمت سوار کدی پدر نالت!»

از دروازه‌ی بام وارد راه‌پله‌ها می‌شوم. ترق‌ترق از منزل دو می‌گذرم. نرسیده به منزل اول مادرم را می‌بینم با‌چشمانی که از بی‌خوابی سرخ گشته، به من خیره می‌شود.

«کومه تو چی داره او بچه؟»

 دستم را روی گونه‌ام بردم. یک راه‌پله پایین‌تر آمدم.

«چیه ده کومه مه؟»

«سرخ می‌زنه زخم خو نشده؟»

کمی نزدیک‌تر می‌آید و دقیق‌تر به گونه‌ام خیره می‌شود. تمام اجزای صورتش برای اجرای یک تبسم با هم هکاری می‌کند می‌خندد.

«کِی شَو روی تو ره ماچ کده؟... هه... هه ... هه...

« چی دره کومه مه؟»

  از دستم می‌گیرد و می‌آوردم در حمام، جلو آیینه. خودم را در آیینه وارسی می‌کنم. درست روی گونه‌ام چاپ سرخ لب‌های لبسیرین‌دار را در دم تشخیص می‌دهم. صدای خنده‌ی مادرم بلند‌تر می‌شود. رنگ از صورتم می‌پرد. خجالت‌زده می‌شوم. دقیق‌تر در آیینه می‌بینم، لب‌ها کمی از هم باز است، زیرا وسط هر دو لب که منحنی‌یی به شکل یک بیضوی به‌هم بسته شده، کمی سفید مانده‌است. یقین کردم که جای بوسه است. مگر کی بی‌کار است در تاریکی شب با رنگ و برس بیاید پشت بام و روی گونه‌ام با این‌همه ظرافت عکس لب نقاشی کند و من هم بیدار نشوم؟ اما مگر کی است او کی است که شب بیاید پشت بام و  روی مرا ببوسد.  من همچنان در خواب بمانم؟

 شیر آب را باز می‌کنم. در حالی‌که از شرم زبانم به تته پته افتاده، به مادرم می‌گوم: «کی... کی... کی... شَو پُش... پُش... پشت بام آمده؟ هر... هرکس که است مه جگرشه خون می‌کنم!»

مادرم جدیی است. از آن مزاق‌های چندلحظه قبل خبری نیست. رنگ و لحنش تغیر کرده  در حالی که از  از حمام می‌رود بیرون، می‌گوید: «خوده ده غلطی و بی‌خبری نزن اُو بی‌ترس.  اگه آغایت بوفامه هر دوی ما ره تَهِ خاک می‌کنه. سی‌کو آبرو ریزی نه کده باشی!...»

هر‌چه می‌کنم با آبْ پاک نمی‌شود. صابون می‌گیرم، به زحمت پاکش می‌کنم. دست‌هایم را روی موهایم می‌کشم که خشک شود. بروتم را که به اندازه‌ی یک ابرویم پیش بینی‌ام سبز شده مرتب می‌کنم. از حمام می‌برایم. روی حویلی، شقایق، هم‌دانشگاهی کابلی کبرا را می‌بینم. دور‌تر از زن‌ها کنار آفتابه‌اش، نزدیک تنها سپیدار حویلی ایستاده است. فقط چشم در چشم می شویم. سلام نمی‌‎گویم. زنها نگاه مان میکند. سرم را خم گرفته از کنار زن‌هایی که پشت دروازه‌ی تشناب منتظر نوبت‌اند، می‌گذرم. از داخل خانه بیرون و به بیرون خانه داخل می‌شوم.

در کوچه شمال ملایمی می‌وزد. قدم می‌زنم. سخت با خودم درگیرم. چه حس دارد وقتی برای اولین بار آدم می فهمد کسی او را دوست دارد. این حس زمانی قابل وصف نیست که آدم مشکوک است.

