استعمال موادمخدر، حتا دردرون قبر
سهراب سروش غيبي
گمان ميبرم؛ ولي يقين دارم. يقين دارم كه براي او شب و روز از بيمعنيترين پديده هاي زندهگي است. يقين دارم كه تاريكترين ساعت شب و روز براي او، يك ساعت بعد ازطلوع آفتاب است. يقين دارم كه اين دنيا با تمام زيباييهايش براي او به اندازهي يك سوراخ مستراح تنگ و تاريك بدبواست. يقين دارم كه هيچ رويدادي درجهان به اندازهي يافتن يك «توته مواد» خوشحالش نميكند و يقين دارم زندهگي براي اوچيزي جز زنندهگي نيست.
من او را خوب نميشناسم. اومن را هيچ نميشناسد. ما همديگررا نميشناسيم. من اورا فقط يك بارديدم. ولي هيچ وقت نمي توانم فراموشش كنم. روزانه صدها آدم را ميبينم ولي گاهي ازصدهاآدم يك آدم درخاطرم نميماند. اودرخاطرم ماند. من اورا درقبرستان ديدم. دردرون قبر. به همين خاطر هم نميتوانم ازيادببرمش.
قبر...؟ قبرستان...؟ نه! او نمرده بود. اوزنده بود. تكان ميخورد. زنده بود. درون قبردرازنكشيده بود. نشسته بود. روي قبر نه، دردرون قبرنشسته بود. دعا نميخواند. گريه نميكرد. ناسزا ميگفت. ميخنديد. چرا ناسزا ميگفت؟ به كي ناسزاميگفت؟ چراميخنديد؟ به چي ميخنديد؟ من اگر حتي خودم را به جاي اوتصوركنم گريه ام ميگيرد. لرزه ام ميگيرد. وحشت زده ميشوم. ولي اونميگريست. بي خيال ميخنديد. كودك كه بودم. ازقبرستان ميترسيدم. ميگفت درقبرستان ارواح است. ازروح ميترسيدم . او را شبيه يك روح سرگردان در درون قبرديدم كه مصروف خودش بود.
همين چند روز پيش، يك ساعت بعد از طلوع آفتاب بود كه ازاتاقم زدم بيرون. ازداخل اوتاق بيرون و به بيرون اوتاق داخل شدم. داشتم شهرميرفتم سري راهم ـ ميان كارتهي نوبهار وچهار راهيالكوزي درسمت راست سرك دشت شورـ درساحهي تقريباً بيست جريب زمين قبرستاني ست. كه من هميشه به خاطر قيچي كردن فاصله ازروي آن عبورميكنم. ميگويند شهرداري به جاي اين قبرستان، پارك آباد ميكند. به اين دليل سال قبل دستور داده شده است كه مردم بايد مرده هاي شان را ازاين قبرستان بيرون بياورند و درقبرستان هاي ديگرانتقال دهند. آن مرده هاي كه حتي درمردهگي خوشبخت هستند؛ يعني بازماندهگان به درد بخوردارند؛ قبرهاي آنها را شكافتند و اسكليت هاي كه شايد ده ها سال دراين مكان آرام گرفته بودند را ازقبرها بيرون كشيدن وطي يك مراسم خواص تشييع كردن و درگورستان ديگر تحويل خانهي آخرت دادند. اما آن عده ازگذشتهگاني كه نسل شان كوتاه شده ويا آنان را ازيادشان برده است. همچنان مانده است. حالا وقتي ازروي قبرها عبورميكني مساحت گورستان دراطرافت انگارسوراخ سوراخ شده است. و پنجره هاي از آن جهان به اين جهان نفوذ كرده اند . حفره هاي سياه ومستطيل شكل را مي بيني كه ازجاي جاي قبرستان به آسمان خميازه كشيده است. وبا ديدن آنها انسان (مرغ مرگ انديش) بيشتر به ياد مرگ ميافتند ودرصورت روبه رو شدن با اولين آشنا راجع به مرگ و زندهگي نظريه پردازي ميكنند.
آنروز كه از روي اين قبرهاي پرو خالي ميگذشتم. درتمام مساحت قبرستان كسي به چشم نميخورد. بيرقها با باد ها دراهتزاز درآمده بودند. حفرهها ازهرطرفم خواب آلود ورخوت ناك به آسمان دهان بازكرده بودند. قلوه سنگهاي خاموش وبي معني روي پوزهي برآمدهگي قبرها به هياهوي خاموش هستي گوش سپرده بودند، روي بعضي ازقبرها به خاطرنبود سنگ يك پارچه خشت ويا يك بلوك به حالت استاده گذاشته شده بود. نا گهان آواز ازدل زمين به گوشم رسيد. اطرافم را به دقت وا رسي كردم كسي به چشم نيامد. ترسيدم سراسيمه چند گام به تندي پس وپيش كردم . دوباره همان آوازرا برجسته تر ازقبل شنيدم . صدا ازداخل يكي از گورها ميآمد. به طرف گور پيش رفتم. اورا براي اولين باروآخرين بارديدم.
