سهراب سروش غیبی

با یکی از رفیقانم در اتاقش نشسته بودیم. داشتیم فیلم میدیدیم. ناگهان گرووووم... در و دیوار اتاق لرزید. شیشههای پنجره صداداد. ساعت نزدیک به ده شب بود. ازآنجایی که در افغانستان همیشه این نوع صداها با مرگ و خون و اشک و زاری و ترس همراه بودهاست ـ و به قول روانشناسان سیستم ناخودآگاه عصبی ما افغانستانیها هم در مقابل اینگونه آوازها شرطی شدهاست ـ سراسیمه شدم. ترسیدم. لرزیدم. چه شد؟ چه بود؟ درهمین حال برای بار دوم گرووووم... رفیقم که متوجه سراسیمهگی من شده بود خندید و گفت:

«بیرون آتشبازی است. نگران نباش!»

بازهم گرووووم... خیز زدم به بیرون تا منظرهی آتشبازی را از نزدیک به چشم ببینم. به طرف بیرون میدویدم. همزمان با رسیدن من به دم در ورودی آپارتمان، یکی دیگر از این گلولههای آتشبازی بر فراز آسمان شهر گرووووم ترکید. فضای شب و شهر رنگین و روشن شد و تصویر زیبا و دیدنی در آسمان ترسیم گردید.

پس انتحار و انفجاری درکار نبود؛ بلکه امری خیر بود. آنهم به مناسبت شادی وخوشحالی. لذا تا اینجای قصه راحت باشید و دردتان نگیرد.

دارم قصهی همین شب اول نوروز «1391» را میگویم. وآتشبازییی که در این شب در شهر مزارشریف به نمایش گذاشته شد. در آن هنگام من در سمت شرق روضه شریف، در خیابان «شهید احمدشاه مسعود» بودم. در این شب هوا به شدت سرد بود. من هم سراسیمه، بیهیچ شال و کلاه به خیابان آمده بودم. اما سردی را احساس نمیکردم. چشمانم را دوخته بودم به آسمان، بر فراز آنجایی که گلوله‌‌های آتش از آنجا شلیک میشدند. هرلحظه، اول یک صدای خفیف سوت را میشنیدم، سپس گرووووم و به تعقیبش همهچیز را در اطراف خود برای یک لحظهی کوتاه، روشنتر از روز میدیدم. پس از هر سوت و گروم و روشنایی  چیغ و داد افرادی که در آن شب سرد به خیابانهای اطراف روضهی مبارک ریخته بودند تا سال نوشان را تجلیل کنند، به هوا بلند میشد. آواز «فرفر» موترهایی که از خیابان به سرعت میگذشتند و فریادهای گوناگون آدمها، لحظهی فرار و فضای جنگ را در ذهن آدم تداعی میکرد.

درست از روبهروی لیسهی سلطان غیاثالدین داشتم طرف روضه میرفتم که صدای دیگری، ترسناک، گوشخراش و متفاوت از صداهای انفجار گلولههای آتشبازی را در چندقدمیام شنیدم. وقتی متوجه شدم این صدا از چیست، پاهایم انگار مثل دو تا میخ در زمین فرورفت. شبیه درخت درجا به زمین چسبیدم. یک موتر «صرف» به شدت تمام به یک موتر «کرولا» که هردو پس و پیش هم در یک سمت در حرکت بودند، برخورد کرد. کرولا به سرعت از سرک منحرف شد؛ از کنار درخت سرو گذشت و روی کتارههای فلزی میان دو باند خیابان، پرتاب شد.

رانندهی «صرف» میخواست فرار کند. اندکی به پیش راند، ولی وقتی دید که موتر خودش هم از کار افتاده، موتر را در وسط سرک گذاشت و جان خودش را از آب کشید. این درحالی است که فرار از محل حادثه از نگاه قانون، جرم را سنگینتر میسازد. البته فرار از حادثه در افغانستان یک چیز مروج و عادی است، زیرا، اول اینکه: فرهنگ اعتراف به اشتباه و جرم، و حس انسانیت در افغانستان معنا ندارد. دوم اینکه: اگر مجرم به اشتباه خود اعتراف کند و خود را به دست قانون بسپارد، ارگانهای عدلی و قضایی کشور چندان شفافیت ندارد و فرد معترف باید تا آخر عمرش سرگرم بازی با محکه و پولیس و... باشد. اما با همهی اینها خوب است شخصی که عامل حادثه است افراد آسیبدیده را به شفاخانه برساند و خود را تسلیم کند. اما او نامردانه از محل حادثه گریخت.

هرچند در این قسمت آدم دردش میگیرد؛ اما ادامهی مطلب را بخوانید.