«خدای من کی روی‌مه بوسیده؟ چرا مه بیدار نشدیم؟ حتمن قایم به خواب رفته بودیم. شب‌های بهار خواب آدم عمیق اس. مانده بودیم. بی‌خواب هم بودیم. از دو روز به اِی طرف نخوابیده بودیم. امشَو هم تا ساعت دوازده بیدار بودم. خوب، عروسی از اِی گپ‌ها داره، اُو هم عروسی خواهر آدم باشه باید آدم جنجال بکشه، بی‌خوابی بکشه. »

 دست‌هایم را پشت کونم در جیب‌های پطلونم فرو برده‌ام. سرم را خم گرفته‌ام. چشم‌هایم را دوخته‌ام به بوت‌های سیاهِ نوک‌تیزم که آرام آرام در امتدار کوچه‌ها  از هم پس و پیش می‌شود. کوچه خلوتِ خلوت است. تمام حواسم به گونه‌ام است؛ انگار گونه‌ام را چیزی گزیده؛ انگار گونه‌ام ورم کرده؛ انگار رنگ لبسیرین  از روی گونه‌ام پاک نه شده. سخت باخودم درگیرم.

آفتاب کم‌کم می‌رود که همه‌جا را فرا بگیرد. نماز مماز رفته از راه پاره‌اش. همه جا روشن است. جز افکار من.

«نکنه روی‌مه شقایق بوسیده باشه؟اگه آغایم بوفامه چه بگویم؟ نه او نیس.  کاش او باشه. فرشته‌واری اس!خودش عزراییل اس. آدمه می‌کشه. چی یک چشم‌هایی داره! ازپشت عینک که به آدم زُل می‌زنه، ده دل و جگر آدم قند اَو می‌شه. نگاه‌هایش یک رقم دیگه اس، فقط بگویی چشم‌هایش سگ داره.»

دو روز پیش با پدر و مادرش از دروازه‌ی موتر بیرون آمد. انگار سپیدار حویلی ما از موتر بیرون آمد. از موتر بیرن نیامد از سینه‌ام دلم رفت بیرون. دلم رفت داخل چشم‌هایش.

کبرا او را معرفی کرد: «خانم شقایق، دانشجوی دانشکده‌ی ادبیات کابل، هم‌صنفی‌ام.»

بی‌اختیار گفتم: «زندگی خالی نیست...»

ولی از پدرش شرمیدم و «...تا شقایق هست، زندگی باید کرد» را قورت دادم و درون سینه‌ام گفتم: «آری تا شقایق هست زندگی باید کرد!»

کبرا مرا معرفی کرد: «سخی بیادرم...،داستان هم نوشته می کنه.»

او طرفم نگاه کرد از پشت عینک. یک رقم نگاهم می‌کرد راست به چشمم که دلم، جگرم و سینه‌ام را آتش گرفته بود؛ انکار سیخ جوش‌کاری را با آهن سرد وصل کرده باشد. دلم صدا می‌داد. دلم روشن شده بود، بزرگ شده بود.

بعد او برایم گفت: «یک داستانت را در یک مجله خواندیم.»

شانه‌ام را بالا انداختم و گفتم: «خواهش می‌کنم، بزرگ‌نوازی می‌کنید!»

کبرا گفت: «لوده! کوچک‌نوازی، نه بزرگ‌نوازی!»

از کوچه تا مهمان‌خانه یک‌سره به او نگاه می‌کردم. انگار سپیدار خانه‌ی ما راه می‌رفت. پتلون خاکستری‌رنگ پوشیده بود. پاهایش شبیه ساقه‌ی سپیدار باریک بود، ولی بلند، دامنش از پشت زانو‌ها تا شانه‌هایش سبز بود، سبز مثل برگ‌های تیره‌ی سپیدار. دست‌های درازش چون دو شاخه‌ی سپیدار در امتداد قد باریک و بلندش آویزان بودند. روسری آسمانی‌رنگ بر سرش بسته بود، ولی موهایش منحنی، منحنی از زیر روسری‌اش بیرون زده بود؛ و اما صورتش انگار مهتاب شب چهاردهم را در نوک برگ‌های سپیدار می‌دیدی. در مهمانخانه برای‌شان چای ریختم و برگشتم حویلی تا به کارهای دیگر برسم.