يك آدم سياه وتكيده يي كه موهاي سياه ازنوك كله وچانه اش آويخته بود وازاطراف سرش به پايان خزيده بود. لب هايش يك لولهي قاغذي را در ميانش نگهداشته بود دست ها وپاها وگردن سروشانه وشكم وهمه اعضاي وجودش دست به دست هم داده بودند تا اندكي دود ازسوراخ كاغذ وارد دهان اوشود. اطرافش چند پاكت خالي ونيمه خالي سيگار وچند تاسورنچ پيچكاري دركف گورافتاده بود. هاله ي ازدود درا طراف سرش آرام آرام به هوا پراكنده ميشد. ا زديدن اوتكان خوردم . اوهم تكان خورد وقتي مراديد. نزديك تررفتم خواستم ازاو چيزهاي بپرسم وازاو عكس بردارم ولي چگونه مي توانستم اين كاررا بكنم؟ اويي كه ازتمام اين دنيا پناه برده بود به قبر ومن در قبر هم نبايد آرامش ميگذاشتم. احساس شرمندهگي كردم خواستم برگردم ولي قبل ازاينكه من برگردم او به من حمله كرد ومن ازآنجا فراركردم.
درحالی که ازآنجا دورمیشدم با خود فکرمیکردم . چرا دولت به حال این فلک زده ها چارهي نميانديشد؟ ولی خیلی زود به این سوال احمقانهام خندهام گرفت.فضاي سياسي كشور به اندازهي آلوده استوسياسيون غرق بازي هاي شان كه وقت ندارند سري شان را خارشت كنند.
درحال حاضرافغانستان کشوریست که درصدر کشورهای تولید کننده وقاچاق کنندهی مواد مخدر قراردارد. وبيش از90 درصد ترياك جهان درافغانستان توليد ميشود. جالب ترين وپربیننده ترین مکان های افغانستان برای بازدید کننده های داخلی وخارجی مکان های است که معتادین درآن به سرمی برند. ولي حداقل تا همين دوسه دهه قبل باور تعدادي زيادي استوار براين بود كه اين كشورهاي همسايه هستند كه با مشكل اعتياد دست به گريبان اندوافغانستان مشكل عمدهي دراين زمينه ندارد. ولي به تدريج واضح گرديد. كه افغانستان خود آسيب پذير ترين كشوردراين حوزه است.
طبق آمار انتشار يافته توسط سازمان ملل متحد تعداد كل معتادان درافغانستان درچهارسال اخيربه دوبرابر افزايش يافته است. طبق همين آماربيش ازيك ميلیون ازتقريباً سي ميليون جمعيت كشورمبتلا به اعتياد به يك يا چند نوع ازمواد مخدرمي باشند. تعداد واقعات ابتلا به ايدزوهيپاتيت به علت استفاده ازسرنج های آلوده درحال افزايش است. موارد اعتياد دركودكان رو به فزوني است. طبق يك گزارش ازكميسیون مستقل حقوق بشرحد اقل يك صد و بيست هزارزن معتاد به مواد مخدر درسال 2007 شناسايي شده اندكه اين رقم طبعاً تا به حال رو به افزايش بوده است.
براساسي گفتهي رياست صحت عامهي بلخ در روزهاي اول سال جاري در ولايات شمال ازهشتاد هزار الي صدهزاربه مواد مخدرمعتاد هستند. ولي به گفتهي رياست مبارزه با مواد مخدر اين ولايت تنها هشتادهزاززن و سي هزار كودك به مواد مخدرمعتاد هستند. ريس صحت عامهي بلخ اظهارداشته بود كه براي تداوي اين همه معتاد فقط 67 بيستر براي تداوي آنهاداريم كه براين اساس براي هرمريض پس ازبيست سال بعد نوبت تداوي مي رسد.
با حضور نيروهاي خارجي درطي ده سال گذشته افغانستان بيش از هرزمان ديگري به عرصهي باز جولان قاچاقچيان وتوليد كنندهگان مواد مخدر بدل شده است. امروزه اکثرجوانان این کشوربه انواع مواد مخدرمعتاد اند واکثراین جوانان هم به خانه وخانواده وزن وزندهگی پشت پا زده ودرفرجام زنده وبا پای خودشان به قبرتشریف میآورند.
بستهگان و کسانم «سوراب» صدایم میکند. معلمانم سهراب خان میگوید مرا. داکتران در خانه خالی سر نسخهی شان« ارجمند سهراب جان» می نویسند. دوستانم سروش گفته مخاطب قرارم میدهند و اما خودم؛ بستهگی دارد. اگر در جای غیر از کلاس درس و مطب داکتر و اوتاق نشیمن خانهی مان خودم را معرفی کنم. گوشهایم آوزی را می شنود که میگوید: سهراب سروشغیبی هستم. اما در این جا خودم را این گونه برای تان معرفی میکنم