سهراب سروش‌‌غیبی

در نهمین روز اقامت در آبادی و در اولین جمعه‌ی سال، پدر بزرگ، پس از ادای نماز ظهر به خواب رفت. نُه روز پیش، وقتی پس از بیست و چند سال غربت به آبادی برگشته بودند؛ آبادی آبادی نبود. ویرانه بود. حتی درخت‌های بزرگ‌سال به جمع خاموش نابودی پیوسته بودند. آدم‌ها که همه رفته بودند؛  به ایران، پاکستان، قبرستان و... تنها چیزهایی که در آبادیی ویرانه به چشم می‌خوردند؛ آب بود و باد بود و خاک بود و خاک.

پدر بزرگ بیش از دیگران خوش حال بود و سرحال. می‌گفت:«جنازه مه د خاکم دفن میشه...»

خودش با هر سه پسرش و نواسه‌هایش شروع کردند به کار. جای سوراخ‌های مرمی و راکت و خمپاره‌ی روی دیواره‌های قلعه را ترمیم کردند. دهلیزها را آب پاشیدند. همه جا را جارو زدند. اوتاق‌ها را فرش نمودند، مادر بزرگ نیز با هر دو عروسش، دیگ دان و تنور را آماده ساختند. دیگ و کاسه و آفتابه را در جاهای معین چیدند. و در این نه روز همه چیز رو به راه شده بودند که پدر بزرگ به خواب رفت.

پدربزرگ وقتی بیدار شد، همه را فراخواند. با هیجانی کم سابقه‌ی گفت:« خواو عجیبی دیدم. آمده بودم از جایی پشت قلا (با دستش به پشت قلعه اشاره کرد.) لب جوی شیشتم. که مانده‌گی مره بگیرم. د پالویم سری تیاق خوره د زمین گور کدم. دیدم قدرت خدا چوب خشک سوز شد، جوانه زد، جوانه‌هایش کلان شدند. تبدیل به شاخه شدند. شاخه‌ها بالا رفتند. بالا رفتند. تیاق مه به اندازه‌ی یک ساقه درخت، لوگ شده بود. درخت پر از گل شد. بوی گل د تمام آبادی پیچیده بود. د یک لحظه درخت کلانی با برگ‌های سوز تیره، مثلی یک چتری سرم سایه انداخت. وقتی بالای سرمه سیل کدوم. سیب‌های سرخ میان برگا مثل ستاره‌ها بل می‌زدند. سیب‌ها یکه ـ یکه بدریز کدند. د زمین غلطیدند. مه دلم شد یک سیبه بگیرم. دست خوره دراز کدوم. دست مه نرسیده د سیب بیدارشیدم....»

عروس خوردش گفت: «رقم همو نقلای پادشایی خو واری قصه کدی بابه» پسری کلانش گفت:« نقل پادشایی خود خوره قصه کد. پادشای د خواو.» همه خندیدند. مادر بزرگ گفت: « فصل بهار استه. بورید پشت قلا نهال شانی کنید.»

همه قبول کردند. پدربزرگ با بچه‌ها و نواسه‌هایش بیل و نهال و کلنگ آماده کردند و آمدند پشت قلعه. پدر بزرگ لب جوی نشست تا مانده‌گی‌اش را بگیرد. بچه‌هایش در امتداد جوی می‌رفتند تا جای مناسب را برای حفر کردن  و بعد غرس نمودن انتخاب کند. نواسه‌هایش این طرف و آن طرف کارتوس می‌پالیدند. پسرش آن طرف‌‍تر بیل را بالا برد. که بر زمین فرو کند، ناگهان گرووووم...

قارچ انفجار به هوا رفت. آسمان پر شد از آواز. انفجار مثل یک چتر سایه افگند. خاک و خاکستر پاشید روی صورت مبهوت پیرمرد که مبهوت به خاکستر به هوا شده نگاه می‌کرد. پیر مرد سر از پا نشناخت و دوید به طرف انفجار. به زمین افتاد. برخاست. دوید. افتاد. برخواست. دید یک پای از زانو قاط شده به زمین افتاده که از پاچه‌ی تنبانش آتش شعله می‌کشد. تکه‌های گوشت می‌باریدند. بوی باروت و گوشت سوخته در تمام آبادی پیچید. پیر مرد آن طرف‌تر کله‌ی پرموی پسرش را دید که به زمین غلطیده و از آن دود به هوا می‌رود. پیرمرد خواست سری پسرش را در آغوش گیرد، دستانی لرزانش را دراز کرد. ولی دستانش به سری پسرش نرسیده هم‌چنان دراز ماند. سرش مثل یک جوجه میانی شانه‌هایش فرورفت، شبیه کسی که می‌شاشد. در جا منتظر ماند و دیگر هر گز تکان نخورد.

شب 27 جوزا 1391

نوبهارـ مزارشریف