کبرا آرام آمد و به گوشم گفت: «تو که پری پیشت سَوز می‌شد؛ خمیازه کشیده رویته می‌گشتاندی؛ حالا چرا ایقه دست و پایته گم کدی؟»

خندیدم و برایش گفتم: «به فکر مه نباش! برو به خودت برس تا داماد چاق نرسیده خودته رنگمالی کده بشین که بَبَو بگردی.»

«همیشه با کبرا چنگ کرده ام. حالا دیگه او هم میره سراغ زندگی خودش.»

آفتاب همه جا هموار شده بود. دود به دود سیگار می‌کشم. سرم را خم گرفته‌ام و چشم‌هایم را دوخته‌ام به بوت‌های سیاه نوک‌تیزم که در امتداد کوچه‌ها از صبح تا‌به‌حال از هم پس و پیش می‌شود. به دیشب می‌اندیشم که کِی غیر از شقایق رویم را بوسیده؟ شب کنار چاه در سایه‌ی سپیدار نشسته بودم و پنهانی سیگار می‌کشیدم. آن‌طرف‌تر سارا بود، با لباس‌های شیک و نو. کنارش داماد بود. مادرم بود زن‌ها بودند، به دست عروس و داماد حنا می بستند. زن‌ها بودند، با چنان آرایش‌های غلیظ که حجم رنگ، پلک زدن را برای‌شان سخت ساخته بود. سرو صدای ساز و آهنگ چنان بلند بود که زمین می‌لرزید. شانه‌های آدم بی‌اختیار به شورخوردن می‌آمد. زن‌ها کف می‌زدند، می‌رقصیدند:

«مبارک! مبارک! شب حنا مبارک! آغا‌داماد جوانی/ چرا نامهربانی؟/ باید که به جای کارد/ یک چند روپه بانی...»

از لای برگ‌های سپیدار در سو‌سوی چراغ برق، شقایق را می‌دیدم. او هم مرا نگاه می‌کرد. از میان زن‌ها جدا شد.

«شاید تشنابش گرفته؟!»

ولی او راست می‌آمد طرف چاه. گلویم را صاف کردم تا با اعتماد به نفس معلوم شوم. آمد پیش رویم کنار سپیدار ایستاد.

گفتم: «آفتابه بتم بریت؟»

ولی او هم‌زمان با حرف من گفت: «از امشب یک داستان نمی‌نویسی؟»

«هیچ خوشم نمیایه!»

«از چه خوشت نمیایه؟»

«از همین عروسی و بی‌خوابی و سرو‌صدا.»

« چرا ؟»

«چه خبره از سری شب تا به حال آرامی ندارید؟ هی کف بزن. چیغ بکش. سروصدا...!»

«عروسی است دیگه!باید درشبانه روز عروسی شادی کد.»

از بس که ژست با اعتماد به نفس‌ها را گرفته بودم، کاملاً جدی شده بودم. گفتم:

«بدم میایه! از شادی و قرت و پورت بدم میایه»

«خی چی خوشت میایه؟»

دستم را دراز کردم و ناخنم را طرفش نشانه گرفتم. مکس کردی و تند گفت:

«از مه؟»

در چشم‌های هم‌دیگر خیره شدیم، خندیدم و گفتم: «نخیر دیوانه!. اِی سپیداره می‌گم! از ای سپیدار خوشم می آیه»

«از سپیدار چرا خوشت میایه؟»

بی‌اختیار، انگار که شعری را دکلمه کرده باشم، گفتم: «به خاطری که شبیه توست!»