در دقیقه هرچه آدمی که در خیابان بود در اطراف کرولای واژگونشده گرد آمدند. من هم یکی از آن آدمهایی بودم که خیلی زود خود را به کرولا رسانیده بودم. متوجه شدم که کرولا حامل دوتا زن که دو کودک بههمراه داشتند، چهار دختر جوان و آقای راننده بودهاست. «تول بکس» کرولا شبیه یک آهن کهنه به کلی از ریخت افتاده بود؛ شیشههای شکسته بود؛ چراغ اشارهی عقب کمی دورتر از موتر، روی زمین افتاده بود؛ اما سیمش قطع نشده بود و مثل یک ستارهی سرخ گلوار، گلوار میشد. سرنیشنان موتر درحالی که وحشتزده، داد و فریاد میکشیدند، از موتر بیرون آمدند. آدمها شبیه لشکر مورچههایی که بر سر یک توته قند هجوم میآورند، در اطراف آنها حلقه زده بودند. آنها در حالی که میگریستند، وحشت زده ما را میپاییدند و چشمشان روی هیچیک از ما گیر نمیکرد. در همین حال هرازچند لحظه صدای بزرگ انفجار آتشبازی، گوشها را پر میکرد.

خوشبختانه هیچیک از آنها آسیب جدی ندیده بود. فقط موترشان از کار افتاده بود. پس مرگ و آسیبی درکار نبود. یعنی حادثه خوشبختانه چندان دلخراش نبود. لذا تا اینجای قصه هم راحت باشید و دردتان نگیرد. اما ادامهی مطلب را بخوانید.

چنانچه دیدم زنها و دختران و کودکان آسیب ندیده بود، ولی به شدت ترسیده بودند. نه از تصادف موترشان، بلکه از هجوم آنهمه مرد که در اطرافشان جمع شده بودند.

آقای راننده، که تنها مرد همراه آنها بود، به دنبال صاحب «صرف» سرگردان بود. زنها و دختران که آرایشهای خیلی غلیظ داشتند، از شدت سراسیمهگی چادرها از سرهایشان کنار رفته بودند و توجه همهی مردها، که اکثرشان سیگار به لب داشتند، را به خود جلب کرده بودند. میگریستند و از شدت سرمای آن شب میلرزیدند. حیران مانده بودند که چهکار کنند؟ در همین وقت گلولههای آتش همچنان در فضا منفجر میشدند و صداهای مهیب را تولید میکردند. در چنین وضعیت، مردها بهجای اینکه به پولیس زنگ بزنند، چهارچشم به زنها و دختران خیره شده بودند. یکی پیش خزید کُرتیاش را از تنش درآورد و به طرف یکی از دخترها پیش کرد:

«بگیر دختر خاله جان! که سرما میخوری»

 دیگری هم کُتاش را درآورد و به یکی دیگر از دخترها که داشت میگریست پیش کرد و عاشقانه گفت:

«دختر خاله جان،  هوا سرد اس. یخ میکنی، بگی ای ره!»

تعدادی دیگر هم شروع کردند به کشیدن کرتی و لباسهایشان و دادن آنها به دختران. یکی دستمالش را پیش میکرد، دیگری خیز میزد طرف زن، میخواست کودکش را بگیرد تا کودک سرما نخورد. یکی رفته بود حتا جمپرش را روی شانههای یکی از دخترها گذاشته بود و میخواست مرتب کند. به نظر میرسید که تصمیم دارد دکمههایش را نیز ببندد، تا بیشتر از دیگران مهربان جلوه کند.

دختر درحالی که در میان یک حلقه عاشق مهربان گیر مانده بود و گریه میکرد، بچه را پس زد. دستش را همراه با گوشی مبایل که در آن بود بالا برد و با صدای بلند و گریان گفت:

«این چه قسم کشور است! کو پولیس؟ کو امنیت؟ شما از خود خواهر و مادر ندارید؟ مرگ به این دولت! مرگ به کرزی!»

صدای هورا و تشویق و کف زدن بلند شد... بلندتر شد و ادامه پیداکرد:

«به به چه سخنرانییی، چه سخنرانییی بیشک دختر خاله!»

دیگر آتشبازی تمام شده بود. ولی وضعیت همچنان ادامه داشت تا اینکه پولیس سررسید. آدمها پراکنده شدند. زنها و دختران هم نمیدانم به کجا رفتند.

افغانستان کشوری است که زنها بیش از هرجای دیگر جهان در آن از متن زندگی اجتماعی به حاشیه رانده شدهاند، و بسیاری از حقوقشان به وسیلهی مردان خانوادهیشان سلب شدهاست. یکی از دلایل مهجور ماندن زنها در افغانستان، حساس بودن مردان افغانستان در برابر «ناموس»شان است. و این برداشت کاذب مردان افغانستانی از غیرت، همیشه زنها را به درون سوراخهای خانه قید کردهاست و جالهای درهمتنیدهیی را به نام «چادری» پیش چشم روشنبین نیمی از پیکر اجتماع گرفتهاست. در این صورت وقتی آدم منظرهیی مثل منظره‌‌ی بالا را از این مردهای ناموسپرست مشاهده میکند، واقعاً دردش میگیرد و قصه، فضا و رنگ کمیک ـ تراژیک به خودش میگیرد. برای من که اینگونه بود. دردم گرفت. به حال فرهنگ و اجتماعم تأسف خوردم. برای شما چگونه است؟ شما هم دردتان میگیرد؟