و در چشم‌های یکدیگر زُل زدیم. آب شدم، غرق شدم، آتش شدم، سوختم. خون می‌رفت که جریان طبیعی خود را در رگ‌هایم از دست بدهد. از بخت مُردارم سه زن لعنتی طرف چاه آمدند. من نگاه‌های حیران و پرسشگرم را از او برداشتم. سیاهی شب نگذاشت که چشمانش را بخوانم. از جایم بلند شدم و رفتم. یک دوشک و یک بالش گرفتم و رفتم پشت بام. به ستاره‌ها خیره شدم. خواستم سیگار بکشم اما هر قدر جیب‌هایم را پالیدم سیگار نبود. سروصدای آهنگ و کف زدن و تپیدن هیجانیِ قلبم نمی‌گذاشت به خواب بروم. ساعت یازده و نیم شب بود. از دو روز به این‌طرف نخوابیده بودم. بعد از کمی غلت زدن روی دوشک‌ام، سیاهی شب مرا با‌خود برد.

«حتمن او صدای عشق‌ِمه شنیده. وقتی که مه می‌رفتیم طرف بام، تعقیبم کده. صبر کده تا کسی متوجه او نشه. بعد، از راه‌پله‌ها بالا آمده پشت بام. کنارم شیشته، سرِشه خم کده. صدای نفس‌های‌ِمه شنیده، صدای قلبیمه شنیده، باز... بدون اِیکه خودش فهمیده باشه چاپ لب‌هایش روی گونه‌ام مانده. خودش است، حتمن خودش است. می‌رُم و از او می‌پرسم؛ اگه او بوده حتمن چیزی می‌گه.»

به سرعت به طرف خانه می‌روم پیش خانه‌ی ما پر است از آدم، از بچه‌های قد و نیم‌قد، از موتر و موترسایکل. یک ملی‌بس و یک کرولای سفید گل‌پوش نیز کنار دیگر موتر‌ها در دو طرف کوچه پارک شده‌اند. حویلی ما پر است از زن‌ها. حویلی همسایه پر است از مرد‌ها. خدمت‌کار‌ها دست‌ها را می‌شویند، دسترخوان هموار می‌کنند. آشپز‌ها پلو تقسیم می‌کنند. مردم می‌خورند و آب می‌خواهند، سیر می‌شوند، چای می‌نوشند و بعضی‌ها سیگار می‌کشند. در هردو حویلی تیپ‌ها با بلند‌گوهای بزرگ‌شان چنان می‌کوبند که شانه‌های ملا عمر به‌رقص می‌آید. شقایق را در وسط انبوهی از زن‌های آرایش‌شده می‌بینم که کنار کبرا می‌درخشد و با دُمِ چشم‌هایش به طرف من می‌بیند. تبسم ساده‌یی روی لبانش نقش بسته است. می‌خواهم به خودم جرأت بدهم و طرفش چشمک بزنم، ولی می‌ترسم کسی متوجه ما نشود. می‌ترسم اصلن او مرا نبوسیده باشد.

پدرم باعصبانیت همیشه‌گی‌اش می‌گوید: «تو کجاستی او اِیلَه‌گشت؟ چرا دستْ پیش نمی‌کنی، کمک نمی‌کنی؟ زود برآی از بین زن‌ها! مردم چه می‌گه اُو خر!»

بیرون می‌روم و زود برمی‌گردم بین زن‌ها و تا بعد از ظهر خود را ایلایی، ایلایی مصروف نشان می‌دهم و کوشش می‌کنم به شقایق نزدیک شوم، ولی نمی‌توانم. نمی‌شود از او سوال کنم سرو‌صدا گوش‌ها را کَر می‌کند. کبرا را با لباس‌ عروسی و چادر بزرگ که حتا رویش را پوشانده، از خانه بیرون می‌کنند. داماد، چاق است و متبسم؛ و در کنارکبرا، مثل یک گاو با وقار و معتبرآرام آرام قدم می‌زند. پیسه‌ها بیستی و دهی چرخان، چرخان به سر آنها سقوط می‌کند. نُقل‌ها به سرعت شبیه ژاله بر سر مردم می‌بارد. بچه‌ها هجوم می‌آروند که برای خود‌شان مزدوری کنند. از میان گرد و خاک، وسط مردم باز شقایق را می‌بینم که هم‌چنان می‌درخشد. عروس و داماد در موتر گل‌پوش‌شان جا می‌گیرند. شقایق را می‌بینم، انگار سپیدار خانه‌ی ما داخل ملی‌بس رفت. ملی‌بس تا دهان، پر می‌شود. موتر‌سکلیت‌ها «هارن» می‌زنند، موترها «هارن» می‌زنند، ملی‌بس بلند‌تر از همه بی‌وقفه «هارن» می‌زند و راه می‌افتند. من در دروازه‌ی ملی‌بس خود را آویزان گرفته‌ام و از میان آدم‌ها و گرد و غبار، مادرم را می‌بینم که در آستانه‌ی در مثل یک تندیس ایستاده و اشک می‌ریزد. از خانه دور می‌شویم. شقایق را می‌بینم که روی یک چوکی تنگ نشسته و با دیگر دختران گل میگویند وگل می شوند. گاهی هم یک پایش هم‌ریتم با آهنگِ «اُو بانو بانو جانا، اُو شهر‌بانو جانا...» به کف ملی‌بس ضرب می‌نوازد. هم‌زمان یک رشته از مو‌هایش روی صورتش شمشیر‌بازی می‌کند. لب‌های سرخش هم‌صدا با تَیپي ملی‌بس شور شور می‌خورند.

«ای خدا جان! کاش همی لب‌ها روی کومیم چسپیده باشه. حتمن همین لب‌ها بوده. مه خواب بودیم و اِی لب‌ها روی کومیم چسپیده و صدایش بلند شده «مچ...». لعنت به مه و خوابم .سگ‌واری به خواب ماندیم. لب‌های‌شه که چسپانده بود به کومیم بیدار می‌شدم، دستای‌مه آرام دور کمرش حلقه می‌کدم و تنگ در آغوشم می‌فشردمش. و «مسْ مس» می‌بوسیدمش و بَریش از عشق می گفتم! بَریش می‌گفتم، فورن پدر و مادرمه خواستگاری روان می‌کنم و با هم پیمان می‌بیستیم. مچْ مچ و مسْ مس می‌بوسیدیم هم‌دیگر را و هیچ‌کس خبر نمی‌شد. عجیب اِی‌که کسی دیشب او را ندیده. عجیب نا‌ترس است به خدا! نکنه کدام مرد آمده باشه و می‌خواسته همرایم کدام مرده‌گَوِی کنه؟ ولی مرد که لبسیرین نداره. خی سیگاری که صبح نزدیک مبایلم در کنار بالشتم بود از کی بود؟ زن که سیگار نمی‌کشه! مرد که لبسیرین نمی‌زنه! خاک به سرم به نظرم شقایق نبوده. هر‌کسی بوده سیگاری بوده. از کجا معلوم کنم؟ از کجا بفامم کی بوده؟ بهترین راهش ای است که از شقایق سوال کنم.»

چشمانم از شقایق کنده نمی‌شود. موتر‌ها بی‌وقفه هارن می‌زنند. یکی تا کمرش خودش را از شیشه‌ی کرولا بیرون کرده، دوربین فلمبرداری را شبیه یک «راکت» روی شانه‌اش گرفته فلم‌برداری می‌کند. بچه‌های لچک دهان‌هایشان باز است. جیغ می‌زنند و دستمال‌های‌شان را گرد سرشان می‌چرخانند. اطراف چارباغ روضه را دوره می‌زنیم و می‌رویم ، به خانه‌ی داماد. به خانه‌‌ی جدید کبرا.

 تا شام مثل یک پشه‌ی مزاحم اطراف شقایق دورک می‌زنم، ولی نمی‌شود. نمی‌توانم از او سوال کنم.

«عجب آدم بی‌شرمی هستم! چه‌قسم ازش سوال کنم؟ هر‌که مره بوسیده سیگاری بوده. او از سوالم بدش بیایه و اشک‌هایش سرازیر شوه، فورن بره پیش کبرا خدا‌حافظی کنه و با پدر و مادرش برگرده کابل. اصلاً خدا‌حافظی نکنه، کبرا بریش زنگ بزنه. او به کبرا بگویه جلو بیادر لچک‌ته بگیر. شاید از مه هیچ خوشش نیایه. شاید نامزاد داشته باشه. «دزد هرقدر که قابل باشه نشانه‌ی از خود به جا می‌مانه.» هر‌کسی مره بوسیده سیگاری بوده و سیگار‌شه مه بردم ده سوراخ کنار لانه موسیچه ماندم. زن‌ها سیگار نمی‌کشه، ولی مرد‌ها لب‌سیرین نداره. هر‌که بوده لب‌شه سرخ کده، آمده به کومیم مالیده. می‌خواسته همرایم شوخی کنه. اگه بفامم هربی‌ناموسی که هست، کاری کنم ده حقش که سگ‌واری پیشمان شوه. جگریشه خون میکنم!»

بر‌می‌گردم  به خانه‌ی خودما. مادرم پشت دخترش زار زار می‌گرید. پدرم هم گرفته‌حال است. در اتاق می‌روم که بخوابم، اما خوابم نمی‌برد و تا صبح روی دوشک غلط می‌خورم.

«ای بی‌ناموس کی بوده که روی مره ماچ کده؟ مرد‌ها بین زن‌ها آمده نمی‌تانستن. حتمن از پشت بام آمده، شب عروسی است هر رقم آدم میایه. بی‌خود لب‌هایشه سرخ کده و به رویم مالیده.»

صبح وقت شقایق با پدر و مادرش آمد خانه‌ی ما. گفتند بر‌می‌گردیم و من حس کردم جریان خونم بند آمد. قلبم از کار افتاد. می‌خواستم برایش بگویم؛ هر‌نیمه یک نیمه‌یی دارد و اگر هر یک از این نیمه‌ها با نیمه‌ی دیگری در جایی دیگری وصل شود، مثل یک وصله‌ی ناجور می‌ماند و همین‌طور تا آخر عمر. مهم نیست که کی صورتم را بوسیده، مهم این است که دوستت دارم. پدرش با پدرم در آستانه‌ی حویلی دست داد. مادرم با مادرش رو‌بوسی کرد و بعد شقایق را بوسید. من هم با پدرش دست دادم و خدا‌حافظی کردیم. به موتر‌شان نشستند. از شیشه‌ی موتر، از پشت عینکش یک‌رقم نگاه می‌کرد. آب می‌شدم، غرق می‌شدم، آتش می‌شدم، می‌سوختم و هیچ‌کاری نمی‌توانستم بکنم. موتر از ما دور شد. تا بعد از ظهر سرم از درد می‌ترکید. کارد به استخوانم رسیده بود. رفتم به آشپز‌خانه. دزدانه کبریت را گرفتم آمدم، بالای بام،پشت بام جای امنی است برای سیگار کشیدن. آفتاب در افق شهر آتش گرفته است. بالای سرم یک فوج کبوتر سفید بر فراز شهر پرواز می‌کند، شاید کبوتران روضه باشد. پاکت سیگار را از سوراخ کنار لانه‌ی موسیچه گرفتم. بازش کردم، یک نخ سیگار را بیرون کشیدم. همراه با نخ سیگار یک کاغذ نیز بیرون آمد. با عجله باز کردم و خواندم:

« در این دنیایی که لب‌ها لبخند بی‌هزینه‌یی را فراموش کرده‌اند، چه رسد به عشق، پیدا کردن کسی چون تویی و برای قلب ساده‌یی مثل منی هیچ‌چیزی جز معجزه‌ی عشق نمی‌تواند باشد. شب سیگارت پیش چاه ماندی و رفتی! و............................................................................................................................

............ شقایق».

 پایان

شب نهم میزان 1390

مزارشریف نوبهار